این مطلب را هم بخوانید
گوش نیوش : ایمانی چو قندم آرزوست
3 پاسخ
  1. زهره
    زهره گفته:

    عالی استاد. انگار این گفتگو یه جلسه زوج درمانی برای زمان حال دختر و دام ادم بود و این رو میخوام براشون بذارم گوش کنن. چند روزی هست که مدام دنبال واژه و جملات و راهنماییهایی بودم که بهشون کمک کنم تو حل مسآلا و مسیر پیش روشون توی زندگیشون بودم که شما از غیب رسیدید. ممنوونم. الهی چراغ راهتون همیشه پرنور که راه زندگی جوونها رو روشن میکنید.

    پاسخ
  2. ماندانا محمدعلی زاده
    ماندانا محمدعلی زاده گفته:

    مطالب بسیار عالی و کاربردی بود. با گوش جان شنیدم و لذت بردم … مرسی بابت انتشار آگاهی 🙏🏼❤️

    پاسخ
  3. باران
    باران گفته:

    سلام آقای دکتر میخوام از تجربه ی خودم بگم، همسر من در جمع بسیار آرام بی هیجان بود، و من پر انرژی و شاد،
    من ۶ ماه هست که از او جدا شدم، به همه میگفت که همسر من وقتی دعوامون میشه، بسیار عصبانی میشه و جیغ میزنه و در نهایت حتی من را میزنه،
    اما به هیچکس نمی گفت که سر کار نمیره، صبح تا شب خونه است و یک ریز روی اعصاب منه، و من را تهدید میکرد به کسی نگم که تو خونه است،
    بماند،
    زمانی که تو خونه بود چکار میکرد؟ مدام من را برای همه ی رفتارها و صحبت هام بازخواست میکرد
    مثلا ۸ ماه از من میپرسید چرا موقع خداحافظی از خونه ی داداشم، به داداشم گفتی آقاسعید خیلی زحمت کشیدید ممنون خداحافظ؟؟
    تو چرا اسمش را گفتی؟
    چرا اصلا تو با او خداحافظی کردی؟
    چرا با نامحرم حرف زدی؟
    میخواستی خودت را نشون بدی؟
    میخواستی ابراز وجود کنی؟
    و هزاران چرایی که من فقط متحیر میشدم….
    و همین سوالهارا را در یک ساعت، ۳۰ بارو هر بار به یک بیانی تکرار میکرد؟
    هیچ جوابی هم قانعش نمیکرد،
    و هر جوابی میدادم من محکوم میشدم،
    در آخر که من را به جنون می رساند و عصبانی میشدم، شروع میکردم به جیغ زدن و جواب دادن، در اون حال دستهاش را توی گوشش فرو میکرد که صدای من را نشنوه، و من را اونقدر به مرز جنون رسونده بود که میرفتم دستش را از گوشش بیرون بکشم تا حرفهام را بشنوه، ناخنم میکشید به پوستش و خش میافتد و خون میومد، تازه شروع میکرد میگفت تو وحشی هستی،مثل گرگی، عصبی هستی،جوشی هستی، مگر من چی گفتم؟ من فقط یک سوال پرسیدم؟
    و من متحیر بودم، نمیدونستم من دیوانه ام یا او؟
    اصلا نمیفهمیدم که چی میگه؟
    نمیدونستم چه کرده بودم که مستحق چنین برنامه ی تکراری و دائمی هستم،
    خلاصه که به توصیه روانپزشک ازش جدا شدم
    با وجود یک بچه دو ساله همه چیزم را بخشیدم و جدا شدم،
    شاید باور نکنید
    الان هنوز هر کجا میره میگه زن من اونقدر عصبی میشد که گاهی حتی من را خونی میکرد!!
    ولی خیلی ها نمیدونند که اون چطور من را به مرز جنون میرسوند، چون ظاهر آرام و بسیار مظلوم و بی هیجانی داره،

    من الان ماه هاست که یک دنیا نفس راحت میکشم، و لحظه لحظه خداراشکر میکنم، چون در جایی قرار داشتم که نمی تونستم بیگناهی خودم را اثبات کنم، یعنی هیچ شاهدی نداشتم،
    و روح و جان و روانم داشت میسوخت،
    وقتی شما از اون آقا گفتید که گفته خانمم وقتی دعوامون میشه من را میزنه، و گفته بودید تو چه میکنی؟ من اشک ریختم، گریه کردم و با خودم گفتم کاش همه آدمها وقتی کسی چیزی را بیان میکنه بپرسند تو چه کردی؟؟

    ازتون ممنونم، این سوز درون من، بعد از این روزها اولین باز بود که کلام شما آرام گرفت….🌺

    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *