
با چاشنى مارتین لوتر نوشتن
با صداى وحشتناک گرومپ رعد و برق بیدار شدم، هوا تاریک بود؛ شاید هم گرگ ومیش؛ با سرماى صبحگاهى اتاق و صداى سوز تندبادِ بیرون،
تنم مورمور شد،
با «احتیاطِ کم کم عادت شدهِ مراقبت از موج انفجار»، رفتم پشت پنجره، وقتى دیدم بارونه، ذوق کردم.
از درزهاى جدید دور چهارچوب پنجره که بعد از بمباران هفته قبل نزدیکمان، ایجاد شده، سوز میومد تو ؛ یه شمد کشیدم روى خودم و به کوه خیره شدم.
تو این قاب یک ماگ شیرگرم یا قهوه داغ بخاردار کم است فقط که شما تو تخیلتون اضافه کنید😉 جنگه میفهمی؟ تخیل آزاده، به قول همشهریم، مجبوریم میفهمی؟ مجبور😉
در تخیلم با کمی تقلب ادبی از سخنرانی تاریخی مارتین لوتر فقید ؛
میبینم خودمان را در
✔️فستیوال کوچه های بوشهر و رقص و دست افشانی مردم را با نی انبون محسن شریفیان؛
✔️پرت میشوم به جنگلهای فندق لوی اردبیل و عاشیقهایی که برای مردم ، «کوچه لره سو سب میشم »میخوانند؛
✔️در خیالم میرم به لشگرآباد اهواز و پیرزنان خوشروی عرب که بزرگوارانه فلافل تعارف میزنند که مشتری شون بشوی،
✔️پرت میشوم به آبیدر سنندج و پسران و دختران کرد که دست در دست هم، با صداى باند ضبط ماشین کنار جاده، مشغول رقص و پایکوبی اند ومیبینم که با همه ترسها و نابلدیهام از رقص کردی، خودم را انداخته ام در موجشان و شانه تکان دادن منظمشان،
✔️میبینم که در ساحل درک چابهارم، باز تا صبح زیر آسمان خوابیده ام، جوان بلوچ میزبانمان ، خوراک لوبیا با کاری درست کرده رو گاز پیک نیکی لب ساحل نفسگیر ؛ مردم خوشحالند،
✔️پرت میکنم خودم را به مریوان و لک لک های مهاجرش،
✔️در شیراز میبینم مردم پشت ارگ وکیل ، گُله گُله با دلِ خوش، فالوده با لیموترش میزنند به بدن و در جیب مردان ، اینقدری ریال ارزنده هست که از مسافرت آوردن زن و بچه شان دلشان نلرزد،
✔️دختر پسرهای دم کتابفروشیها و کافه های خیابان کریمخان را میبینم که بدون ترس و لرز از کی و کی، بساط کرده اند و دستبند بافته و زلم زیمبو میفروشند،
✔️در تخیلاتم کتابهای تازه نشر را از پیشخون نشر ثالث برمیدارم و دیگه تو شناسنامه کتاب ، تیراژ ۴۰۰-۵۰۰ از ترس کاغذ گرون نمیخوانیم؛ کتابها مثل قدیم زیر ۲،۳ هزار تا چاپ نمیشه واسه ۹۰ میلیون ایرونی،
✔️در تخیلاتم بچه های ایرانی پوشه بدست و نگران از اول صبح، ویلون در سفارتها نیستند؛ با عزت و احترام همه جا که اراده میکنند میروند
——
تخیلات پراکنده ام ته ندارند،
ولی در عوض، به اندازه یک روز، جلوی مردگی رویاهایم را میگیرد.
#روزنوشتهاى_زیر_بمباران
هفتم فروردین
نوشته چهارم
پ.ن: عکس مال چند سال قبله که میهمان احسان و مهسا بودیم در کردستان؛ مهاجرت کردند تورنتو ولى روزهاى خوبى که براى ما ساختند همیشه تازه میماند.