
دیزى اردبیلیهاى مقیم حافظ
یکى از دلخوشهامون این بود که ظهرهاى جمعه ،فک و فامیل یا رفقامون را دعوت کنیم و به همه دیزى بدهیم. بهترین دیزى که من در تهران خورده ام مال یک دیزى فروشى کوچک دست راست پل اول حافظ است. دیگه تو این سالها با هم رفیق شده ایم، امروز زنگ زدم تبریک عید بگم که اگه بعد ماه رمضون برگشته اند سرکار، واسه آخر هفته سفارش بگذارم
– سلام حاج آقا، عید موبارک ، کیف احوال؟
– دوکتور ساغول، بایرامیز موبارک اولسون
– ایشالا برگشتید سرکار؟
– نه دکترجان، کارگرهام تو بمبارون رفتن… ما هم جمع کردیم اومدیم اردبیل… ایشالا جنگ تموم شه دوباره واست دیزى و سنگک و نوشابا بفرستم
– قربانت شم، ایشالا
قطع که کردم، گریستم؛ چه مردان و زنان باشرفى بیکار شدند، چه دلخوشیهاى ساده اى برامون رویا شد.
ولى ما مهمونى واسه رفیقهامون میگیریم،لاى قرآن چند تا اسکناس نو واسه عیدى بچه ها گذاشته ایم کنار، بعدا اگر عمرى بود، میرم پیرمرد دیزى فروش بغل پل حافظ را تنگ در آغوش میفشارم که نحسى این روزها را بشوره ببره
#روزنوشتهاى_زیر_بمباران
سوم فروردین ۵- نوشته سوم
موقعیکه این متن را مینویسم صداى هواپیماى دشمن میاد و سه جاى شهرمان را زده و ستون دود بلند شده

دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.