
دمدماى ساعت یک بامداد بود که بمباران شروع شد ، نور انفجارها را میدیدم و پنجره هامون، اساسى میلرزید ، سراسیمه دویدیم به سمت راهروى خانه که شاید امن تر باشد، صداها کم شد ، با احتیاط از راهرو بیرون رفتم و با چراغ قوه نور انداختم تو سالن و دیدم انگار شیشه ها ترک خورده اند اما در واقع انکسار نور چراغ قوه رو نوار چسبها بود که فکر کنم خیلیهامون از شب عید، ضربدرى به پنجره هامون چسبونده ایم ( واقعا حال و روز دوباره شیشه جمع کردن، مثل منزل مادر را نداشتم)
٢)
دیگه نمیشد با اون سراسیمگىِ چند دقیقه قبل، خوابید، حالِ کتاب یا فیلم یا نوشتن و خبرخوندن کوفتى هم نبود. با بى میلى یکى از کانالهاى خبرى داخلى با ١.۶ میلیون عضو را باز کردم:
“صداى انفجارهاى شدید در تهران، البرز”؛
همین!
بالا و پایین این نیم خط خبر بى معنا، سه وجب درباره حملات موشکى مهیب به تل آویو با آدرس و مختصات دقیق و تعداد کشته و زخمى و ناکارآمدى گنبد آهنین و… نوشته بود ! فکر کنم اگر کمى اسکرول میکردم خبر تسلیم شدن و معرفى نتانیاهو به پاسگاه نعمت آباد هم پیدا میکردم ! حتما خبر شخم زده شدن اطراف ما و این شهر زخمى، از دید سردبیر اون کانال موجب تقویت روحیه دشمن و تضعیف روحیه ما ترسوها میشود! البته که اولین اتفاق در این نوع کانالها، نابودى اعتماد است.
سم تر از اینها، کانالهاى اونورى اند که با خوشحالى از تکنولوژى هواپیماهاى بمباران کننده این شهر و مردمانش صحبت میکند و تیتر زده ” در حمایت از مردم ایران” 😳
واقعا فکر میکنم در یک بازى ویدیویى اسکیزوفرنیک گیر کرده ام! پدرسگها استاد غارت واژگانند، در حمایت از ما، میکشندمان، خودشان بعد از گزارش میروند در خانه ۵۵ مترى یک خوابه شان در فینچلى لندن، کنار خانواده شام میخورند و ما اینور دنیا خزعبلاتشان را تماشا میکنیم و تن و بدنمان میلرزد از حمایتهاشون. والله که ترس از جنگ مخالفت با بمب به معنى رضایت از مسلسل بدستهاى شبهاى تهران و از اون وضع دهشتناک نیست.
و البته که تعفن این “واژه دزدى” از همین داخل شروع شد:
لایحه حجاب و عفاف، لایحه صیانت از حقوق مردم…
٣)
شروع کردم نصفه شبى، تکست بازى با امیروالا زرنگیان به بهانه تغییرات طراحى کاور اولین “گوش نیوش زیر بمباران” ؛ سمت اونها را هم زده بودند و برقشان قطع شده بود ؛ او کاور رنگى کار کرده بود با دماوند و برج میلاد و انصافا هم زیبا شده بود ، من پیشنهاد سیاه سفید دادم و قرار شد تست کنه…
٣)
خزیدم به بستر خواب، پسر دیگه خوابش نمیبرد، آوردمش کنار خودم، دستش را گرفتم تو دستم و بهش گفتم نگران نباشه،
– « بابا، اگر بمباران سنگرشکن بود بیدارم کنید، بمباران معمولى بود و پهپاد، ولم کنید بخوابم »
مغزم قفل شده بود از حرف پسرک که چرا باید در آستانه ۱۲ سالگی از این حرفها بزند به جای هزاران حرف مناسب اول نوجوانی؟ این جنگ تمام که بشود، تروماهای روح و روان و جسم مردمان این سرزمین چه میشود؟
#یادداشتهای_زیر_بمباران
هشتم فروردین ۱۴۰۵
اولین یادداشت


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.