مطالب توسط محمدرضا اصفهانی

روز سی ام جنگ: تاب آوری زیر بمباران

١) رفته ایم منیریه ، پسر لباس فوتبالى بگیره با نوشته نیمار، تو هروله بین مغازه ها و شلوغىِ یه هوا عجیبِ راسته ورزشى فروشها تو این ایام جنگى، تو پیاده روى پهن امیریه، یک چرخى خیلى مرتب و پر از وسایل واکس و فرچه هاى مختلف و بندهاى رنگارنگ و کلى زلم زیمبوى دیگه […]

روز سی ام جنگ: دسته ی سوم

کلى آدم هست در داخل و خارج ایران که در دسته بندى موافق این و آن قرار نگرفته ولى احساس دارد، فکر دارد، رنج را با سلولهایش لمس کرده و آن دو دسته برایش اعتبار قائل نیستند؛ من از این دسته سومم. #یادداشتهاى_زیر_بمباران نهم فروردین ١۴٠۵ ———— با صداى دو انفجار شدید، به فاصله ١.۵ […]

روز سی ام جنگ: جنگ زده بودن

۱) از خواب پریده ام، اتفاقی خاصی نیفتاده، نماز شب خون هم نیستم که ملائک بیدارم کرده باشند😉 ، تقریبا سه بامداد است، میروم پشت پنجره و آرامش شهر را تنفس میکنم، تا ته تهرون و تپه های بی بی شهربانو معلومه، معمولا این ساعات، اباببل مرگشان را میفرستند بالاسر شهر، اضطراب بمباران ، آرامش […]

روز بیست و نهم جنگ: لباس باله…!!

از عصری که رفته بودم سمت میدون شاهپور، سرما افتاد تو‌ تنم؛ با اینکه یقه اسکی و کاپشن تنم کرده بودم ولی کار به جایی رسید که وقتی رسیدم خونه از این شلوار زیر پشمیها با جوراب پشمی پوشیدم؛ بالاخره به تیپ ایده آل باله ام رسیدم😈) پ ن : واقعا روز قیامت یقه تون […]

روز بیست و نهم جنگ: شیشه شکسته

امروز رفتم سمت خیابون اتحاد که شیشه سمت شاگرد را که دزد شکسته بود، عوض کنم ؛ تو مسیر سمت شرق، دو تا بمب هم نسبتا نزدیک زدند، خانومم زنگ زد که برگرد نمیخواد بری، بهش گفتم دیگه دیره !( با صدای دایی رامیز سریال Ezal ) ارزش داشت دست آخر به خاطر یه شیشه […]

روز بیست و نهم جنگ: در شگفتی کلمات!

دمدماى ساعت یک بامداد بود که بمباران شروع شد ، نور انفجارها را میدیدم و پنجره هامون، اساسى میلرزید ، سراسیمه دویدیم به سمت راهروى خانه که شاید امن تر باشد، صداها کم شد ، با احتیاط از راهرو بیرون رفتم و با چراغ قوه نور انداختم تو سالن و دیدم انگار شیشه ها ترک […]

روز بیست و هشتم جنگ: با چاشنی مارتین لوتر نوشتن

با چاشنى مارتین لوتر نوشتن با صداى وحشتناک گرومپ رعد و برق بیدار شدم، هوا تاریک بود؛ شاید هم گرگ و‌میش؛ با سرماى صبحگاهى اتاق و صداى سوز تندبادِ بیرون، تنم مورمور شد، با «احتیاطِ کم کم عادت شدهِ مراقبت از موج انفجار»، رفتم پشت پنجره، وقتى دیدم بارونه، ذوق کردم. از درزهاى جدید دور […]

روز بیست و هشتم جنگ: حس مبهم شکوه

تهران از دیشب میبارد و اعتراف میکنم رعد و برقهای سنگینش، مثل قدیم اون حس خوبِ پرشدگی سدها و نوید فاصله گیری از کم آبی و … را نمیدهد چون اون لحظات باشکوه آسمون قرمبه، شبیه لحظات وحشت بمبارونهاى بد شهرم است. اولش تو‌ دلمان خالی میشود، بعد میفهمیم طبیعت بوده نه جنگنده #روزنوشتهای_زیر_بمباران هفتم […]

روز بیست و هشتم جنگ: تشخیص صدا

رفیقم میگفت پدرش که در آلمان درس طب زنان میخونده، نفر دوم مسابقات آلمان شده در زمینه تشخیص نوازندگان موسیقی کلاسیک جهان! شرکت B& o بهش یک پلیر ابدی هدیه داده😳 ——– کات با کمی غمض بصر و‌ چشم پوشی،تا سیزده بدر، همه مون متخصص تفکیک صدای جنگنده از موتور سی جی خیابون ؛ بمب […]

,

روز بیست و هشتم جنگ: چرا باید در این روزها بنویسید؟

یکی از کارهای خوبی که کمک میکند، اضطراب و ترس و ناامیدی مان بهتر شود، خاطره نویسی است، همین کاری که مدتیست خودم هم انجام میدهم بدون هیچ آموختنی از قبل. از ماجراهای بیرونی، حسهای درونی، حرفهای اطرافیان میشه نوشت، فکر نکنید چه فایده داره ، جهان درون شما اصلا چیز معمولی نیست این مواجهه […]