
بهمن خونین جاویدان
من از اینهام که یک پاکت سیکار بهمن کوچیک یا مارلبرو فیلترپلاس باید ور دلم باشه که ظرف پنج شیش ماه ، هوایی بشم، بکشم.
——–
شب آخری که قرار بود شوهرداییمون دونالد موقشنگ، ما را بفرسته به عصرحجر، یعنی هجده فروردین، ما تهران ماندگان ( بر وزن سریال جاماندگان Leftovers ) تصمیم گرفتیم دورهم بمانیم و این تونل معکوس زمان را باهم طی کنیم، مینا و بردیا کتلت آوردند، افروز اینها چیپس و ماءالشعیر و اشربه حلال آور و سعید هم یک بهمن کوچک ۵۱ هزار تومانی واسم به ارمغان آورد ؛
———
UNO بازی کردیم و شام خوردیم و در یک مقام خوف و رجای مثال زدنی، شب را به نیمه رساندیم، تو بالکن، جماعت قلیلِ دودکش، جمع شده بودند و من هم در مقام میزبان فهمیده رفتم پیششان که غریبی نکنند😉 و بهمنه را روشن کردم و افتادیم به « کاشکی بافی». من گفتم کاشکی اینستاگرام و طنزهاش براه بود… دلم طنز اون دختر دهه شصتیه، گلاره را میخواد که به دوستش میگفت : درسته تو مهمونی گفتیم ما دهه هشتادی ایم ولی تو نباید اون لباس و شنل بتمنی را میپوشیدی تو پارتی😆 بعدش رفقا خاطرات طنز اینستاگرامیشون را دونه دونه گفتند و همه از ته دل قهقهه زدیم، خانومم با تعجب اومد سرک کشید گفت مطمئنید بهمن کشیده اید؟😉
——-
شبانگاهان به سحر رسید و خبر آتش بس موقت، آنقدری اسباب تسکین بود که بعد از چهل روز، ما «سنگ تیپاخوردگان آفرینش» لختی بیاساییم.
دلتان گرم و دستتان پر
#یادداشتهای_پس_ازبمباران
یادداشت پنجمم


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.