احساساتت را دستکاری نکن

۷ راهکار که بلدی اما شاید یادت رفته
سوال:
چگونه در بلبشوی قضاوتها و خشمهای فزاینده گروههای مختلف اجتماعی، شعور و فهم و احساسات خود را دستکاری نکنیم؟
مثال ۱)
شما به فجایع ۱۸-۱۹ دیماه معترضی، از دیدن غم و رنج مردمان عزادار، وجودت پر از درد است، نسبت به کسانی که غم تو را بیهوده می انگارند و به کشته شدگان بی احترامی میکنند، خشم احساس میکنی. از اینکه کسی اینهمه مردم پرپر شده را گردن نمیگیرد ، پر از رنجی.
مثال ۲)
همین شما، اتفاقا از جنگ میترسی، از پرپرشدن کودکان میناب، غم داری، از انکار و بی تفاوتی ارتش آمریکا -که یک خال به یک سربازش بیفتد، عالم و آدم را پر میکند و کمپین راه میندازد- و … عصبی هستی، از نابودی زیرساختهای کشورت غم داری ، از قتل مردم و آوارگی همسایه و هم میهنت پر از دردی، به محض اینکه همین غم و خشم را نشان بدهی، یکسری هستند که تو را مزدور، حکومتی… بنامند، مجبورت میکنند به حسهای عمیقت شک کنی و فکر کنی احمقی!
انسان بالغ سالم
✔️همه احساساتش را میبیند، از تضادهای احساسی خود نمیهراسد و اجازه بروز تعارض را به خودش میدهد.
✔️خودش و فهمش را از زندگی ، از ترس بقیه سانسور نمیکند،
✔️میگردد دلیل حسهایش را پیدا کند،
✔️از ترس برچسبهای دیگرانی که متعصبانه اعتقادات خویش را سر بقیه فریاد میزنند، شعور خودش را زیرپا نمیگذارد،
✔️در این مرور دوباره، به تعصب و خشک مغزی مبتلا نمیشود،
✔️ هم حسهای خودش را دستکاریmanipulation نمیکند
✔️هم سعی میکند احساسات بقیه را درک کند.
اینگونه است که از مسیر انصاف درباره خودش و حسهایش و حسهای دیگران خارج نمیشود.

📍علیرضاشیری، ارشد مطالعات روانشناسی یونگی

روز دوازدهم جنگ- چهارشنبه ۲۰ اسفند
مادر دیگه آروم و قرار ندارند، هر سه چهار دقیقه یکبار میروند دستشویی و چون وسواس هم پیدا کرده اند، کلی سختی میکشند و کار خاصی هم از دستم بر نمیاد. داروها اثری ندارند.

در ضمن خیلی مقاومت پیدا کرده اند که حمام نروند، با هر بدبختی شده فرستادمشان حمام و بعد موهایشان را با سشوار شانه زدم تا خشک بشود. دیگه تو ۷۸ سالگی خیلی کم پشت شده، غصه ام میگیره ، میدونم طبیعیه ولی مقایسه زیبایی و شکوه مادرم در جوانی اش با امروز، غمناک است ، مضافا به اینکه دیدن آلزایمر والدین ما را فرا میخواند که آینده خودمان را هم چه بسا تصور کنیم ( فیلم father با بازی حیرت آور آنتونی هاپکینز را ببینید)

راستی، نکته عجیب این شانه زدن این بود که ۴۷ سال قبل مادرم با همین مینی سشوار، سر کودکش-بنده- را خشک میکرد!
من اون دستگاه کوچک made in japan را هنوز نگه داشته ام هرچند که مدتهاست بدرد کله کچلم نمیخورد😎 بیشتر تو نوزادی پسرمان رسا استفاده میکردیم.

پشت منزل مادر که بمباران شد، نیمی از شیشه ها و بخشی از سقف داخلی فرو ریخت، مادر به لطف خدا آسیب نخوردند ، ساختمان و اکثر محل تخلیه شده و حس غریبیست وقتی در محل گام میگذاری
۲)
سال ۶۷-۶۸ مدرسه مان ، عیدها افراد داوطلب را میبرد مناطق جنوبی کار عمرانی کنند( بعدا اسمش شد اردوی جهادی). من هم نوروز به خرمشهر و آبادان رفتم، کار اولم دذ خرمشهر، تعیین میزان تخریب منهول های منطقه شهرداری بود.
بعدش اعزام شدیم منطقه آریای خرمشهر که خیلی زیبا و اعیان نشین بود، من و مجیدفروزان- که بعدا متخصص پوست شد و رفت فرانسه- برای براورد تخریب خانه های منطقه آریا، مسوولیت داشتیم. عراقیها البته این بخش را نتوانسته بودند اشغال کنند ولی به هر حال خرابی کم نبود.
قدم زدن در ۵۱ سالگیم در محله بمب خورده مادر، خاطرات ۱۵ سالگیم را در محله خالی از سکنه آریای خرمشهر زنده کرد که در خانه هایی پا میگذاشتیم که معلوم بود چقدر شور زندگی داشته و جنگ ناگهان همه چیز را از بین برده بوده

به امید ایرانی سربلند
علیرضاشیری
طبیب و کارشناس ارشد مطالعات روانشناسی یونگی

چهره تهران زیر برف و سکوت اول صبحش برای لحظاتی ما را یاد زیبایی زندگی می اندازد. زندگی است که ارزش دارد نه مردن.
این قابیست از شهرم که امید به زندگی را برایم حفظ میکند، در زمانه ای که ارزش زندگی زیر شعارهای فریادگونه جنگ، تحقیر میشود؛ من امیدم را به زنده ماندن و زنده داشتن از دست نمیدهم.
۲)
سحر چهارشنبه، دقایقی خلوتی دست داد و دعا کردم از جنگ بیرونی و خطر جنگ داخلی و تجزیه میهن خلاص شویم و مردم دست از جنگ با خود بشویند.
از آسمان بمب بر سرمان و در زمین و خیابانها، نقاب پوشان مسلح بالای سرمان؛ اینترنت خاموش، کلی از کسب و کارها تعطیل، مردمان هزاردسته… اینها از جنس مردگی است. احیا یعنی «زنده داشتن» ، زنده داشتن چه؟ «انسان بودن»
۳)
بلای بزرگتریست که به جان این مردم افتاده که راحت به جان هم می افتند ، قبلا در جنگ دوازده روزه عرض کردم دوگانه سازی splitting ویژگی اختلال شخصیت مرزی است. بیمار مرزی، فاصله بین عشق و نفرت را در کسری از ثانیه طی میکند. بخشی از جامعه ایران- نه اکثریت شما خوانندگان گرانقدر- نیاز دارد از کسی متنفر باشد تا کسی دیگر یا خودش را دوست بدارد.
انسان فردیت یافته ( یا جامعه فردیت یافته) درگیر تعشق و تنفر نیست. نیازی به ستودن و مقدس سازی کسی ندارد چرا؟ چون پشت مقدس سازی شخصیتها، انداختن مسوولیتهای خویش بر گردن همان افراد مقدس است تا پس فردا مسوولیت همه ناکامیها را گردن او بیندازند، زیبا نیست؟
۴)
کارمند بی عرضه اما پاچه خوار، در بحران وجودی سازمانش، به مدیری فحش میدهد که قبلا ستایشش میکرده تا راحت تر نبیند که بی عرضگیهای خودش هم چقدر شرکت را عقب رانده.
یادتان هست که در مثلث کارپمن ( قربانی-جلاد_نجات دهنده) ، نقش قربانی را بازی کردن، بیشترین پاداش را دارد!
درباره انسان بالغ و جامعه بالغ باید صحبتها کنیم
دلتان گرم

بغل منزل مادر را پریشب زدند، پنحره ها از چهارچوب خارج شدند و اکثر شیشه ها ریخت، مادر خدا را شکر سالمند ، خیلی ها با ماشینهای اثاث کشی، محل را ترک کردند ( نمیدانم کجا😔) امروز رفتم سراغ تمیز کردن شیشه ها و نایلون گرفتن برای پنجره ها که کمتر دوده و خاک بیاد تو خونه؛ جنگ هیچیش خوب نیست . همیشه ازش متنفر بوده ام و از جنگ هشت ساله هم جز خرابی و یتیمی و معلولیت برای مردم چیزی نماند .
کجاست یک قائم مقام فراهانی که با درایتش به این فاجعه خاتمه دهد ؟ چنانکه او به اشغال ایران توسط روسها خاتمه داد و با تنظیم دقیق عهدنامه ترکمانچای، ارتش روس را از قزوین تا رود ارس عقب راند و آذربابجان فعلی را حفظ کرد.فراموش نکنیم جنگ دوم ایران و روس حاصل حمله عباس میرزا به روسها بود که به تحریک مذهبیون صورت گرفت که خفتهای جنگ اول را جبران کنند! محاسبات ایرانیان از توان روسها اشتباه بود و روسها با قدرت نیروهای ایران را پس زدند و تا قزوین پیشروی کردند😔

دیشب به هر سختی بود جلسه هفتم کلاس من بهتر را تشکیل دادیم ولی نه برای تدریس بلکه توقفی دادم تا بقیه حرف بزنند، بگویند در این هفته چه بر ایشان رفته
زینب که در مدرسه کار میکند از اولین ساعت بمباران گفت که مشغول انتقال دانش آموزان به جایی امن و انتظار برای والدین گذشته
«سه تا از بچه ها دور یکی از همکلاسیهایشان جمع شده بودند و با اینکه والدینشان آمده بودند، دوستشان را ترک نکردند زیرا دوستشان سابقه حمله صرع داشت و گفتند ما رفیقمون را تنها نمیگذاریم»

نوجوان بودم، احتمالا ۱۶-۱۵ ساله تحت تاثیر فضای پرشور جبهه و ایثار و شهادت در پایان جنگ و غمگین که فرصت شهادت از دستمان رفته. فضای دبیرستان ما که بیش از ۱۰۰ شهید داده بود، با فضای پادگان دوکوهه فرقی نداشت! فضایی که از جبهه ها ترسیم میشد بسیار معنوی و الهیاتی بود، ملائک الله و اهل بیت در سنگرها حضور داشتند، رزمندگان همه در حال سیر معنوی و دعا و … بودند. ( سالها بعد بود که فهمیدیم مثل هر جنگ دیگری در تاریخ، در برابر صحنه های معنوی، رقابتهای سیاسی، منفعت طلبی، دلالی اسلحه، خطاهای وحشتناک فرماندهان و مرگ بیهوده سربازان میهن، اسارت و تخریب روان اسرا، یتیمی دهها هزار کودک ایرانی و عواقب روانشناختی درازمدتش… بخشهای دیگر آن تصویر ظاهرا بی نقص بوده است. بخشهای تاریکی که با پمپاژ شور انقلابی نمیتوان پنهانش داشت.
۲)
یادمه یک مجله رو دکه ها میومد که اسمش ایران فردا بود و مثل اسمش، نگاهش به ایران، جنگ، اقتصاد و سیاست، بسیار با نگاه شهادت طلبانه مدرسه ما فرق میکرد، اکثرا با پرسشگریهای دقیق، خواننده را متوجه فجایع زیانبار جنگ میکرد. افراد موسوم به حزب اللهی ، وقت و بی وقت به بهانه حفظ ارزشها، میرفتند جلوی دفتر مجله و شعار میدادند و تخریب میکردند ( هسته های اولیه انصار حزب الله) من تعجب میکردم چرا اینها همه جا داد میزنند؟
۳)
از مواضع مجله عصبی بودم خصوصا سردبیرش ،آقای عزت الله سحابی، یک روز پاشدم رفتم سمت میدان هفت تیر و تو کوچه پس کوچه ها دفتر مجله را پیدا کردم و رفتم داخل و گفتم «من چند تا سوال دارم، میشه با یک مسوول صحبت کنم؟ »خیلی مودبانه من نوجوان را تحویل گرفتند و بعد یک پیرمرد خوش تیپ موسفید در اتاقش پذیرای من و سوالات انقلابیم شد؛ با متانت گوش میکرد و با منطق پاسخ میداد. من در تصوراتم با جرثومه ضد انقلاب و اسلام وارد گفتگو شده بودم در حالیکه مرد مودب مقابل من مهندس عزت الله سحابی بود،بسیار باسواد، مومن، سیزده سال زندان کشیده دوران پهلوی …
پیرمرد، با احترام ،من نوجوان را تا دم در مجله هدایت کرد و با رفتار مودبانه اش، زندگی فکری جدیدی را بر من گشود. او انقلابی بود که به من آموخت جنگ و شعارهای بیهوده یک ملت را بیچاره میکند و جان مردم مهمتر از شعارهای ایدئولوژیک است.
روحش شاد


کودکان میهن عدد نیستند، یک ساعت ۸ بعد ۱۲۰ بعد ۱۷۰، با روان این مردم داغدار این چنین نکنید

خبرگزاریهای داخلی ، پرپرشدن فرزندانمان را با عدد دنبال کردند اما من پدر میدانم حتی «یک» هم کافیست تا داغی به وسعت یک سرزمین ایجاد گردد.
اینکه آمریکایبها سعی دارند نعل وارونه بزنند که حتما تو مدرسه، پایگاه موشکی بوده نباید ما را احمق کند که مشروعیت ببخشیم به ابن جنایت
موساد در ترور اقای فخری زاده حتی ۱۵ سانتی متر هم اشتباه نکرد که مثلا همسرش جراحت بخورد آنوقت یک مدرسه را در ساعت اول حمله با خاک یکسان کنند؟