انگار فقط باران است که نجاتمان میدهد از مردگى
پنج شش ساله ام، طبقه دوم خانه قدیمى مامان بزرگ ملوک در انتهاى بن بست اقتدار محله حسن آباد زندگى میکنیم، زندگى که در واقع در اتاق میهمان خانه جاى خواب داریم، مفهوم اتاق شخصى و … مال سالها بعد زندگى من است ، هرچند که فکر میکنم اکثریت مردمان اطراف ما هم همینگونه بودند.
از آن دوران چند صدا و تصویر با من مانده:
صداى باران در ناودونهاى خاکسترى کج و کوله اون خونه قدیمى
صداى یاکریمها سر صبح در رقابت ارزنهاى ملوک جون
تصویر اون لوستر قدیمى میهمانخانه که شبها زیرش میخوابیدیم و توهم سقوطش را داشتم
———
در ادامه زندگى انگار هر تجربه اى که بد و خوبش نام مینهیم، بر اساس شباهتش به تصاویر و صداهاى کودکیمان است که وزن پیدا میکند
ترازوى احساسات ما مال خیلى قدیمهاست.

#روزنوشتهاى_زیر_بمباران
پنجم فروردین ١۴٠۵
نوشته سوم

این مطلب را هم بخوانید
روز هشتم آتش بس: مردمان عظیم
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *