
بانو مهدوی
خانواده من در راهروی خانه میخوابند، تلاشی برای کمی در امان ماندن از انفجارهای سهمگین شبانه و صداهای خردکننده روح و روان،
میلیونها نفر در این سرزمین- حتی بیرون میهن- مانند شما شده اند ؛ بیخواب و بیقرار ،
اگرهمین امروز این جنگ لعنتی پایان یابد، تا سالها ما از بسته شدن کمی محکم درب یک اتاق؛
از محکم قدم برداشتن همسایه بالایی،
از صدای آتشبازی یک جشن تولد ساده ،
حتی از دیدن دود یک کارخانه در دوردست، قلبمان خواهد ریخت و ادرنالین ترس رگهایمان را تسخیرخواهد کرد.
برای منی که عمرم را گذاشته ام برای زیستن توانگرانه مردم میهنم و عصاره شاگردی کردنهایم سر درس اساتید خوب دنیا را به درسهایی برای زندگی بهترِ مردمان این سرزمین مبدل کرده ام ، این جنگ تحمیلى هرگز مقدس نخواهد شد حتی اگر بعضى بخواهند در آن حماسه های ملی و دینی و… تزریق کنند.
چنانکه افسردگی در یک انسان، نشان دهنده اینست که چیزی در این زندگی سرجایش نیست؛ جنگ فعلی هم برای من علامتیست که مطمئن شوم برخی از طرز فکرهای افراطی حاکم بر این سرزمین و منطقه درست نیست که به این روز افتاده ایران:
منزوی و ترسناک در میان همسایگانش، تنها و بی یاور در بمب خوردن و مرگ دانشمندان و شهروندان و دریاداران و سرداران و سربازانش، و دربدری و آوارگی ساکنانش.
ما – و در درجه اول خودم-براى زنده و سربلند ماندن ایران و فرزندان ایران، از این پس نیاز داریم به صداقتی بیرحمانه و احترام به زیستن ، بیش از مردن.
#یادداشتهای_زیر_بمباران
دوازدهم فروردین
یادداشت سوم


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.