۱) ناامیدانه، روز اول فروردین، حول و حوش ساعت ۱۶ عصر زنگ میزنم آرایشگاه واسه کله هپلى پسر که عملا به خاطر بمبارونها نرفتیم اصلاح ، در کمال تعجب جواب داد! (معلومه آرایشگاهها شب عیدى به خاطر جنگ کاسبى نکرده اند) ، مثل همیشه نگفت دو ساعت بعد و در لحظه وقت داد😳
خانومم پرسید واسه رسا وقت گرفتى یا خودت؟ ” خودت” را انگاری منظوردار پرسید😢 ، فکر کنم تو‌ ذهنش، آرایشگاه رفتن من پول و وقت حروم کردنه ! زن و شوهر نباید اینهمه با هم ندار بشوند که هر فکرى درباره هم بکنند!😎
۲) فرزاد، آرایشگرمون از نظر چهره و صدا و قد و قواره و سن و سال ، ٩۵٪؜ خود نوید محمدزاده است ! یه کیف ریزى میده وقتى اینطورى به ماجرا نگاه میکنى😈
۳) کار کله رسا که تموم شد ، جلوى فرزاد آرایشگر، با تعجب ازم میپرسه بابا شما هم اصلاح میکنید ؟😰
فرزاد سریع میاد کمکم و میگه : عمو! ما اینجا واسه بعضى مشتریها، نقش انگیزشى داریم نه پیرایشی- آرایشى! از جواب پر جناسش خنده ام میگیره، به موقع به دادم رسید، آدم واسه کمى صفادادن به سر و کله و ریش خودش باید اینهمه استرس زن و بچه بکشه آخه؟
۴) وسط اصلاح آرایشگر ازم میپرسه موهای جلوی سرتان ، نوکش را بگیرم ؟ منم انگار که چتری هام ریخته باشه جلوی چشمام، با یک اعتماد به نفسی میگویم «حتما، یه کم لطفا»؛
آخه مرد حسابی! پنج میلیمتر مو که دیگه نوک گیری نداره😉 تی بکش بره بابا😂
این بود آرمانهاى پنجاه سالگى در نظام مقدسشون ؟😂

این مطلب را هم بخوانید
20 اسفند: روز دوازدهم جنگ

روزنوشت های زیر بمباران
١-١-۵-د

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *