
شنبه ۲۳ اسفند- روز پانزدهم جنگ
احتمالا باورش سخته، ولی جمعه شب دوباره به فاصله ۵ شب، حیاط پشت خونه مامان را زدند! (مادر را البته بعد از بمبماران اول جابجا کرده بودیم🤲)
شنبه ظهر رفتم اونجا دیدم بقیه در و پنجره و شیشه ها هم شکسته اند.اسباب سالم بود، از کتابخونه پر از شیشه ام کتاب آشپزی رزامتتظم را که آقام تو ۵۰ سالگیشون از روش هر هفته غذاهای باحال درست میکردند کشیدم بیرون🤓!
۲)
از شهرداری ناحیه، تو محل چادر زده بودند و دو خانم کارمند بسیار مهربان اونجا بودند که ما آسیب خورده ها را راهنمایی میکردند که فرمهای دقیق ارزیابی پر کنیم تا بعد از تایید توسط بازرسان ، خسارت بهمون پرداخت کنند.
چند تا پاکبان هم آورده بودند که شیشه ها و آوارها را از منازل تخلیه میکردند ( بهشون میگفتند نیرو جهادی)
هم از نظم و حرفه ای گری شان تحت تاثیر قرار گرفته بودم هم به خودم میگفتم چرا آقایان ، کشور را به این وضع جنگی کشاندند که این نیروها به جای اینکه شب عیدی به خودشان برسند گرفتار درد ماها بشوند😔
۳)
کم کم تجمع نیروهای شهرداری و جهادی و تفنگ بدستها جلوی محل طوری شد که حس میکردی الانه با پهباد بیان بزنن😰، سوار ماشین شدم بروم جاییکه دلم لک زده بود، ، کجا فکر میکنید؟😎


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.