کلى آدم هست در داخل و خارج ایران که در دسته بندى موافق این و آن قرار نگرفته ولى احساس دارد، فکر دارد، رنج را با سلولهایش لمس کرده و آن دو دسته برایش اعتبار قائل نیستند؛ من از این دسته سومم.
#یادداشتهاى_زیر_بمباران
نهم فروردین ١۴٠۵
————
با صداى دو انفجار شدید، به فاصله ١.۵ کیلومترى شمال غربمان از خواب پریدیم؛ دود عظیمى برخاسته، حتما یکسرى هم میهن بى خانمان شده اند😔

گوش نیوش زیر بمباران تهران(بخش اول):

https://media.tavangary.com/zire-bombaran-tehran-1/

۱)
از خواب پریده ام، اتفاقی خاصی نیفتاده، نماز شب خون هم نیستم که ملائک بیدارم کرده باشند😉 ، تقریبا سه بامداد است، میروم پشت پنجره و آرامش شهر را تنفس میکنم، تا ته تهرون و تپه های بی بی شهربانو معلومه، معمولا این ساعات، اباببل مرگشان را میفرستند بالاسر شهر، اضطراب بمباران ، آرامش لحظه را انگولک میکند …
۲)
اتفاقات روز را رو دور تند مرور میکنی، یهو درد نیشگونی از یادآوری یک تماس به خاطرت میاید:
– آقا عیدتون مبارک باشه
– ممنونم، مبارک شما باشه ، اغر به خیر…
بعد از تعارفات مرسوم، ناگهان میرود سر اصل مطلبش ( حدودا ۳۷-۳۸ سالش است، چند سالیه تو کار سبدگردانی افتاده، مهربان و در زندگی اش هدفمند است، انگاری تو تقویم هشتم فروردینش، اسم من تو لیست تماسهای کاری اش- و نه دلی اش- درج شده بود) :
– “مجموعه ما بررسی کرده که وضع طلای جهانی اینطوری میشود، مسکن تهران در انتهای موج سه الیوتش است… گواهی نقره اونجوری میشود… کریپتو تا خرداد فلان میشود…دلار به یورو که فلان، ین به روپیه که بهمان…الان بهترین سرمایه گذاری، ملکهای شسته رفته فلان نقطه شمالند؛ من نمیگم ها، منحنی ها و ایچیموکوی فلان و بهمان میگن…”
۳)
حس میکنم به مغزم تجاوز شده 😔
انگار مثل چند سال قبل که بعضی اطرافیانِ نصفه نیمه مان، سر و کله شان پیدا میشد و با یک ادبیات تمرین شده تکراری، دعوتمان میکردند به کافه ای، ساندویچی ، جایی، یهویی پرزنتمان میکردند با کوئست و سایر کوفتهای هرمی،
اون طور شده بودم؛
میفهمیدم دوستم داره و یحتمل از سر دلسوزیشه ولی دردم اومد، سالهاست خدا لذت کار و کسب را بهم بیشتر از بضاعتم چشانده، خیلی غریبه نیستم با این عوالم، اما اون قسمت وجودم انگار از زمستون ۱۴۰۴ دیگه رفته تو کما؛
این قصه های بیزینس و سرمایه گذاری و … حالمان را خوب نمیکند،
نه که کار نکنم،
نه که ول کنم معدود رویاهای مانده ام و کارمندان و مجموعه هام را، نه ! ولی الان میخواهم همین یک هوا «جنگ زده بودن» را انکار نکنم؛ چیزی از عمق وجودم میگوید وقت رقص روحم فرا رسیده؛ گوش نیوش منتشر کردن بیشتر مرا به زندگی متصل نگه میدارد…
تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
علیرضا شیری

یادداشتهای_زیر بمباران
یادداشت اول
سحرگاهان نهم فروردین ۱۴۰۵
توکلت علی الحی القیوم

از عصری که رفته بودم سمت میدون شاهپور، سرما افتاد تو‌ تنم؛ با اینکه یقه اسکی و کاپشن تنم کرده بودم ولی کار به جایی رسید که وقتی رسیدم خونه از این شلوار زیر پشمیها با جوراب پشمی پوشیدم؛
بالاخره به تیپ ایده آل باله ام رسیدم😈)
پ ن :
واقعا روز قیامت یقه تون را میگیرم که من را با لباس باله تجسم کردید و هار هار خندیدید😂

#یادداشتهای_زیر_بمباران
هشتم فروردین ۱۴۰۵
یادداشت سوم

امروز رفتم سمت خیابون اتحاد که شیشه سمت شاگرد را که دزد شکسته بود، عوض کنم ؛ تو مسیر سمت شرق، دو تا بمب هم نسبتا نزدیک زدند، خانومم زنگ زد که برگرد نمیخواد بری، بهش گفتم دیگه دیره !( با صدای دایی رامیز سریال Ezal )
ارزش داشت دست آخر به خاطر یه شیشه فکسّنی سمت شاگرد، تاج سرت، مرد رویاهایت و روشنى چشمت را از دست بدهى؟( تمرین تواضع و کفِّ نفس😉)
—————
تا رسیدم مغازه، کارگرها پرسیدند؟ ترکش؟
گفتم نه بابا، دزد!
معلوم بود خیلی سرشون شلوغه
راستی بیمه ها به این راحتی با داشتن بیمه بدنه ، زیر بار خسارت جنگی نمیرن چون بعد از جنگ دوازده روزه ، یک خدمت جدید گرون، مختص خسارات جنگی باز کرده اند)
پلیس هم وقتی سرقت را بهش گزارش کردم، به من که گفت بعد جنگ بیا مکتوبش را بگیر😳)

#روزنوشتهای_زیر_بمباران
هشتم فروردین ۱۴۰۵
یادداشت دوم

دمدماى ساعت یک بامداد بود که بمباران شروع شد ، نور انفجارها را میدیدم و پنجره هامون، اساسى میلرزید ، سراسیمه دویدیم به سمت راهروى خانه که شاید امن تر باشد، صداها کم شد ، با احتیاط از راهرو بیرون رفتم و با چراغ قوه نور انداختم تو سالن و دیدم انگار شیشه ها ترک خورده اند اما در واقع انکسار نور چراغ قوه رو نوار چسبها بود که فکر کنم خیلیهامون از شب عید، ضربدرى به پنجره هامون چسبونده ایم ( واقعا حال و روز دوباره شیشه جمع کردن، مثل منزل مادر را نداشتم)
٢)
دیگه نمیشد با اون سراسیمگىِ چند دقیقه قبل، خوابید، حالِ کتاب یا فیلم یا نوشتن و خبرخوندن کوفتى هم نبود. با بى میلى یکى از کانالهاى خبرى داخلى با ١.۶ میلیون عضو را باز کردم:
“صداى انفجارهاى شدید در تهران، البرز”؛
همین!
بالا و پایین این نیم خط خبر بى معنا، سه وجب درباره حملات موشکى مهیب به تل آویو با آدرس و مختصات دقیق و تعداد کشته و زخمى و ناکارآمدى گنبد آهنین و… نوشته بود ! فکر کنم اگر کمى اسکرول میکردم خبر تسلیم شدن و معرفى نتانیاهو به پاسگاه نعمت آباد هم پیدا میکردم ! حتما خبر شخم زده شدن اطراف ما و این شهر زخمى، از دید سردبیر اون کانال موجب تقویت روحیه دشمن و تضعیف روحیه ما ترسوها میشود! البته که اولین اتفاق در این نوع کانالها، نابودى اعتماد است.
سم تر از اینها، کانالهاى اونورى اند که با خوشحالى از تکنولوژى هواپیماهاى بمباران کننده این شهر و مردمانش صحبت میکند و تیتر زده ” در حمایت از مردم ایران” 😳
واقعا فکر میکنم در یک بازى ویدیویى اسکیزوفرنیک گیر کرده ام! پدرسگها استاد غارت واژگانند، در حمایت از ما، میکشندمان، خودشان بعد از گزارش میروند در خانه ۵۵ مترى یک خوابه شان در فینچلى لندن، کنار خانواده شام میخورند و ما اینور دنیا خزعبلاتشان را تماشا میکنیم و تن و بدنمان میلرزد از حمایتهاشون. والله که ترس از جنگ مخالفت با بمب به معنى رضایت از مسلسل بدستهاى شبهاى تهران و از اون وضع دهشتناک نیست.
و البته که تعفن این “واژه دزدى” از همین داخل شروع شد:
لایحه حجاب و عفاف، لایحه صیانت از حقوق مردم…
٣)
شروع کردم نصفه شبى، تکست بازى با امیروالا زرنگیان به بهانه تغییرات طراحى کاور اولین “گوش نیوش زیر بمباران” ؛ سمت اونها را هم زده بودند و برقشان قطع شده بود ؛ او کاور رنگى کار کرده بود با دماوند و برج میلاد و انصافا هم زیبا شده بود ، من پیشنهاد سیاه سفید دادم و قرار شد تست کنه…
٣)
خزیدم به بستر خواب، پسر دیگه خوابش نمیبرد، آوردمش کنار خودم، دستش را گرفتم تو دستم و بهش گفتم نگران نباشه،
« بابا، اگر بمباران سنگرشکن بود بیدارم کنید، بمباران معمولى بود و پهپاد، ولم کنید بخوابم »
مغزم قفل شده بود از حرف پسرک که چرا باید در آستانه ۱۲ سالگی از این حرفها بزند به جای هزاران حرف مناسب اول نوجوانی؟ این جنگ تمام که بشود، تروماهای روح و روان و جسم مردمان این سرزمین چه میشود؟
#یادداشتهای_زیر_بمباران
هشتم فروردین ۱۴۰۵
اولین یادداشت

با چاشنى مارتین لوتر نوشتن

با صداى وحشتناک گرومپ رعد و برق بیدار شدم، هوا تاریک بود؛ شاید هم گرگ و‌میش؛ با سرماى صبحگاهى اتاق و صداى سوز تندبادِ بیرون،
تنم مورمور شد،
با «احتیاطِ کم کم عادت شدهِ مراقبت از موج انفجار»، رفتم پشت پنجره، وقتى دیدم بارونه، ذوق کردم.
از درزهاى جدید دور چهارچوب پنجره که بعد از بمباران هفته قبل نزدیکمان، ایجاد شده، سوز میومد تو ؛ یه شمد کشیدم روى خودم و به کوه خیره شدم.
تو این قاب یک ماگ شیرگرم یا قهوه داغ بخاردار کم است فقط که شما تو تخیلتون اضافه کنید😉 جنگه میفهمی؟ تخیل آزاده، به قول همشهریم، مجبوریم میفهمی؟ مجبور😉
در تخیلم با کمی تقلب ادبی از سخنرانی تاریخی مارتین لوتر فقید ؛
میبینم خودمان را در
✔️فستیوال کوچه های بوشهر و رقص و دست افشانی مردم را با نی انبون محسن شریفیان؛
✔️پرت میشوم به جنگلهای فندق لوی اردبیل و عاشیقهایی که برای مردم ، «کوچه لره سو سب میشم »میخوانند؛

✔️در خیالم میرم به لشگرآباد اهواز و پیرزنان خوشروی عرب که بزرگوارانه فلافل تعارف میزنند که مشتری شون بشوی،
✔️پرت میشوم به آبیدر سنندج و پسران و دختران کرد که دست در دست هم، با صداى باند ضبط ماشین کنار جاده، مشغول رقص و پایکوبی اند ومیبینم که با همه ترسها و نابلدیهام از رقص کردی، خودم را انداخته ام در موجشان و شانه تکان دادن منظمشان،
✔️میبینم که در ساحل درک چابهارم، باز تا صبح زیر آسمان خوابیده ام، جوان بلوچ میزبانمان ، خوراک لوبیا با کاری درست کرده رو گاز پیک نیکی لب ساحل نفسگیر ؛ مردم خوشحالند،
✔️پرت میکنم خودم را به مریوان و لک لک های مهاجرش،
✔️در شیراز میبینم مردم پشت ارگ وکیل ، گُله گُله با دلِ خوش، فالوده با لیموترش میزنند به بدن و در جیب مردان ، اینقدری ریال ارزنده هست که از مسافرت آوردن زن و بچه شان دلشان نلرزد،
✔️دختر پسرهای دم کتابفروشیها و کافه های خیابان کریمخان را میبینم که بدون ترس و لرز از کی و کی، بساط کرده اند و دستبند بافته و زلم زیمبو میفروشند،
✔️در تخیلاتم کتابهای تازه نشر را از پیشخون نشر ثالث برمیدارم و دیگه تو شناسنامه کتاب ، تیراژ ۴۰۰-۵۰۰ از ترس کاغذ گرون نمیخوانیم؛ کتابها مثل قدیم زیر ۲،۳ هزار تا چاپ نمیشه واسه ۹۰ میلیون ایرونی،
✔️در تخیلاتم بچه های ایرانی پوشه بدست و نگران از اول صبح، ویلون در سفارتها نیستند؛ با عزت و احترام همه جا که اراده میکنند میروند
——
تخیلات پراکنده ام ته ندارند،
ولی در عوض، به اندازه یک روز، جلوی مردگی رویاهایم را میگیرد.

#روزنوشتهاى_زیر_بمباران
هفتم فروردین
نوشته چهارم

پ.ن: عکس مال چند سال قبله که میهمان احسان و مهسا بودیم در کردستان؛ مهاجرت کردند تورنتو ولى روزهاى خوبى که براى ما ساختند همیشه تازه میماند.

تهران از دیشب میبارد و اعتراف میکنم رعد و برقهای سنگینش، مثل قدیم اون حس خوبِ پرشدگی سدها و نوید فاصله گیری از کم آبی و … را نمیدهد چون اون لحظات باشکوه آسمون قرمبه، شبیه لحظات وحشت بمبارونهاى بد شهرم است. اولش تو‌ دلمان خالی میشود، بعد میفهمیم طبیعت بوده نه جنگنده

#روزنوشتهای_زیر_بمباران
هفتم فروردین
نوشته سوم

رفیقم میگفت پدرش که در آلمان درس طب زنان میخونده، نفر دوم مسابقات آلمان شده در زمینه تشخیص نوازندگان موسیقی کلاسیک جهان! شرکت B& o بهش یک پلیر ابدی هدیه داده😳
——–
کات
با کمی غمض بصر و‌ چشم پوشی،تا سیزده بدر، همه مون متخصص تفکیک صدای جنگنده از موتور سی جی خیابون ؛ بمب سنگر شکن از معمولی و پدافند میشویم😎

