مطالب توسط محمدرضا اصفهانی

روز سی و هفتم جنگ: پرده را درست کیپ نکرده ام

پرده را درست کیپ نکرده ام ساعت ۳ که از خواب برخاستم، دیگه خوابم نبرد که نبرد، یک چیزی نوشتم تو کانال ، افتادم به خوانش بقیه کتاب نقشهایی به یاد از احمد اخوت که با ریزترین فونت انگار منتشر کردنش😡 ؛ ساعت از ۵ گذشت و کمی نور سپیده دمان از لای پرده به داخل […]

روز سی و هفتم جنگ: دردمند اما امیدوار

ساعت ۲۱ کلاس داشتم، جلسه جمع‌بندی دوره « من بهتر» بود که زمستان شروع کرده بودم ( دوره ۱۸)، از ظهر، واسه این که تدریسم مثل پایان دوره قبلی نباشه ، کلی مطالعه تازه کرده بودم؛ وقتی کلاس را شروع کردم ، دردی آزارنده در معده ام شروع شد، (احتمالا به خاطر قرص دیکلوفناکی که […]

روز سی و ششم جنگ: زیر بمباران بیماری

دم غروبى رسیدم خونه، با پسر و خانومم نشستیم جهت آمادگى خواب، دو قسمت از سریال Pitt با کلى بخیه و خون دیدیم ! حول و حوش ٢٣:١۵ مشغول مسواک بودم که تمام خونه از شدت بمباران اطرافمان لرزید، بچه ها با شتاب اومدند تو راهرو، هواپیماها نمیرفتند و سه دقیقه اى طول کشید تا […]

روز سی و ششم جنگ: عصرانه با دل درد

۱) دو روزه دوباره حالات مسمومیت پیدا کرده ام بعلاوه مهمان تازه اى به اسم کمردرد، چندماهى هست ماهى یکبار گوارشم اینطورى میشه و مداخلات پزشکی هم خیلى به تشخیص کمکى نکرده ٢) حوالى ساعت ١۵ رفتم دیدن آقام، حوصله نداشتند بیرون برویم ولی دست آخر کت و شلوار خوبش را پوشید که با خانمشون […]

روز سی و پنجم جنگ: ۲۷۷۴۰ روز تا مرگ

٢٧٧۴٠ روز تا مرگ فکر کردن به جنگ و بمباران و … مزه اکثر لذتهایمان را تلخ میکند، شبیه کسیکه مشغول خواندن یک کتاب زیبا یا شنیدن یک موسیقی روح‌نواز است و ناگهان به خاطرش می‌آید که سرطان کبد هم دارد و چه بسا سه ماه بیشتر فرصت زیستن ندارد. مرگ اندیشی آیا ما را […]

روز سی و چهارم جنگ: سعدی ماند و مغول رفت

سعدی ماند و مغول رفت بعد از دورهمى آمد در فضاى کتابفروشى شهر کتاب و از غم و ناامیدى زیادش گفت، از آسیبهایى که خودش و دخترش از شوهر آزارگرش دیده بودند تا شش سال پیش که طلاق گرفته بود ” حس میکنم این جنگ مانند آن شوهر جلاد، همه چیزمان را نابود میکند و […]

روز سی و چهارم جنگ: هم وطن

غیر از نوشته های مردم از داخل ایران، بازخوردهای هم میهنان خارج از کشور به پادکستها دلمان را گرم میکند که تنها نیستیم. اما بعضیها هم تنها سوالشان اینست که چطور وصل میشی به اینستا؟ یه طوری هم میپرسند که مطمئنند من بدبخت سیم کارت سفید دارم! لعنت به اونیکه سیم کارت را هم طبقاتی […]

روز سی و چهارم جنگ: یک جای امن

شبهاى تهران – و احتمالا اصفهان، شیراز، بوشهر، شهریار، کرج و بسیارى از شهرهاى میهن- براى خیلى از مردم ،بى خوابى است و قرص و تهش خزیدن به گوشه اى از خانه که شیشه و اسباب کمتر داشته باشه، مثل همین راهرو که پسرکم، آخر شب تشک پهن میکند که چند ساعتى با اضطراب کمتر […]

روز سی و چهارم جنگ: آش رشته زیر بمباران

آش رشته زیر بمباران دیروز رفتیم دوازده بدر 😎؛ از اون دید و‌‌ بازدیدها که همه فامیل یکجا جمع میشوند … الغرض، یک مرور از تاریخچه حملات مادها و هگمتانه تا همین دیروزِ جنگ کردیم و کرممان خوابید از بس تحلیلیدیم! 😈 دو بار هم شهر بمباران شد ولى ما ایرانیها به جز چند ثانیه […]

روز سی و چهارم جنگ: حواست به کابوس ۱۵ فروردین هست؟

حواست به کابوس١۵ فروردین هست؟ یک واقعیت ترسناک که در پایان تعطیلات داره معلوم میشه : اکثر کسب و کارهاى اصلى کشور که از ٩ اسفند خوابیده، بعد از تعطیلات هم راه نخواهند افتاد ؛ کارفرماهایى که شب عیدى، به سختى حقوق و عیدى سنواتها را داده اند ، زمستان ١۴٠۴ دیگه پولى در نیاورده […]