مطالب توسط محمدرضا اصفهانی

روز بیست و هفتم جنگ: گزارش سریع از دورهمی ۶ فروردین

گزارش سریع : ساعت ١۶:٢٠ رسیدم و تعجب کردم از آنهمه میهمانى که در تهران، زیربمباران شدیدِ امروز ششم فروردین ، به شهر کتاب نیاوران آمده بودند . امروز سالن اجتماعات شهرکتاب را با دهها میهمان فرهیختهِ دورهمى افتتاح کردیم، یکساعت و چهل دقیقه بعدى به سه کار گذشت: ١) شنیدن صحبتهاى مردم : على […]

روز بیست و هفتم جنگ: بهشت در چند سانتیمتری

زندگی برای هر کسی لحظات خاص پیش کش میکند که بهشت را ببینند، به قول پسرکم، پورتال باز میکنه به دنیایی دیگر؛ و‌خوش بحال آنها که در اون لحظات خاص، حواسشان پرت نباشد. از سالها قبل یکی از خاص ترین لحظات زندگیم، نگاه کردن به صورت همسر و فرزندم است وقتی که خوابند، به شکل […]

روز بیست و هفتم جنگ: زندگانی یا زنده مانی؟

زندگی برای جوانیکه پس از جراحی جمجمه پس از یک تصادف موتورسیکلت در ICU بیمارستان امیراعلم بستری است، هر لحظه اش بسیار مهم است، شاید برای مرد ۹۱ ساله مقیم در خانه سالمندان « سعادت» که کنترل حافظه و مثانه اش را از دست داده، ادامه این زندگی خیلی ارزنده نباشد (هرچند این را هم […]

روز بیست و هفتم جنگ: دزدِ دیدار

۱) امشب تهران پر بود از رعد و برق – که عین صدای بمباران ها، سرویسمون کرد-😔 و بارندگیهای تند و پراکنده. ۲) امروز دیدن دو‌سری دیگر از والدین رفقامون رفتیم و خدا میداند چقدر این کار درست است👌 ۳) تو عیددیدنی سوم که منزل تازه عروس دامادی رفته بودیم، سرایدارشان زنگ در را زد […]

روز بیست و ششم جنگ: خونه باهار کدوم وره؟

امروز دیگه باورم شد باهار اومده، ( ملوک خانوم، مادربزرگ مرحومم عادت داشت بگه باهار نه بهار، به وضو اکثر قدیمبها میگفتند دست نماز، به هواپیما میگفتند طیاره…) نوک سبز سرشاخه های درختان را که دیدم، ایمان آوردم به آغاز فصل سبز، این «بینابین» بودن این سه چهار روز بین زمستان و باهار را دوست […]

روز بیست و ششم جنگ: ترازوی احساسات

انگار فقط باران است که نجاتمان میدهد از مردگى پنج شش ساله ام، طبقه دوم خانه قدیمى مامان بزرگ ملوک در انتهاى بن بست اقتدار محله حسن آباد زندگى میکنیم، زندگى که در واقع در اتاق میهمان خانه جاى خواب داریم، مفهوم اتاق شخصى و … مال سالها بعد زندگى من است ، هرچند که […]

روز بیست و ششم جنگ: آش با جاش

آش با جاش این آقا پسر تاکسیدوی ۷۵ روزه، اسمش بتمن است و چند روزیست دلخوشی ما شده ؛ عجیب است که حتی انس با یک بچه گربه اینقدر میتواند دلگرمی به آدمی دهد چه برسد به یک دوست خالص. (من البته سابقه داشتن و نگهداری از کلی گربه پرشین در دهه چهارم زندگیم را […]

روز بیست و ششم جنگ: نامه ها

چقدر این نامه آموزنده بود شاید بعضیها بدانند که از سال ۲۰۱۸ معتاد به نامه خوانی شدم ، گاهی بهترین هدیه بهم، خواندن یک نامه قدیمی در همون کاغذهای قدیمی باشد که فلان شاگردم از اسباب اثاثیه و آرشیو خانوادگی شان برایم آورده ، وقتی بیفتید تو این مسیر، کتابهای خوب کم نیست؛ یکیش ، […]

,

روز بیست و پنجم جنگ: فرصت شمار یارا

دیروز ساعت ١۶ اعلام کردم ساعت ١٨ شهر کتاب نیاوران دورهمى داریم، ١۴-١۵ نفرى لطف کردند آمدند، نزدیک ٩٠ دقیقه مردم از احساساتشان، ترسها و شوقهایشان حرف زدند و خدا میداند چقدر آموختم، یک جمعبندى ۴۵ دقیقه اى هم آخرش کردم و براى حضار بخشهایى از کتاب *هشت نامه* را خواندم که نامه نگاریهاى زیباى […]

روز بیست و پنجم جنگ: قبل از اینک دیر بشود

قبل از اینکه دیر بشود دیروز دسته جمعى با تعدادى از رفقامون رفتیم دیدن پدرم ، خیلى ذوق کردند، ازشون خواهش کردم از خاطره دفاعشان در لاهه در پرونده شکایت شرکت آمریکایى کداک از ایران در سال ۶٣ بگویند؛ با شوق تعریف کردند که چگونه با ادله قوى به محکمه ثابت میکنند که به عنوان […]