در دورهمی سوم، کتابخوانی هم کردیم که شاید بدرد هم سلیقگان من بخوره
چهارجلد مجموعه « در ستایش شکست» از نشر اطراف خواندنی است. کم حجم با ترجمه هایی روان.
برشی از کتاب:
“قصه‌ها هستند که به زندگى ما ارزش زیستن مى دهند، یا شاید ارزش نزیستن. مهم ترین قصه هایى که ما درباره خود ودیگران میگوییم و مى شنویم، کم وبیش باشکست گره خورده اند. همه ما به دنیا آمده ایم که شکست بخوریم. تا دم مرگ، تمرین شکست مى کنیم ودرنهایت، ادامه کاررا به دیگران مى سپاریم. بیشتر ما خودمان را نمى کُشیم چون فکرمى کنیم قصه زندگى مان باهمه شکست هاى بى شمارش، هنوز به آخر نرسیده.
مى خواهیم بمانیم و ته قصه رابفهمیم. قصه مى تواند مارا‌ به رستگارى برساند و زندگى ما رانجات دهد، نه فقط زندگى ما را ،که خود زندگى را.”
این ها نمونه هایى از گزاره هاى تأمل برانگیز کاستیکا براداتان، فیلسوف رومانیایى-آمریکایى، در مجموعه “در ستایش شکست” هستند؛ مجموعه اى که بیش از آن که درباره شکست باشد، درباره فروتن شدن انسان پس از شکست خوردنهای زندگی اش میباشد.

#معرفی_کتاب_فیلم

#یادداشتهای_زیر_بمباران
۱۲ فروردین ۱۴۰۵
یادداشت اول

و ما ادریک ما هشدار تخلیه؟

۱)
رسیدیم به خانه ، بسته کتابهایی که به ایران کتاب سفارش داده بودم، بعد از دو هفته رسیده بود. با ذوق بسته را باز کردم. یک بسته دیگر هم یک خانواده نازنین فرستاده بودند حاوی شکلات و دو تا پاوربانک که هدیه هوشمندانه ای برای ابن روزهاست.
——
۲)
تازه نشسته ایم که همسایه زنگ زد که هشدار تخلیه محل داده اند، هر جا گشتم جایی ندیدم هشداره را؛ اما دیگه اون تلفنه کار خودش را کرد و اضطراب افتاد تو زن و بچه ام، پاشدیم برویم به سمت منزل مادرزن، دو محل اونورتر!
۳)
تو میدون محل پر بود از پرچم بدستان که زیر بارون با شور و هیجان تجمع کرده بودند، کلی خانواده با بچه و کالسکه و … جمع شده بودند و شعار میدادند ، خواستم بهشون بگم خطرناکه ، برای امشب کافیه، تشریف ببرید منزل ، که در خاطرم آمد که بسیاری از ایشان، معتقدانه قبل از آمدن به میادین، غسل شهادت میکنند. طرز فکر ماست که معنا و مفهوم زندگی و مرگ را ارزنده یا بیهوده میسازد.
یکجا هم یک اتفاق خنده دار افتاد که چندتا از شعاردهندگان، با دیدن بعضی قیافه ها مثل خود من ، شعارشان را از نصر من الله و فتح قریب تغییر دادند به مرگ بر وطن فروش خائن! هم خنده ام گرفته بود هم دلم میسوخت برای میهن که به این روز افتاده که در کسری از ثانیه، مخاطب را در دستجات فکری خویش جای گذاری، محاکمه و اجرا میکنیم!
واقعیت اینست که خائنینی که اطلاعات حساس کشور را فروختند، از قضا خیلی چهره انقلابی دارند (پرونده اکبری جاسوس انگلیسها را یادتان هست که چه انقلابی دو آتشه ای بود و چه شعارهایی علیه غرب سر میداد؟)
فضا عجیب شده، صبحها از بعضی اونور آبیها ملقب میشویم به مزدور حکومتی، شبها از بعضی اینوریها 😳 مورد عنایت دیگر قرار میگیریم! (انگار کارگاه عملی کتاب کنشگران مرزی از مقصود فراستخواه را پاس میکنیم! )
۴)
ساعت ۴:۱۵ با صدای سه بمب – دور بودند- بیدار شدم، نمیشود به افراد زیر بمب فکر نکرد، از دیروز که نیروهای امنیتی مطلقا دستور دادند در منزل مادر کسی نماند، فکر بی خانمانی به مجموعه خشاب ذهنی افزوده شد.
بدی جنگ اینست که واقعیتهاش از بدبینیهاش کمتر نیست! میام پشت پنجره، باران زیبایی شهر را فرا گرفته، دلم باز میشود. آیا به دورهمی امروز میرسیم؟

