مطالب توسط محمدرضا اصفهانی

روز سی و سوم جنگ: به احترام زیستن

بانو مهدوی خانواده من در راهروی خانه میخوابند، تلاشی برای کمی در امان ماندن از انفجارهای سهمگین شبانه و صداهای خردکننده روح و روان، میلیونها نفر در این سرزمین- حتی بیرون میهن- مانند شما شده اند ؛ بیخواب و بیقرار ، اگرهمین امروز این جنگ لعنتی پایان یابد، تا سالها ما از بسته شدن کمی […]

,

روز سی و سوم جنگ: دورهمی سوم

در دورهمی سوم، کتابخوانی هم کردیم که شاید بدرد هم سلیقگان من بخوره چهارجلد مجموعه « در ستایش شکست» از نشر اطراف خواندنی است. کم حجم با ترجمه هایی روان. برشی از کتاب: “قصه‌ها هستند که به زندگى ما ارزش زیستن مى دهند، یا شاید ارزش نزیستن. مهم ترین قصه هایى که ما درباره خود […]

روز سی و دوم جنگ: و ما ادریک هشدار تخلیه؟

و ما ادریک ما هشدار تخلیه؟ ۱) رسیدیم به خانه ، بسته کتابهایی که به ایران کتاب سفارش داده بودم، بعد از دو هفته رسیده بود. با ذوق بسته را باز کردم. یک بسته دیگر هم یک خانواده نازنین فرستاده بودند حاوی شکلات و دو تا پاوربانک که هدیه هوشمندانه ای برای ابن روزهاست. —— […]

روز سی و دوم جنگ: چشم و عکس

چشم و عکس عصری رفتیم شیرینی سنتی فروشی پرستو در قزوین منوره😉 که با دست پر برای رفقامون برگردیم تهران؛ تو جاده آسمان غروب قزوین حیرت آور دلبری میکرد، هیچ دوربینی نمیتواند گاهی زیبایی که چشم میبیند ثبت کند ؛ دم نیروگاه برق که رسیدیم جاده را کج و معوج میدیدم و عجیب خوابم گرفت، […]

روز سی و دوم جنگ: آخر شاهنامه

وقتی آخر عیددیدنی با فک و فامیل قزوینیم، قرآن بزرگ حاوی اسکناسهای نو‌ میآوردند، چشمان رسا برق میزد: امیدوارم از این روزها و شبها، بیشتر این دلخوشیها، به یادش بماند. #یادداشتهای_زیر_بمباران یادداشت چهارم

روز سی و دوم جنگ: ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟

ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟ ما با هشت میلبارد نفر ساکنان زمین زندگی نمیکنیم، حتی با ۹۰ میلیون هموطنمان هم خیر! ما در واقع با همان ۲۰–۳۰ نفر کسانی زندگی میکنیم که در اطراف خویش جمع کرده ایم، ✔️به عشقشان سفره پهن میکنیم، ✔️کنگر نوبر از پشت امامزاده میگیریم و پاک میکنیم […]

روز سی و دوم جنگ: میان ماه من تا ماه گردون

میان ماه من تا ماه گرد‌ون ۱) قزوین شهر صبحانه است، کلی مغازه دارد که فقط صبحانه میدهند : حلیم، عدسی، لوبیا، نیمرو؛ اول صبحی که پاشدم، بقیه ملت هنوز استراحت میکردند، زدم از خانه بیرون و هوای بینهایت تمیز باران خورده شهر، روحم را تازه کرد. ۲) صبحانه مفصل قزوینیها را که با کدبانویی […]

روز سی و دوم جنگ: اولین شب آرامش

یکشنبه شب بعد از بمباران اطراف روستای آشنستان، دیگه حس و حال برگشت به پایتخت را نداشتیم و برگشتیم قزوین و در اتاق کتابخانه و کتابت منزل دکتر هدایتی، میزبانمان، جا انداختیم و خوابیدیم، اولین شب بدون صدای بمب بعد از سی شب! #یادداشتهای_زیر_بمباران یادداشت اول یازدهم فروردین ۱۴۰۵

روز سی و یکم جنگ: کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها!

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها؟ تاکنون دوبار دورهمی برگزار کردیم و استقبال مردم حیرت آور بوده،مردم زیر بمباران که به عشق کتاب و فرهنگ دورهم جمع میشوند، باشکوه نیستند؟ همه میدانیم که خصوصا بعد از جنگ ، در اینستاگرام رفتن و مثلا استوری گذاشتن ، چقدر کار سخت و صعب و حتی گرانی شده، […]

روز سی و یکم جنگ: ترک تهران موجب مرض است!!

ترک تهران موجب مرض است 😢 بعد از یکماه ، دیروز از تهران زدیم بیرون و جای بوسه طبیعت را بر دشتهای وسیع سبز گشته از باران دیدیم.در روستایی در اطراف قزوین به دعوت یک دوست نازنین، ساعتی توقف کرده بودیم و زندگی بدون بمباران را داشتیم تجربه میکردیم که صدای هواپیماها از بالا سرمان […]