زندگی برای هر کسی لحظات خاص پیش کش میکند که بهشت را ببینند، به قول پسرکم، پورتال باز میکنه به دنیایی دیگر؛ و‌خوش بحال آنها که در اون لحظات خاص، حواسشان پرت نباشد.
از سالها قبل یکی از خاص ترین لحظات زندگیم، نگاه کردن به صورت همسر و فرزندم است وقتی که خوابند، به شکل عجیبی، هر دو از اینها هستند که موقع خواب دو دستشان را میگذارند زیر صورتشان؛ (من و‌پدرم اما از اینهایی هستیم که دست به سینه به پهلو میخوابند!)
همسر و‌پسرم از آن بعضی آدمهاند که وقتی خوابند ،‌‌ یک معصومیت باشکوهی در چهره شان دارند، تمام اختلافات و رو ترش کردنهای گهگاهی زن و شوهری، اون ابرو بالا انداختنهای موقع بحث های تند و … همه و همه موقع نگریستن به چهره در خواب زنم، ناپدید میشوند و میگذارم باتری عشقمان در تماشای آن معصومیت، شارژ دوباره شود.
چه بسا یکساعت بعد ، سر خرده نانهای ریخته شده نون سوخاری رو میز آشپزخونه، یک غری هم بزند اما آن تصویر آسمان‌وش موقع خوابش، باز باطل السحر دلخوریها و‌کینه ها میشود؛ حداقل کمک میکند با خراش کمتر بهم ادامه دهیم.
ما در مقایسه با بعضیها ، از این زوجهای خیلی ابرازکننده کلامی عشق نبوده ایم، ما هم البته سوابق گل وکارت و شکلات و ولنتاین و عطر و ادکلن کادویی از خیابون وزرا و بعدها هدیه گوشی و تبلت و … بهم داریم ولی بعد از ۲۲ سال ارتباط و ازدواج، آنچه برایمان مانده، صبوری و مدارا و‌عشق باغبان گونه ایست که در بالا و پایبن شدنهای این سالها، به پای یکدیگر ریختیم،
دعوای بد داشتیم ؟ بله، سالی یکی دو تا هست در نامه اعمالمون،
فحش و‌فحشکاری؟ بیشتر زیر لب😉، هنوز دریدگی و حماقت بد و‌بیراه گفتن به «امانت مردم»- به قول مادربزرگ ملوک- را نداشته ام.
قهر؟ نه واقعا ، با من نمیشود قهر کرد، سمجم و «اقتدار و شهامت عذرخواهی و دلجویی» را دارم، (هرچند گندی هم بالا نیاورده ام که مجبور به شکستن خود گردم و از خدا میخواهم همچنان مراقبم باشد که حواسم از این امر مهم پرت نشود)
شاید خلاصه اینهمه سال این بشود که به لطف پروردگار ، روزهای خوب بیشتری از روزهای ناخوبمان ساختیم، بیش از اینهم نمیخواهم از این زندگی✌️

این مطلب را هم بخوانید
روز بیست و هشتم جنگ: حس مبهم شکوه

تا یار که را خواهد و‌میلش به که باشد

#روزنوشتهای_زیر_بمباران
ششم فروردین
نوشته سوم

پ.ن: عکس از معدود لحظاتیست که پدر و مادرم کنار هم زندگی کرده اند، مادرم چادری نبودند پس احتمالا عکس در خانه مادربزرگ کتایون در قزوین در سال ۵۹ گرفته شده . واضح است رضایت خاطر پسرک تسبیح بدست در این قاب زیبا (که البته ادامه نیافت)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *