میان ماه من تا ماه گردون
۱)
قزوین شهر صبحانه است، کلی مغازه دارد که فقط صبحانه میدهند : حلیم، عدسی، لوبیا، نیمرو؛ اول صبحی که پاشدم، بقیه ملت هنوز استراحت میکردند، زدم از خانه بیرون و هوای بینهایت تمیز باران خورده شهر، روحم را تازه کرد.
۲)
صبحانه مفصل قزوینیها را که با کدبانویی خانم دکتر مریم صرف کردیم، تماس گرفتم با فامیلهامون جهت صله ارحام و عیددیدنی؛ تو عیددیدنی به جز اخبار جنگ صحبت دیگری انگار نمیماند؛
۳)
یکی از فامیلهام- که در جنگ هشت ساله، سابقه بارها حضور داشتند- با شعف از درماندگی آمریکا و اسراییل در برابر توان موشکی ایران صحبت میکردند؛ متوجه شدم سوابق ایشان در جنگ باعث میشود در تحلیل وضعیت فعلی، از اینکه یکماهست ایران در برابر دو ابرقدرت نظامی جهان ایستاده احساس غرور کنند. در حالیکه برای من که فاقد آن سوابقم و سواد نظامی ندارم و زندگی، زیستن، تماشای جهان، کارافرینی، اشتغال و… مهم است؛ تجربه روانی دیگری رخ داده که شامل موارد زیر است:
✔️اضطراب بمب و تخریب و مرگ و بی خانمانی✔️ سختی نگهداری از سالمندان، ✔️بیکاری و ابهام به آینده،✔️ اقتصاد له شده کشور✔️پیش بینی تورم افزاینده ✔️ بی ارتباطی با همسایگان ✔️ نابودی صنعت هوایی و دریایی✔️ رنج فکر کردن به اشغال جزایر
ابنگونه است که من و فامیلم ظاهرا در یک جهانیم اما باطنا دو اقلیم فکری و احساسی متفاوت را تجربه میکنیم.
——-
#یادداشتهای_زیر_بمباران
یادداشت دوم ۱۱ فروردین

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.