
رفته ام دیدن پدر ، حوصله اصلاح نداشتند، میروم سراغ مادر و میرویم پیاده روی، در پارک ، هوا یکنمه خنک است ولی گرمای محبت خانواده ها ، پیاده روی را دلنشین میکند، یک پسر ده یازده ساله به اسم رسا و خواهرش آوا که کنکوری بود با بقیه خانواده خوبشان، چقدر بهمون عشق دادند، آوا دم کنکور بود و قول دادم بهش که یک گوش نیوش مخصوص کنکوریها ضبط کنم.
مادر به هر کسی میرسد که برایش جالب باشد، اسمش را میپرسد و بعد میگوید هر روز برایت قرآن میخوانم. درست است که اسمها را چند ثانیه بعد از یاد میبرد اما محبتش به آدمها، از یادرفتنی نیست.
#یادداشتهای_زیر_بمباران
هجدهم فروردین
یادداشت اول


دیدگاه خود را ثبت کنید
تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟در گفتگو ها شرکت کنید.