آش رشته زیر بمباران

دیروز رفتیم دوازده بدر 😎؛ از اون دید و‌‌ بازدیدها که همه فامیل یکجا جمع میشوند … الغرض، یک مرور از تاریخچه حملات مادها و هگمتانه تا همین دیروزِ جنگ کردیم و کرممان خوابید از بس تحلیلیدیم! 😈
دو بار هم شهر بمباران شد ولى ما ایرانیها به جز چند ثانیه که آنهم به تعیین محل صدای انفجارها توسط دیده بانهاى فامیل گذشت ، حضور قلبمان را از سفره آش رشته بر نداشتیم که نداشتیم ( جاتون سبز😉)
حس میکنم بعد از ٣٢ روز سرویس روانى شدن، از بحث انکار رنج عبور کرده وارد یک لیگ دیگه شده ایم😎

#طنزشوهرعمه
#یادداشتهاى_زیر_بمباران
۱۳ فروردین ١۴٠۵
یادداشت دوم

جامعه ایرانی از اعتراضات ۱۴۰۱ به سمت قطبیت بیشتر پیش رفت، انتخابات به تشدید این قطبیت انجامید و فجایع دیماه ۱۴۰۴ و جنگ تازه، دوگانه حزب اللهی- پادشاهی را به نهایت خود رسانده است و بخش افراطی هر دو گروه طوری عمل میکنند که افراد میانه رو تر ، تحقیر و طرد بشوند. برچسب زنی، دم دست ترین شیوه ایست که این گروه ها برای راحت کردن خیال خود به کار میگیرند؛ زمانیکه نتوانند با معیارهای ساده خود، طرف مقابلشان را دسته بندی خویش جاکنند.
افراد جامعه از ترس برچسب خوردن چه بسا ناخودآگاه به « مکانیسم همرنگی Conformity» روی بیاورند که Cass Sunstein در کتابش درباره آن توضیح داده است:

«اگر اعضاى یک گروه فکر کنند داراى هویت مشترک ودرجه بالایى از همبستگى هستند، قطبى شدن شدیدتر خواهد شد.
یکى از دلایل آن این است که اگر افراد احساس کنندکه بنابر عواملى (مثلاً سیاست یا اعتقادات مذهبى) متحد شده اند، اختلاف نظرهایشان را تعدیل مى کنند. اکر تک‌تک اعضا تمایل داشته باشندکه یکدیگر را مهربان، دوست داشتنى وشبیه به خود تلقى کنند، اندازه واحتمال تغییر بیشتر مى شود.
وجود پیوندهاى عاطفى تعداد بحث هاى متنوع راکاهش مى دهد وهمچنین تأثیر گذارى اجتماعى بر انتخاب را تشدید مى کند.
یکى ازکاربردهاى ذکرشده در بالا این است که اشتباهات زمانى افزایش مى یابند که اعضاى گروه
بیشتر ازطریق پیوندهاى عاطفى ونه ازطریق تمرکز بریک کار خاص متحد باشند. دراین صورت، این احتمال وجود دارد که دیدگاه هاى جایکَزین کمتر بیان وارائه شوند.»

(ترجمه بهروز گرانپایه-نشر اگر- ۱۵۰ صفحه- با احترام ترجمه آقای گرانپایه میتوانست خیلی روان تر باشد و برای خواننده فارسی زبان ملموس تر بشود😔)

سه درس زندگی خانم دکتر سوگل مشایخی

درس اول: زندگی و رنجهای آن برای رشد ما لازم است. باید برگه خود را خوب بنویسیم

درس دوم: در گذشته نمانیم، زندگی در گذر است.

درس سوم: در روابطمون با کنترل رفتار با دیگران برخورد کنیم و اگر موفق نشدیم آنها را در کهکشان ارتباطی در جای دورتری بگذاریم و کلام آخر اینکه در انتقام همه سختیها و بدیها بالنده باشیم.

درسته شما بیشتر مرا معلم دیده‌اید ولی من در ٢۵ سالگیم طب را تمام کردم،

اگر در کارم توفیق دارم به خاطر طرز فکریست که طبابت می‌آموزد.
اساتیدم به من آموختند درد را بفهمم و بکاهم
این جمله ساده، قطب‌نماى من در ادامه زندگیم شد و هر آنچه بعدا آموختم یا کار کردم بر اساس همین آموزه بوده است.
هزار بار دیگر هم که برگردم به دبیرستان، پزشکی را انتخاب می‌کنم و محیط پررقابت و سختش را که من را در زندگیم یک تکاور جان‌سخت بار آورد.

الان در یک سازمان
در کلاس دانشکده
در یک جلسه کوچینگ
در یک نوشته،
دنبال فهم مساله و سپس حل مساله‌ام

احترامم را نثار همه زحمتکشان سرزمینمان خصوصا اطبا می‌دارم؛ بخصوص بزرگواران شش ماه گذشته مبارزه با کرونا
و درود میفرستیم به روح پرسنل درمانی درگذشته در اثر کرونا
پ ن
دکتر حسن عشایری (مغز و اعصاب) و دکتر مهرداد افتخار و میرفرهاد قلعه‌بندی (روانپزشکی) دکتر سید محسن رضوی (هماتولوژی) را نماد اطبای متفکری می‌دانم از ایشان، زندگی هم آموختم.

تمرین کنیم روزى هزار بار که
زن مطلقه یا بیوه ،”میوه” نیست؛
اگر هم باشد، تو دست آدم لایق میره نه یک نر
هوسباز!
بیوه، مطلقه … قبل از اینکه یک سوژه جنسى باشد؛ یک انسان است که شهامت داشته به یک تلخى پایان دهد؛
این زرنگى نیست به شیوه هاى مختلف بهش نشان دهى ارزشش به خوابیدن با توست؛
توى نر به کمک نیاز دارى که ارزشمندى خودت را به مردانگى و پختگى ببینى نه تعداد مخهایى که زده اى؛
در اینصورت میفهمى چگونه میتوان با یک زن هم آغوش شد و انسان ماند
این متن ضد “مرد” نیست، ضد “نامرده”