١)
چى فکر میکردیم، چى شد؟
ما امید داشتیم دعوا فعلا تمومه میریم خونه هامون اما انگارى ماجرا بیشتر شبیه شد به استراحت بین مبارزات بوکسورها… این بده دیگه😔

٢)
فرصت کم است ، به کافکا فکر میکنم در چهل سالگیش در آسایشگاهى در نزدیکى وین (Kierling) . سل حنجره نمیگذاشت دیگر چیزى بخورد و او چنین نوشت :
مشکل اینست که نمیتوانم حتى یک لیوان آب بخورم؛ اما همین اشتیاق به نوشیدن هم خشنودم میسازد.

علیرضاشیرى

#یادداشتهاى_آتشبسون
٢٣ فروردین
یادداشت سوم

این مطلب را هم بخوانید
احساساتت را دستکاری نکن: روز چهاردهم جنگ
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *