مطالب توسط محمدرضا اصفهانی

روز پنجم آتش بس: تنها امید میماند

خب توافق نشده ظاهرا ، دیگر تلاش بیهوده نمیکنم از لاى دروغهاى خبرگزاریهاى اینور و اونور بفهمم چرا توافق نشد.همه استاد بازى “قربانى” نشان دادن خود و *جلاد* نشان دادن اون یکى اند و ما مردم دیگه خسته ایم از بازى 😔 یک چیز را الان میدانم : باید سعى کنیم امیدمان را در حد […]

,

روز چهارم آتش بس: غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن

مى دانى، این همه مدت، چه چیزى مانع نوشتنم براى توشده؟ قطعاً ترس «بدعادت کردن» تو با تحسین هاى بیش ازحد نبوده. من اعتقادى به این قبیل احتیاط هاى مثلاً تربیتى ندارم: برزبان نیاوردن تحسین معقول وبه حق در مورد افرادى که مستحق آن اند، صرفاً به خاطر اینکه هنوز جوان اند. برعکس، یقین دارم […]

روز سوم آتش بس: اشتیاقها

شما هم هنوز صداى جنگنده میشنوید بعد چک میکنید میفهمید اشتباه کردید؟ خل شدیم رفت… —— یکى از چیزهاى که تو این ۴٠ روز جنگ به تدریج از دست دادم، اشتیاقم به فیلم و سریال بود؛ بالاخره یه دلخوشى بود… از بس وسطهاش پریدیم واسه بمب و جنگنده و مراقب بودیم شیشه نریزه تو کله […]

روز سوم آتش بس: شاید بارداری

شاید بارداری بانویى نهایتا پنجاه ساله بود، اولین کسى بود که در دورهمى ١٩ فروردین میخواست صحبت کند، عینکش را زد که از روى گوشیش، متنى را که نوشته بود، بخواند: ” بسیارى از بودنهایم را از دست داده ام ولى باکى نیست، آدمى تازه خواهم ساخت” ازشون تشکر کردم و یاد شگفتى فیزیولوژی بدن […]

روز سوم آتش بس: مامور موسوی

چهار روز پیش عصرى، با مادر و زرى خانوم، مراقبشان، تو ماشین تو منطقه ٣ چرخ میزدیم، پشت ترافیکِ یک ایست بازرسى، بنا به اون نوشته جلوى ایست، شیشه ها را پایین دادم ، از دور یک آدم قدبلند با عینک عجیب و لباس و پوتین آمریکایى و اسلحه اى خاص دیدم که مثل رنجرهاى […]

روز سوم آتش بس: فریاد زندگی

۱) پنجشنبه ای تشتکم پرید، انگار یک چیزی در روحم بعد از چهل روز در میانه میهن زیر بمباران ایستادن و فریاد زندگی سردادن، ترک برداشت ، کلا ساکت شدم یهویی و درونم چند صدا شروع به پخش شد ، یارای نوشتن آنهمه صدا و صحبت هم نبود… ۲) رفتم دیدن آقام، رنج دیدن تکیدن او […]

روز چهلم جنگ: بهمن خونین جاویدان

بهمن خونین جاویدان من از اینهام که یک پاکت سیکار بهمن کوچیک یا مارلبرو فیلترپلاس باید ور دلم باشه که ظرف پنج شیش ماه ، هوایی بشم، بکشم. ——– شب آخری که قرار بود شوهرداییمون دونالد موقشنگ، ما را بفرسته به عصرحجر، یعنی هجده فروردین، ما تهران ماندگان ( بر وزن سریال جاماندگان Leftovers ) […]

روز چهلم جنگ: فرانسه در تهران

پوریا حاتمی، عکاس این عکس نوشته: زیر بمباران تهران، این مرد و‌سگش به انفجار مینگریستند و من به آنها ———— کسانی که حیوان خانگی داشتند ، در این جنگ تجربه عجیبی داشتند چون تقریبا نتوانستند جابجا شوند زیرا بردن pet به منزل دوستان و فامیل یا حتی خانه های اجاره ای ، تقریبا شدنی نیست […]

روز چهلم جنگ: مثل نوشابه تگری

  تابستان سال ۶٠ است، تشنه از فوتبال،جمع بچه هاى محل، هفت هشت نفرى میرویم مغازه کوچک دریانى تو خیابون پاریس محله شیخ هادى، به عشق نوشابه تگرى دو تومانى. عادت بچگى خیلیهامون این بود که هر بار شیشه را سر میکشیدیم، نگاه میکردیم چقدر از نوشابه هه مونده، انگار بدون این چک کردن وسواس […]

روز چهلم جنگ: در این دو هفته

  نمیدانم از درد تن است یا از هیجان آتش بس یا عادت به بیداری در این ساعت در این چهل روز به خاطر بمبارانها، اما خوابم نمیبره که نمیبره در این دو‌هفته وقتم را صرف بحثها و رجزخوانیهای ایرانیان مختلف، آمریکا و اسراییل بر سر برنده و بازنده جنگ نمیکنم، باز دورهمی تازه عمومی […]