#روزنوشتهای_زیر_بمباران
هفتم فروردین
نوشته دوم

یکی از کارهای خوبی که کمک میکند، اضطراب و ترس و ناامیدی مان بهتر شود، خاطره نویسی است، همین کاری که مدتیست خودم هم انجام میدهم بدون هیچ آموختنی از قبل.
از ماجراهای بیرونی، حسهای درونی، حرفهای اطرافیان میشه نوشت، فکر نکنید چه فایده داره ، جهان درون شما اصلا چیز معمولی نیست
این مواجهه دمادم با اضطراب و غم و رنج، فرصت نگریستن عمیق تر به خودمان و زندگی میدهد تا معنای بدردبخور خودمان را دربیاوریم که احتمالا پیش از ما کسی مثل ما سوالش را نپرسیده
بسیار به خوانش و شنیدن روایت زنانه از زندگی و مرگ این روزهای جنگ نیاز خواهیم یافت.
یک کتاب شیرین برای معرفی به کسانی که خاطره نویسی را میخواهند شروع کنند از اقای اخوت است:
«نقشهایی به یاد»
«یکى مى نویسد تا بر چیزى شهادت دهد، دیگرى مى نویسد تا خطى بماند از او یادکَار. نویسنده اى هم شرح حالش را نوشته است تا عبرت دیگران شود. خاطره نویسى سند موجودیت انسان است. از همین رو در مواقع بحرانى، مانند جنک و قحطى، بعضى از مردم به خاطره نویسى (خاطرات روزانه) رومى آورند. شاید گمان کنیم در این شرایط مردم کمتر حوصله فکر کردن و نوشتن دارند، اما واقعیت جز این است. شاهد این گفته خاطرات روزانه بسیار درخشانى است که مردم از جنگ شهرها نوشته اند. همین که از فشار اختناق کمى کاسته شود انبوهى از زندگى نامه هاى خودنگاشت رخ مى نمایند. به یاد بیاوریم دوره بعد از انقلاب سال ١٣۵٧ راکه چه خاطرات ارزشمندى از پستوى خانه ها بیرون آمد وروانه بازار کتاب شد.»
نشر گمان

#روزنوشتهای_زیر_بمباران
هفتم فروردین
نوشته اول
#معرفی_کتاب_فیلم

گزارش سریع :
ساعت ١۶:٢٠ رسیدم و تعجب کردم از آنهمه میهمانى که در تهران، زیربمباران شدیدِ امروز ششم فروردین ، به شهر کتاب نیاوران آمده بودند .
امروز سالن اجتماعات شهرکتاب را با دهها میهمان فرهیختهِ دورهمى افتتاح کردیم، یکساعت و چهل دقیقه بعدى به سه کار گذشت:
١)
شنیدن صحبتهاى مردم : على کوچ تحول شخصی ، ۶٠ ساله ( ولی با چهره ای ۴۵ ساله😎) از پذیرشش نسبت به روایتهاى مراجعین مختلفش از جنگ گفت، مانا ، نقاش، در ۳۳ سالگی اش از توقف پروژه نقاشی ایرانش و سردرگمیهای این روزهایش گفت و برایش گفتم شاید بد نباشد به جای پرسشگری از مانای سابق به مانای بعدی و ورژن بهتر خودش فکر کند.
مونا ۴۲ ساله از فلج احساساتش موقع بمباران و پیامهای جدی تنانه اش گفت.
۲)
پس از شنیدن کلام میهمانان با توجه به کتاب Father از پروفسور Andrew Samuel ، روانکاو یونگی دانشگاه Essex، به طرح نکاتى درباره مفهوم عقده پدر منجى و پدر مستبد در روان جامعه اى که کودک ماندن را رها نمیکند پرداختیم و چرخه تبدیل پدر منجی به پدر ظالم در این جوامع را بررسی کردیم
۳)
در انتها از کتاب «نامه های سیاسی دهخدا»، پاره هایی خواندیم که گویی «دخو» برای امروزِمیهنش در صوراسرافیل قلم زده.
وقتی مراسم تموم شد، هوا تاریک شده بود و باران و رعد و برق تهران را فرا گرفته بود، ناگهان مدیر داخلی شهر کتاب به ما حضار سالن گوشزد کرد که صدای غرش هواپیماهای دشمن را میشنود، چند ثانیه بعد در میانه رعدوبرقها صدای انفجارها و لرزش مخوف ساختمانها شروع شد، همسرم سراسیمه و نگران زنگ زد که کجایی؟ خیالش را راحت کردم و‌ به سمت خانه شتافتم،
انگار در این شرایط فرار از مرگ نمیکنی بلکه میخواهی موقع حتی بدترین اتفاقات ، دور از عزیزانت نباشی احیانا

(در خبرها الان خواندم ۶۰ جنگنده اسراییلی تهران را غروب پنجشنبه بمباران کردند😔)

#روزنوشتهای_زیر_بمباران
ششم فروردین
نوشته چهارم