
گزارش سریع :
ساعت ١۶:٢٠ رسیدم و تعجب کردم از آنهمه میهمانى که در تهران، زیربمباران شدیدِ امروز ششم فروردین ، به شهر کتاب نیاوران آمده بودند .
امروز سالن اجتماعات شهرکتاب را با دهها میهمان فرهیختهِ دورهمى افتتاح کردیم، یکساعت و چهل دقیقه بعدى به سه کار گذشت:
١)
شنیدن صحبتهاى مردم : على کوچ تحول شخصی ، ۶٠ ساله ( ولی با چهره ای ۴۵ ساله😎) از پذیرشش نسبت به روایتهاى مراجعین مختلفش از جنگ گفت، مانا ، نقاش، در ۳۳ سالگی اش از توقف پروژه نقاشی ایرانش و سردرگمیهای این روزهایش گفت و برایش گفتم شاید بد نباشد به جای پرسشگری از مانای سابق به مانای بعدی و ورژن بهتر خودش فکر کند.
مونا ۴۲ ساله از فلج احساساتش موقع بمباران و پیامهای جدی تنانه اش گفت.
۲)
پس از شنیدن کلام میهمانان با توجه به کتاب Father از پروفسور Andrew Samuel ، روانکاو یونگی دانشگاه Essex، به طرح نکاتى درباره مفهوم عقده پدر منجى و پدر مستبد در روان جامعه اى که کودک ماندن را رها نمیکند پرداختیم و چرخه تبدیل پدر منجی به پدر ظالم در این جوامع را بررسی کردیم
۳)
در انتها از کتاب «نامه های سیاسی دهخدا»، پاره هایی خواندیم که گویی «دخو» برای امروزِمیهنش در صوراسرافیل قلم زده.
وقتی مراسم تموم شد، هوا تاریک شده بود و باران و رعد و برق تهران را فرا گرفته بود، ناگهان مدیر داخلی شهر کتاب به ما حضار سالن گوشزد کرد که صدای غرش هواپیماهای دشمن را میشنود، چند ثانیه بعد در میانه رعدوبرقها صدای انفجارها و لرزش مخوف ساختمانها شروع شد، همسرم سراسیمه و نگران زنگ زد که کجایی؟ خیالش را راحت کردم و به سمت خانه شتافتم،
انگار در این شرایط فرار از مرگ نمیکنی بلکه میخواهی موقع حتی بدترین اتفاقات ، دور از عزیزانت نباشی احیانا
(در خبرها الان خواندم ۶۰ جنگنده اسراییلی تهران را غروب پنجشنبه بمباران کردند😔)
#روزنوشتهای_زیر_بمباران
ششم فروردین
نوشته چهارم


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.