۱)
پنجشنبه ای تشتکم پرید، انگار یک چیزی در روحم بعد از چهل روز در میانه میهن زیر بمباران ایستادن و فریاد زندگی سردادن، ترک برداشت ، کلا ساکت شدم یهویی و درونم چند صدا شروع به پخش شد ، یارای نوشتن آنهمه صدا و صحبت هم نبود…
۲)
رفتم دیدن آقام، رنج دیدن تکیدن او کم نیست، همین عملکرد مغزی امروز را بعید است چند ماه دیگر داشته باشند، داروها بی فایده است انگار، بزور لبخند میزنم
۳)
مادرم را برمیدارم با رویاجون و پسرکم میرویم کافه لرد روبرو کلیسا، خیابون ویلا، همه کافه گلاسه میزنیم، کافه لرد همان جاییست که در کودکیم همین مادر هشتاد ساله امروزم، در جوانیش، سه شنبه ها مرا میبرد، از نه تا یازده سالگیم هفته ای یک روز مادرم را میدیدم
۴)
تا آخر شب با پسر در پاساژهای شهر چرخ خوردم، بیهوده طور؛ انگار دلم تماشای آدمهایی از وطنم را میخواست که مشغول خرید و به رستوران رفتن و بلندبلند حرف زدن باشند؛
برای اولین بار رفتم مرکز خرید اپال، شلوغ بود با حراجهای شب عید طور، انگار جامعه این قسمت شب عیدش را با یکماه تاخیر هم که شده باید برگزار کند تا بتواند قدم به سال تازه بگذارد
۵)
چند تا کتاب خریدم، دلخوشیم شده همین،
۶)
شب بیهوش شدم و باز ساعت ۴ بیدار شدم ، نه از اضطراب بمباران، بلکه با غمی سنگین بر دل،
ذکر یونسیه از ذهنم گذشت…و کذالک ننجی المومنین، خوب بود ، اونجور هم افاده نکرد.
۷)
تشنه ام است، قید آب خنک را از ترس کبد میزنم ، نصفی آبِ شیر و نصفی خنک میریزم، بدى نشد
Guilty pleasure
۷)
از امامزاده صدای اذون میاید؛
الله اکبر

این مطلب را هم بخوانید
روز چهارم آتش بس: غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن

#یادداشتهای_پس_ازبمباران
بیستم فروردین
یادداشت اول

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *