
چشم و عکس
عصری رفتیم شیرینی سنتی فروشی پرستو در قزوین منوره😉 که با دست پر برای رفقامون برگردیم تهران؛
تو جاده آسمان غروب قزوین حیرت آور دلبری میکرد، هیچ دوربینی نمیتواند گاهی زیبایی که چشم میبیند ثبت کند ؛ دم نیروگاه برق که رسیدیم جاده را کج و معوج میدیدم و عجیب خوابم گرفت، خانمم نشست پشت فرمون و من تا تهران تلفن صحبت کردم! همینقدر سوء استفاده 😰 تو جاده از معدود پادکستهای دانلودشده از قدیم تو تلگرام گوشیهامون تونستیم گوش کنیم.
جنگ یکماهه از یکطرف و اصرار حاکمان به بسته بودن همه پلتفرمها و بی ارتباطی با جهان، حس احمق بودن بهم میدهد. حاکمانی که انگار فقط امنیت دوران قبل از اینترنت را بلدند.
#یادداشتهای_زیر_بمباران
یادداشت پنجم


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.