مطالب توسط محمدرضا اصفهانی

روز هشتم آتش بس: رفیق کیست؟

رفیق کیست؟ ✔️یکى باید تو زندگى باشه که وقتى رستوران خوب رفتى، حتمى اون را هم دفعه بعد ببرى که مثل خودت کیف کنه، ✔️رفیق اونیه که آدمها را از تکخورى نجات میده ✔️یکى باید باشه که اگه کفش خوشگل اسمى تو حراجى اونور آب گیرت اومد، شماره پاش را بدونى و واسش سوغاتى بیارى. […]

روز هشتم آتش بس: باهوش باش

همه ما خوبیهایى داریم و بدیهایى حتما؛گاهى ممکن است با «خیلی خوب بودن» یعنی مودب بودن، ایثار برای بقیه، رفتارهای مذهبی، خیرات کردن، توجه مثبت به بقیه، یادمان برود که بخشهای تاریک هم داریم. ابتدا بخش تاریکمان (سایه) را از بقیه پنهان میکنیم، بعد از خودمان و اینجاست که درونمان هیولا رشد میکند، هیولایی که […]

روز هشتم آتش بس: مردمان عظیم

سه شنبه عصرى دورهمى خانه توانگرى را برگزار کردیم، چه عشقهاى عظیمى این مردم دارند، آقایى جوان و بسیار باادب، مادر و خواهر گرانقدر را به همراه آورده بود و گفت : هم اسفند ماه که جلسه لغو شد براتون گز آورده بودم هم تازه اش را امروز؛ چقدر زیبا این مردم عشق میدهند، خانمى […]

روز هفتم آتش بس: پدران، پسران، نوادگان

عدسی گرفتم رفتم خدمت پدر صبحانه، بی حوصله بودند، چیزیکه در برابرش عاجز میشوم زمانیست که اکثر پیشنهاداتم برای سرحال آوردنشان تو در و دیوار برود ! بهشون میگم «وقت اصلاحتونه»، مکث میکنند، دیگه ول نمیکنم و میشونمشون جلوی آینه حمام، اول سر را مرتب میکمم؛ بعد میروم سراغ اصلاح صورت، این وسط خاطره دفاع […]

روز هفتم آتش بس: اشتیاق عمیق روحی

من کمی عکاسی شاید بفهمم اما نقاشی فهمیدنم در حد ویتنامی صحبت کردنم است ! با این حال در برابر نقاشیهای آبرنگ و یک سبک دیگر که اخیرا اسمش را دارم تمرین میکنم، به اسم امپرسیونیسم، پر میشوم از حیرت و تپش قلب. من عاشق کارت پستال و تمبرم، چند سال قبل در لندن، کارت […]

روز ششم آتش بس: ما رعایا

اگر از احوالمان جویا هستید، به عرض میرساند که نگرانیم؛ جمیعا ملت نگرانیم که امشب … استغفرالله! تازه چند روزه مردم با ترس و لرز برگشته اند به زندگى و کاسبها حراجهاى شب عیدشان را اعلام کرده اند! —— خوبى مذاکرات اینست که کاملا احساس رعیت بودن میکنیم زیرا تیم مذاکره کننده ایرانى مصلحت نمیبیند ما […]

روز پنجم آتش بس: چه با تو، چه با یاد تو

این حال تهران را دوست دارم، شاید ده دوازده روز در کل سال این زیباى وحشى چنین رخ بر میتابد، کوههایش مه آلود میشوند و دلت کمى گرم است که این زیباى مهربان، کمى برف پشت اون ابهام ابرها، براى تشنگى مردمان تب زده شهر به وقت مرداد، کنار گذاشته ———— آتشبسون ( واژه خودساخته […]

روز پنجم آتش بس: ایران و اردیبهشت

بابا ما فکر میکردیم آتش بس را حداقل تمدید میکنن، بعد شش هفته از تهران بزنیم بریم شیراز تو زیبایى اردیبهشتش غرق بشیم، زیبایى سد دز و شکوه دریاى سورمه اى بوشهر هم روش؛ رویابافتن که حناق نداره ؛ هواى مه آلود جنگلهاى فندق لوى اردبیل هم بنویسید تو فاکتورمون! از شما چه پنهون حتى […]

روز پنجم آتش بس: استراحت بین مبارزات

١) چى فکر میکردیم، چى شد؟ ما امید داشتیم دعوا فعلا تمومه میریم خونه هامون اما انگارى ماجرا بیشتر شبیه شد به استراحت بین مبارزات بوکسورها… این بده دیگه😔 ٢) فرصت کم است ، به کافکا فکر میکنم در چهل سالگیش در آسایشگاهى در نزدیکى وین (Kierling) . سل حنجره نمیگذاشت دیگر چیزى بخورد و […]

روز پنجم آتش بس: نگذار بد به بدتر تبدیل شود

«کتاب باید تبر باشد برای دریای یخ‌زده‌ای که در درون ماست.» منبع: نامه به اُسکار پولاک، ۱۹۰۴ ۱) چهارم دى زمستانى که گذشت پراگ بودم، شبى در یک موزه از یک کتاب عکس خوشم آمد، خانم هفتادساله مسوول موزه بهم گفت یک جا اون کتاب را برای فروش در این شهر داره امشب و آن […]