#یادداشتهای_زیر_بمباران
یادداشت ششم

چشم و عکس

عصری رفتیم شیرینی سنتی فروشی پرستو در قزوین منوره😉 که با دست پر برای رفقامون برگردیم تهران؛
تو جاده آسمان غروب قزوین حیرت آور دلبری میکرد، هیچ دوربینی نمیتواند گاهی زیبایی که چشم میبیند ثبت کند ؛ دم نیروگاه برق که رسیدیم جاده را کج و معوج میدیدم و عجیب خوابم گرفت، خانمم نشست پشت فرمون و من تا تهران تلفن صحبت کردم! همینقدر سوء استفاده 😰 تو جاده از معدود پادکستهای دانلودشده از قدیم تو تلگرام گوشیهامون تونستیم گوش کنیم.

جنگ یکماهه از یکطرف و اصرار حاکمان به بسته بودن همه پلتفرمها و بی ارتباطی با جهان، حس احمق بودن بهم میدهد. حاکمانی که انگار فقط امنیت دوران قبل از اینترنت را بلدند.

#یادداشتهای_زیر_بمباران
یادداشت پنجم

وقتی آخر عیددیدنی با فک و فامیل قزوینیم، قرآن بزرگ حاوی اسکناسهای نو‌ میآوردند، چشمان رسا برق میزد:

امیدوارم از این روزها و شبها، بیشتر این دلخوشیها، به یادش بماند.

#یادداشتهای_زیر_بمباران
یادداشت چهارم

ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد؟

ما با هشت میلبارد نفر ساکنان زمین زندگی نمیکنیم،
حتی با ۹۰ میلیون هموطنمان هم خیر!

ما در واقع با همان ۲۰–۳۰ نفر کسانی زندگی میکنیم که در اطراف خویش جمع کرده ایم،

✔️به عشقشان سفره پهن میکنیم،
✔️کنگر نوبر از پشت امامزاده میگیریم و پاک میکنیم که بیایند منزلمان لنگر بیندازند خورش کنگر میل کنند😉
✔️اگر فیلم خوب گیرمان بیاید به اونها خبر میدهیم،
✔️همانها خاله و عموی کودکانمان میشوند و به بچه هایمان عیدی میدهند،
✔️همانها را سر قنوت نماز دعا میکنیم،
✔️اگر به کسی بخواهیم رو بزنیم در گرفتاری، به اونها میگیم،
✔️در ختم عزیزانمان، آنها میونداری میکنند
✔️اگه واسه خانه مان در و تخته ای میگیریم، به عشق آمدن آنهاست.
————
ساعت ۲ بامداد، کتابخانه منزل دکتر هدایتی، طبیب و سعدی شناس و دُر افشانیهای دکتر امیرحسین ماحوزی، طبیب و ادیب پرتواضع میهن

#یادداشتهای_زیر_بمباران
یازدهم فروردین
یادداشت سوم

میان ماه من تا ماه گرد‌ون

۱)
قزوین شهر صبحانه است، کلی مغازه دارد که فقط صبحانه میدهند : حلیم، عدسی، لوبیا، نیمرو؛ اول صبحی که پاشدم، بقیه ملت هنوز استراحت میکردند، زدم از خانه بیرون و هوای بینهایت تمیز باران خورده شهر، روحم را تازه کرد.
۲)
صبحانه مفصل قزوینیها را که با کدبانویی خانم دکتر مریم صرف کردیم، تماس گرفتم با فامیلهامون جهت صله ارحام و عیددیدنی؛ تو عیددیدنی به جز اخبار جنگ صحبت دیگری انگار نمیماند؛
۳)
یکی از فامیلهام- که در جنگ هشت ساله، سابقه بارها حضور داشتند- با شعف از درماندگی آمریکا و اسراییل در برابر توان موشکی ایران صحبت میکردند؛ متوجه شدم سوابق ایشان در جنگ باعث میشود در تحلیل وضعیت فعلی، از اینکه یکماهست ایران در برابر دو ابرقدرت نظامی جهان ایستاده احساس غرور کنند. در حالیکه برای من که فاقد آن سوابقم و سواد نظامی ندارم و زندگی، زیستن، تماشای جهان، کارافرینی، اشتغال و… مهم است؛ تجربه روانی دیگری رخ داده که شامل موارد زیر است:
✔️اضطراب بمب و تخریب و مرگ و بی خانمانی✔️ سختی نگهداری از سالمندان، ✔️بیکاری و ابهام به آینده،✔️ اقتصاد له شده کشور✔️پیش بینی تورم افزاینده ✔️ بی ارتباطی با همسایگان ✔️ نابودی صنعت هوایی و دریایی✔️ رنج فکر کردن به اشغال جزایر
ابنگونه است که من و فامیلم ظاهرا در یک جهانیم اما باطنا دو اقلیم فکری و احساسی متفاوت را تجربه میکنیم.
——-
#یادداشتهای_زیر_بمباران
یادداشت دوم ۱۱ فروردین

یکشنبه شب بعد از بمباران اطراف روستای آشنستان، دیگه حس و حال برگشت به پایتخت را نداشتیم و برگشتیم قزوین و در اتاق کتابخانه و کتابت منزل دکتر هدایتی، میزبانمان، جا انداختیم و خوابیدیم، اولین شب بدون صدای بمب بعد از سی شب!

#یادداشتهای_زیر_بمباران
یادداشت اول
یازدهم فروردین ۱۴۰۵

کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها؟

تاکنون دوبار دورهمی برگزار کردیم و استقبال مردم حیرت آور بوده،مردم زیر بمباران که به عشق کتاب و فرهنگ دورهم جمع میشوند، باشکوه نیستند؟

همه میدانیم که خصوصا بعد از جنگ ، در اینستاگرام رفتن و مثلا استوری گذاشتن ، چقدر کار سخت و صعب و حتی گرانی شده، وقتی خبر دورهمی کتاب را اعلام کردم، بازخوردهایی که در اینستاگرام گرفتم متنوع بود، در حالیکه خیلیها از این حرکت تشکر و تقدیر کردند، امثال این خانم دکتر روانشناس ساکن در کانادا هم، چنان خود را محق میبینند که راحت بی مهری میورزند.

#یادداشتهای_زیر_بمباران
دهم فروردین ۱۴۰۵
یادداشت دوم

ترک تهران موجب مرض است 😢
بعد از یکماه ، دیروز از تهران زدیم بیرون و جای بوسه طبیعت را بر دشتهای وسیع سبز گشته از باران دیدیم.در روستایی در اطراف قزوین به دعوت یک دوست نازنین، ساعتی توقف کرده بودیم و زندگی بدون بمباران را داشتیم تجربه میکردیم که صدای هواپیماها از بالا سرمان آمد، واکنش طبیعیمان این بود دنبال یک سرپناه بگردیم ، میزبان با آرامش گفت: نگران نباشید، اینجا را نمیزنه، به خانومم گفتم داره میره حتما تهران و کرج را بزنه پدرسگ که یهویی دو تا زد نزدیک روستا ! سکته کردیم؛ رفیقمون گفت عجیبه، اینورا را نمیزد! آهان حتما کارخانه فلان، پادگان بهمان را زده!
آروم رفتم زیر گوشش گفتم عباس پوشک داری؟😰
————
پنج دقیقه بعد پیامک اومد از مدیر ساختمان مادر:
«با سلام متاسفانه خانه مورد اصابت قرار گرفته درب ورودی ودرب خانه‌ها و بقیه پنجره‌ها کنده شده ، درب آهنی حیاط نیز کنده شده خسارت سنگین ولی سازه ساختمان سالم دیوارها و سقف‌ها سالم هستند»
———
مادر را از شب اولی که ۲۵ متری خانه شان را زدند منتقل کردیم پیش خودمون یا منزل خواهرشان یا …اما جابجایی، کابوس نگهداری از سالمندان خصوصا با زمینه آلزایمر و دمانس است؛ این افراد در محلی غیر از خانه خودشان، بسیار معذب میشوند زیرا همان معدود روتین هاشون را از دست میدهند.
————
به ما نیومده ترک تهران😢
#یادداشتهای_زیر_بمباران
دهم فروردین
یادداشت اول

١)
رفته ایم منیریه ، پسر لباس فوتبالى بگیره با نوشته نیمار، تو هروله بین مغازه ها و شلوغىِ یه هوا عجیبِ راسته ورزشى فروشها تو این ایام جنگى، تو پیاده روى پهن امیریه، یک چرخى خیلى مرتب و پر از وسایل واکس و فرچه هاى مختلف و بندهاى رنگارنگ و کلى زلم زیمبوى دیگه به چشمم خورد، صاحب این مغازه سیار یک در نود سانت چهارچرخ، یک پدر افغان و پسر ١٠-١١ ساله اش بودند که با رغبت و شوق مشتریان را راهنمایی میکردند.
٢)
شب عیدى تو بازارچه پشت امامزاده صالح تجریش از یک چرخى دیگه واکس قهوه اى روشن خواستم و با بى میلى گفت :” قهوه اى همون یک مدل بیشتر نیست” میدانستم حتما اشتباه میکنه؛ ده جور قهوه اى تو کفشها داریم، نمیشه همه را تیره واکس زد که !
دیشب این پسرک خوش اخلاق سریع واکس قهوه اى روشن و چند واکس دیگه را هم بهم نشون داد و خوب کاسبى کرد؛ کاسبى یعنى خوش خلقى نه پنج دوره mba دانشگاه وارتون!
٢)
وقتى اضطراب سراغم میاید میشینم به واکس زدن کفشهاى خونه؛ تو بوى خوب واکس و فرچه زدن و قالب گذاشتن داخل کفشها ، یه ساعتى غرق میشوم، پادکست هم گوش میکنم !
چند وقتیه از خانومم هم یاد گرفته ام چطورى کفش ورزشى سفیدهاش را سالها نو نگه میداره، سفیدشویى کتونى هم به مهارتهاى ۵١ سالگیم اضافه شده😎

٣)
جنگه اینطورى که طول بکشه، کار خودمون که تخته شده، در عوض با رزومه جدیدم میرم تو جاب ویژن تقاضاى شغل میدهم :
✔️نصب پلاستیک جاى شیشه شکسته، تضمینى با میخ ریز و مقوا
✔️دلدارى به خود شما و سالمند شما که حوصله هیچى ندارد و بمباران را به جنگلهاى شمال ترجیح میدهد😉
✔️ تحلیل اخبار ماهواره و کانالهاى خبرى بله متناسب با آسترونومى و طالع شما ( اى شیطونا😎)
✔️آموزش دعوا نکردن و فحش بد ندادن- نخوردن از/ به مخالفین سیاسى، کارگاه یکروزه کظم غیظ با تلمیزارتان ۴٠ میلیگرم
✔️چگونه بدون تعویض پوشک از ایست بازرسیهاى ملس براى پهپاد عبور کنیم؟
✔️آموزش “تاب آورى و فشارى نشدن با همسر وقتى بیست چهارى کنار همید زیر بمباران”
✔️آب نارنج گیرى
✔️طبخ مسقطى
————
#طنز-عمیق_شوهر-عمه اى
#یادداشتهاى_زیر_بمباران
یادداشت سوم
نهم فروردین ١۴٠۵