آنچه پدر و مادرتان به شما نگفته اند :
استقلال دختر از خانواده

✍️دختری۳۲ ساله هستم اهل تهران. همکلاس سابق دانشگاهیم اهل جنوب غرب کشور است و ضمن پیشنهاد رسمی ازدواج با خواسته خانواده من مبنی بر انتقال به تهران موافقت کرد پس از فراهم کردن مقدمات، امسال به همراه خانواده برای خواستگاری اومدن. متاسفانه از همون ابتدای جلسه جهت گیری بحث در زمینه محل زندگی بود و خانواده ایشون گفتن اگه پسرمون بیاد اینجا حقوقش کم میشه، موقعیت شغلیش تنزل پیدا میکنه و … .این موضوعات باعث ایجاد تنش شد و خانواده من که صددرصد مخالف زندگی من درجایی غیر تهران بودند با خانواده ایشون توهین آمیز برخورد کردند، طوریکه اونها بدون اینکه چیزی بخورن جلسه رو ترک کردن. فردای اون روز مامانم خیلی از اتفاقی که افتاده بود ناراحت بود به همین خاطر میخواست ازشون معذرت خواهی کنه اما آقا پسر راضی نشد و به ما اجازه نداد با خانواده اش صحبت کنیم.
حالا خانواده ایشون بهش گفتن دور این دخترو خط بکش. خودشم هم دیگر تمایلی ندارد. میگه اگه هم به فرض محال قرار باشه ما ازدواج کنیم من دیگه تهران نمیام.از زمانی که این اتفاق افتاده حالم خیلی بده و همش دارم گریه میکنم.چیکار کنم آقای دکتر؟

پاسخ دکتر شیری :

👈سیمین گرامی !
آیا ” استقلال دختر” موقع ازدواج ، در خانواده تو محلی از اعراب دارد؟
واقعیت اینست که این مورد را بهتره تمام شده فرض کنی زیرا بیش از این که نمیشه یه مرد برای بدست آوردن یک دختر تقلا کنه ، خانواده سنتی اش را برداشته اومده تهران خواستگاریت ؛ واسه چی توهین بشنوه؟ به نظرم خانواده قبول نداره تو دختر بالغی هستی که میتونی برای محل زندگی با همسرت تصمیم بگیری و اصرار اینگونه بر تهران ماندن تو به نظرم یک فاجعه است .خیلی خوب تر این بود که ابتدا ازدواج سر میگرفت بعد شرایط اومدن اون بنده خدا به تهران ( شغل و مسکن) به تدریج فراهم میشد ( با کمک شما) تا بتونه در دو جبهه بجنگه ( مهاجرت + خانواده داری)
#دکترشیری

این مطلب را هم بخوانید
در رابطه با همسرمان چه زمانی سکوت کنیم و چه زمانی عصبانی شویم؟
11 پاسخ
  1. الهه
    الهه گفته:

    سلام ولی به نظر من خانواده دختر هم حق داشتند . چون قبلا خودشان دونفر توافق کرده بودند بیاند تهران. ولی روز خواستگاری حرفش را عوض کردند.حالا بهتر بود بدون توهین ناراحتی شان را عنوان میکردند ولی خوب نشده دیگه
    اصلا به نظر من ازدواج خودش سخته ازدواج دو تا فرهنگ که خیلی هم به سنتهای خودشون پایبندند خیلی سخت تر میشه. برای همه یکارهاشون . بلهبرون. جهیزیه.عید ی . شب یلدا. و…

    پاسخ
  2. سارا
    سارا گفته:

    سلام جناب دکتر
    منم این مسائل رو زیاد دارم و دلیلش فقط وابستگی بیش از حد هست,خانوادم نمیگویند نه ولی آنقدر بی تابی میکنند و هنوز به خاستگاریم نیامده بی تابی میکنند که من خودم مسئله را تمام میکنم و موقعیتم را از دست میدم.

    پاسخ
  3. سارا
    سارا گفته:

    جناب دکتر شیری
    من دختری ۲۷ ساله هستم که از دوران بچگی در قفس وابستگی افراطی خانواده ام قرار داشتم و همچنان این مسیر ادامه دارد.
    من حتی اجازه رفتن به اردوهای مدرسه را نداشتم و با این که هوش خوب و استعداد بالایی داشتم تمام فقط به دنبال جنگیدن برای آزادی بودم,فکر کردم به دانشگاه بروم وضعیت تغییر میکند,اما آنقدر آبرو ریزی جلوی تمام بچه های دانشگاه برام به وجود آوردند با کنترل های بیجاشون که حتی درس رو رها کردم.
    و این اشتباه ترین راهی بود که انتخاب کردم چون کم آوردم.و منطق اون ها اینه که ما به تو اعتماد داریم به جامعه نه و بعد از ۲۷سال واقعا روحم خسته شده ازین موضوع و دارم ذره ذره آب میشم درون خودم و هزار بار به سرم میزنه که همه رو رها کنمو برم که تا ابد دیگه منو نبینند.خستم واقعا خستم.
    آقای دکتر من همه جا براتون پی ام گذاشتم ولی متاسفانه هیچ کجا رو سین نکردید.
    من برای آروم شدن دل خودم حرف میزنم

    پاسخ
    • ملیکا
      ملیکا گفته:

      وای دقیقا میفهمت…منم خیلی پیش دوستام ضایع شدم … کلا داغون شدم حتی ی بار خونواده میخواستن ترک تحصیل کنم چون سوار ماشین یکی از پسرای همکلاسیم شدم و ایشون خواست منو برسونه دانشگاه وای ک چ ابرو ریزی شد هنوزم ک فک میکنم حالم بد میشه …مامان میگفت چرا نمیاد خواستگاریت اگه میرسونتت دانشگاه حالا یارو منو اتفاقی دیده سر ظهز بوده دلش سوخته رسونده دوس دختر هم داشت انقد خونواده من کوته فکر بودن و هستن ک فک میکنن یارو خاطر خواه بوده 😐 .. تنها راهت اینه ک ب بهانه درس بری ی شهر دیگه خوابگاه یا پانسیون بمونی اینطوری از دستشون خلاص میشی….من الان ارشد اومدم ی شهر دیگه انقده بهتر شد ک نگو هر جا دلم میخواد میرم …

      پاسخ
  4. ماٸده میهنخواه
    ماٸده میهنخواه گفته:

    من معتقدم دختری به سن این دختر خانوم که قصد تشکیل خانواده را داره واین امر مساوی با پذیرش انواع و اقسام مسٸولیتهای بزرگتره اولاباید اینقدر اقتدار و ثبات شخصیت توی رفتار و کردارشون باشه که شرایط این آقا پسر و به طور کامل برای خانوادشون تفهیم میکردند وهم خودشون هم خانوادشون احتمال مطرح شدن نه تنها این موضوع که البته کاملا منطقی و درست بوده بلکه موضوعات دیگه را در نهایت آرامش وادب در مجلس خواستگاری میدادندخانواده ی سیمین عزیزحداقل میتونستند این بحث و کماکان دلخوریشون از جدایی دخترشونو بالغانه بعد از برگزاری مراسم تو جمع خصوصی خودشون مطرح کنند و مخالفت یا موافقت خودشون در نهایت ادب و با اوردن دلیل برای طرف مقابلشون یا از طریق آقا پسر یا صحبت مادرها باهم به اطلاع خانواده ی پسر میرسوندند سیمین عزیز زندگی عرصه ی تجربه اس وچه بسا که این تجربه ها تلخ وگزندس میدونم که خیلی دردناکه امابپذیر که این رابطه تمام شده وباید درسهایی که درونش داره را به جان بخری تا دیگه چنین بهای گزافی برای خطای خودت و اطرافیانت ندی ،من هم بهای گزافی از انواع دیگه در این زمینه دادم شرایطتت رو تا حدی درک میکنم اما انسان برای رشد همیشه باید بهاشو بده متاسفم که این بار این بها برای تو مساوی با از دست دادن کسیه که دوستش داری

    پاسخ
  5. زهره رضا
    زهره رضا گفته:

    به نظرم مهاجرت خیلی خوبه چه بخاطر ازدواج چه تحصیل چه کار خیلی به رشد کمک میکنه تجربه های جدید فوق العاده هستن چه زن باشی چه مرد انسان با حرکت رشد میکنه مهاجرت یه جور حرکته

    پاسخ
  6. س.د
    س.د گفته:

    سلام آقای دکتر،من ۲۹ سالمه،۹ماه عقد کردم،۴سال به شوهرم دوست بودم،هر دو همین و مدرک فوق لیسانس داریم،قبل از عقد قول و قرار گذاشتیم که بعد از عقد مهاجرت کنیم و زندگیمون رو جای دیگه شروع کنیم،بعد از عقد من شدیداً احساس وابستگی به خونوادم دارم،دوس ندارم ازشون دور باشم.یه جورایی خونوادم در اولویت هستن تا شوهرم،خودم از این قضیه ناراحتم و به مشکل برخوردیم،شوهرم خیلی دوس داره و تلاش میکنم که واسه ادامه تحصیل بره،شرایط خوبی هم داره.خونواده من مخالفت نکردم ولی میدونم از ته دل خوشحال نیستن،مذهبی هستن و میدونم که اگر من برم اونا نمیان بهم سر بزنن.
    لطفاً راهنماییم کنید شدیداً به مشکل برخوردم.یه جورایی می‌خوام شوهرمو بفرستم ولی خودم نَرَم.

    پاسخ
  7. ه س
    ه س گفته:

    من دختری ۵۲ ساله هستم که هیچوقت نه ازدواج کردم نه نامزد داشتم نه دوست پسر اگر هم خواستگار داشتم صداش از فاصله دور توسط خود و مادرم در نطفه خفه شده . از بچگی وابسته پدرومادرم بودم پدرم فوت کرده و با مادر سالمند زندگی میکنم یه واحد آپارتمانی با اثاث دارم حقوق هم میگیرم و خیلی دوست دارم زندگی مجردی راحتی داشته باشم تا اینکه کارهای شخصی فوق العاده سخت مادر پیر را در خونه اش انجام دهم اما هربار که میرم خونه خودم بلکه بتونم راحت بشینم چنان گریه هایی برای مادرم سر میدهم که قلب سنگ آب میشه یه گریه مداوم شبانه روزی که اصلا بند نمیاد آخرش دوباره برمیگردم پیش مادرم و او هم با آغوش باز ازم استقبال میکنه خواهر و برادرای متاهلم میگن تو هنوز مستقل نشدی و وابسته مادرمانی در صورتیکه خیلی مستعد و توانا هستم و انرژی و تواناییهایم از خیلی جهات از اونها بیشتره بنظرتون من واقعا فردی وابسته هستم ؟و اینکه چجوری میتونم از مادرم جدا بشم بدون ان احساسهای بد و ناخوسایندی که از دوریش دارم؟؟

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *