“گلناز نیامد فرودگاه به استقبالمان. خیلى متعصب، موبه مو قوانین کرونا و قرنطینه کانادا را رعایت مى کرد، گمانم حتى سفت وسخت تراز خود سفیدها.
این هم خاصیت مهاجرت است. مهاجر در مسابقهُ «شهروند خوب بودن» سعى مى کند از بومى ها پیشى بگیرد و‌ نشان بدهد لیاقت ماندن در این کشور را دارد”
از متن کتاب
———-
من خیلی‌داستان بخون نیستم، حداقل از نوجوونیم به اینور همیشه موقع خوندن داستان، یک پیام والدی قوی دارم که بهم نهیب میزنه : اینهمه کتب مفید نخوانده دارى اونوقت نشسته ای پای داستان؟
روز آخر سالی از نشر ثالث این داستان ۹۲ ص را گرفتم و تو دو جرعه سرکشیدم.

داستان کتاب نوشته های یک پسر ۳۸ ساله برای پدر پیرش است که از قضا هرگز رابطه شان خوب نبوده، روایت نیکزاد نورپناه خیلی واقعی است، جاهایی که در شهرک اکباتان ماجرا رخ داده بسیار شبیه داستانهای واقعی ماست، اواخر کتاب سخت گریستم، یاد بیماری مادرم افتاده بودم و انگار نیاز به هق هق داشتم .بعد از فجایع دیماه و شروع جنگ رمضان، فرصت هق هق نداشتم.
کتاب به زیبایی حالات عقده منفی پدر را در زندگی پسر ترسیم میکند که ورنا کست در کتاب سختِ تقدیر مردان درس میدهد.

این مطلب را هم بخوانید
روز هفتم آتش بس: پدران، پسران، نوادگان
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *