✍️ یک نگرانی!
وقتی رابطه عاطفی درس می دهم، میدونم که شرکت کنندگان با کلی سوال، تجربه های بی پاسخ، رابطه های موفق و ناموفق و…اونجا نشسته اند.
شاید لازم باشه بگم که یه مدتیه، سیر استقبال پسرها از این دست بحث ها (مهارت های ارتباطی، شخصیت شناسی و…) رو به افول گذاشته است و این داره من را نگران میکنه … من، همجنس خودم را می شناسم و میدونم چقدر حساسه، میدونم چی فکر میکنه و چقدر ترس داره از اینکه توسط زنان به لحاظ عاطفی بلعیده بشه ولی اینکه نه پیش یه باتجربه تر میره نه کتاب میخونه نه کلاسی میره برای داشتن یه مهارت عاطفی خوب، نگرانم میکنه … نسل بعدی ما نکنه بشه زنانی تحصیل کرده مجهز به انواع مهارت های ارتباطی و کتاب خونده و مردانی ترسو و ذلیل و کم مهارت!

🎬 برداشت اول
اصلا سر کلاس حرف نمیزد … قایم میشد پشت سر هم کلاسی ها … موقع تمرین «خود ابرازی» شد، ازش خواهش کردم بیاد جلوی کلاس برای بچه ها، با کودک درونش شعری بچه گانه بخونه … تا جایی که تونستیم با هم شاگردیهاش، فضایی فراهم کردیم برای اینکه راحت تر این کار را بکنه … تو نگاهش هم نگرانی بود هم خشم و من هم تیر واستاده بودم که بتونه از پس این انباشتگی منفی احساسی بر بیاد … تلاشش را کرد … مقبول نیفتاد … ۱۵ دقیقه روی اون صندلی داغ تحمل کرد؛ گرچه برای جلسه دیروز موفق نشدیم ولی ازش ممنونم که تحمل کرد اون استرس نگاه های بچه ها و … و میدونم بالاخره تا پایان همین دوره یا حتی دوره های بعدی، دیگه این غول خجالت و کم حرفی را زمین میزنه.

🎬 برداشت دوم
چند تا دوره من را اومده بود … هم دوره های سنگین هم دوره های نسبتا راحت تر … از بس ساکت بود فکر کردم نکنه کودکش ترسو باشه، ازش خواستم روبروی هم کلاسیهاش شعر بخونه؛ در کمال ناباوری من، اومد جلوی کلاس، چادرش را مرتب کرد و همه صدای آرومش را جمع کرد تو حنجره اش و مثل بچه ها شعر زیبایی را دکلمه کرد … از رو رفتم! دمش گرم! نسل ما به بچه هایی اینطوری احتیاج داره.

🎬 برداشت سه
برام نوشته ” کودک درون من را له کرده اند” … چند باری نامه اش را خوندم. حالا می فهمم چرا هر بار میخواد حرف بزنه صداش میلرزه … تو کلاس نگاهش را میدزده … به او و به همه بچه هایی که دردهایی از جنس او دارن میخوام بگم وقتی این آگاهی را داری که زخمهات را میبینی، بزودی راه های بازیافت روح خسته ات را نیز خواهی یافت.

🎬 برداشت آخر!
یه پسر خوش برخورد تقریبا ۳۶ساله بود، از اون ته کلاس پرسید: وقتی با خودم تکمیلم و نیاز خاصی ندارم اصلا چرا برم زیر بار ارتباط ؟ چه فایده داره حالا ازدواجی هم بکنم با همه سختیهاش؟
براش گفتم که هر کسی تو دستگاه مختصاتی تو زندگیش قرار داره و نمره ای تو اون دستگاه داره: X,Y,Z که موقعیتش را در اون سیستم ارزشی نشون میده، کسانی هستند که تو زندگی ما میان و XYZ جدیدی به ما نشون میدن (هدف جدید) که دلمون میخواد بهش برسیم، درس می خونیم، کتاب می خونیم، کلاس میریم، کار، پول، سفر و … خیلی هم خوبه. بماند که بعضی ها نمرات مختصاتی ما را میتونن با دغدغه های مزخرفشون به گند بکشن ها …
اما من دیده ام کسانی هستند که وقتی تو زندگیمون میان، اساسا دستگاه مختصات جدیدی بهمون نشون می دهند (نه اعداد مختصات جدید)، آدرس جدیدی به کل ساحات زندگی آدم می دهند. مثلا من معلمانی داشتم در دبیرستان مثل آقای نجفی یا آقای رفیعی که این معجزه را با شاگردانش می کرد یا دوستانی دارم به اسم پرهام هاشم زاده یا منصور شیرزاد که اینها با حضورشان با همون دو دقیقه گفتگویی که باهام دارند، دستگاه مختصاتم را جابجا می کنند … استادی مثل دکتر الهی قمشه ای دستگاه مختصات یک ملت را میتونن جابجا کنن … خیلی دوست داشتم به اون شاگردم بگم که وقتی همه چیز داری و نیازی به ازدواج احساس نمیکنی، وقتشه یکی بیاد و دستگاه مختصاتت را جابجا کنه.

👈 در همین رابطه پیشنهاد می شود:

آموزش غیر حضوری رهایی از قربانی شدن (امپراطوری رابطه)

+3

امکان نداره شروع به تغییر کنى و متلک هاى اساسى نخورى،
درشت گویى و یاوه گویى هنر همه کسانی است که عُرضه خودسازى ندارند.
حتى ممکنه افراد دلسوز خانواده مان شروع کنند به تیکه انداختن، زیرا ابهام دارند درباره ما و نمی دانند ما که خواهیم شد.
استراتژى خوب این است که وقتت را براى قانع کردنشان حروم نکنى.
باجگیر عاطفى از خداشه تو مهرطلب بمونى،
خودشیفته از خداشه تو احساس ارزشمندى نکنى،
جامعه زخمى رنج میکشه یک نفر تن به بی عارى نمیده و زندگى خودش را با تلاش و بدون پارتى و … درست میسازه،
شما که رشد می کنید، محبوب آدم هاى موفق و توانگر می شوید و همزمان آیینه دق خیلی ها می شوید،
با این حال ارزش داره… به پیش👌

در همین رابطه پیشنهاد می شود: از تله بی ارزشی تا من ارزشمند

+4

نمیشه که عمده حرفهات کم ارزش باشه و بخواهى روابط ارزشمند داشته باشى،
یک رفیق داشتم تا منو میدید شروع میکرد به صحبت درباره بیزینس و سرمایه گذارى و … طبیعتا من پا به پاش میرفتم تا یه جایى بهش گفتم: داداش! تو با همه اطرافیانت تنها صحبتى که دارى فرصت هاى شغلى و پروژه هایت است حتى همسرت! کلى گفتگوهاى لذت بخش دیگه را دارى با ماها از دست میدى!
به آدم ها فرصت بده از عشقهاشون، شکستها و ظفرمندی هاشون، رویاهاشون حرف بزنند. خودت هم اینقدر بی نقص جلوه نکن که رو اعصاب برى؛
حتى اگر سربلندى، بین مردمان متوسط، تمام قد نایست؛ ناخودآگاه موجب دردسر می شود. معمولى زیست کن ولى در جانت رفیع باش؛
مثل فرزانگان
مثل پیامبران
اینطورى دلنشین تر میشوى.

در همین رابطه پیشنهاد می شود: از تله بی ارزشی تا من ارزشمند

+2

خلخالیسم جدید اقتصادی یا مذاکره با آمریکا ، کدامیک ما را نجات خواهد داد؟

هیچکدام !

مقدمه : بنده تا ۴۳ سالگیم یک استاد روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصیت دانشگاه ، طبیب، درمانگر یونگی و یک مدیر MBA خوانده بوده ام ولی ظرف یکی دوسال گذشته تحصیلاتی جدید کرده ام که خدمتم را عمیق تر کنم. امروزی که دارم اینها را مینویسم یک business psychoanalyst و یک leadership coach هستم و سواد اقتصادی محدود خودم را دارم آنقدری که در ایران و انگلستان کارآفرینی کنم . نکاتی که در زیر نوشته ام از فعالان اقتصادی سنتی و جدید ایران و دنیا آموخته ام نه اینکه اقتصاد دان باشم. انگاری بیشتر یک کاسبم که میخواهم چراغ مغازه خودم و مغازه مردم خاموش نشه زیرا ما همه سوار یک قایقیم و الان قایق را میخواهند لمبر کنند.من از این دانش برای نجات خودم استفاده میکنم ، شاید بدرد خیلیهای دیگه بخورد که فرصتهای من را ندارند ولی افکار خوبی در ذهنشان دارند .

✔️وقتى یک عفونت ساده ، بیمار را به ورطه مرگ میکشاند ، افراد غیر پزشک هم میتوانند حدس بزنند که داستان این بیمار احتمالا ،بیش از این عفونت ، به نقص ساختار ایمنى و بیمارى زمینه اى خطرناکتر خود او برمیگردد. مثلا نارسایى کلیه یا AIDS یا توموری ناتوان کننده؛
✔️تحریمهاى آمریکا به گفته خودشان بنا بود ایران را خیلى دیرتر از آنچه الان به این سرعت سر اقتصادش آمده ، در هم بشکند ولى فساد بالاى اقتصادى کشورمان و اختلاسها و سبقت در غارت منابع داخلى و سودجویى افراد ذى نفوذ و کلکهاى بانکى براى تامین نقدینگى بود که ما را به این روز کشاند.
✔️بازى وحشتناک ترامپ، تحریمها نبود بلکه نشان دادن نقص ایمنى شدید اقتصاد ایران بود و برملاشدن فساد و بی کفایتى بعضى از مدیران بود که از نظر من این استراتژی جدید است.

✔️تجربه : آمریکایی ها در زمان تحریمهای شدید عراق در جنگ خلیج ، میدانستند که عراق با سیاست نفت در برابر غذا دارو، در حال فروپاشی است. (ایران هم کشوری بود که در همان زمان ، نفت تحریم شده عراق در بازار جهانی را جبران کرد درست مثل کاری که روسها و سعودی ها الان جای ما دارند انجام میدهند )
آمریکاییها یک تست ساده زدند قبل از حمله به عراق که حمایت مردم از دیکتاتور عراق را در هم بشکنند : افشای فساد اقتصادی خاندان صدام و کلکسیون ماشین ferrari عدی پسر صدام در وسط تحریمهای فلج کننده با همون یک ذره پول نفت عراق نکته این بود که مردم احساس خیانت دیدگی پیدا کردند و عملا این جامعه خیانت دیده دنبال قهرمان میگشت هرچند اجنبی بود و هرچند که عراق هرگز دیگر عراق نشد.😔 ( برای خوانش فساد خاندان صدام کتاب لطیف یحیی که بدلِ عدی پسر صدام حسین بود، خواندنی است او بعد از فرار به غرب کتاب نوشت و همه درآمدش را به خیریه داد و اکنون در ایرلند زندگی میکند ولی وضعیت خوبی ندارد مصاحبه او را با hard talk بی بی سی بخوانید  )

✔️به نظرم آمریکاییها و اتاقهای خبری تحت نظرشان ، اینبار با افشاگری فساد بعضی خانواده های حکومتی ایران، تسهیل کرده اند که اعتماد عمومی به مسوولین کشور بازبینی بشود  و لذا جهت بردار خشم اجتماعى این بار به جاى آمریکا و سایر جنایتکاران همراهش در دنیا ، به سمت ساختار حاکمیت داخل کشور سوگیرى کرده است و لذا استراتژى هندوانه زیر بغل ملت همیشه در صحنه گذاشتن توسط  ائمه حماعت و دعوت به اتحاد علیه دشمن که مثلا در زمان جنگ پاسخ میداد ، الان کمکى نمیکند زیرا اعتماد عمومى به مسوولین با دیدن اختلاسها و آقازاده ها و … افت شدید یافته است.

✔️از نظر من بعضی جریانات مشکوک به شدن مشغول دامن زدن به سایر اختلافات قومیتی و مذهبی و جنسیتی داخل هم هستند یعنی همزمان سایر بمبهای ساعتی نیز فعال شده اند ( اعدام کردها ، جریان اهواز ، مقابله با درویشان ، تحقیر زنان در منع ورود به استادیومها)
خلخالیسم جدید ؟
در این اوضاع احتمال ظهور یک گروه تند و خشن و چریکى با شعار مبارزه با فساد، کم نیست که یقین دارم کشور را به متلاشى شدن خواهد کشاند( مردم حس قربانى بودن دارند و به شدت دنبال موقعیت جلاد شدن هستند) زیرا مشکل ما خود آدمها نیستند بلکه سیستم ما، آدمها را میکشاند به فساد. شاید ساختار نفتى اقتصادمان ( کتاب نفحات نفت) دلیل این امر باشد. عجیب نیست غولهاى نفتى مثل نیجریه، ونزوئلا و لیبى و تا حدى ایران مبتلا به درد مشترکند ؟ چرا ؟
چه میتوان کرد؟
١- مذاکره با امریکا یقینا کمک چندانى نخواهد کرد الان زیرا تیم حاکمه آن دیار دشمنان قسم خورده اند و به کم از فروپاشى کامل ما رضایت ندارند . البنه میتوان فشار را کاست.
۲- اگر مذاکره ای رخ بدهد جهت کاهش فشار ، توقعات عمومی باید فروکاسته شود تا مثل برجام مردم انتظار معجزه نداشته باشند. فساد اقتصادی داخلی ایران با برجام ۱و۲و n حل نمیشود.
٢- نخبگان اقتصادى ایران و دنیا را دعوت کنیم به داخل تا شبیه مدل داود عجم اوغلو ترکیه یا اناق فکر چین بیست سال قبل، بدون اینکه خطر اعدام نخبگان و اوین رفتنشان باشد ! حقیقتا باید بنشینیم به حل این معضل. چطور برای والیبال و فوتبال مربی خارجی می آوریم ، چه اشکال دارد نخبگان اقتصادی دنیا را دعوت کنیم کنار نخبگان پس زده شده داخلی ، با اطمینان بالا و بدون نگرانی از اوین  ، اتاق فکر اقتصادی تشکیل دهند ؟ ( در این پیشنهاد از کمک فکری دکتر علی دادپی ، استاد اقتصاد دانشگاه سنت ادوارد تگزاس کمک گرفته ام ) دکتر دادپی میگفت من جای دولت باشم به کلیه ایرانیهای دنیا میگویم هرکاری میخواهید بکنید دز تجارت و …فقط پولها را بیارید داخل ایران. من کاملا بهتون تسهیلات میدهم.

یکی از کتابهای فوق العاده ای که میتوانید بخوانید یا اینجا بشنوید

۴- سواد اقتصادی مردم را بالا ببریم. بهشون یاد بدهیم که رشد اقتصادی در داخل ایران واقعا قابل تحقق است اگر دانش مالی داشته باشیم، نه دانش کلاهبرداری. اگر مردم سواد اقتصادی داشتند ، دست به خریدهای هیجانی نمیزدند و دستمالی چهارتا اپلیکیشن خائن نمیشدند که شبانه از ترکیه و دوبی ، خیلی سودجویانه و مغرضانه ، قیمت ارز میزنند! کی ساعت دو بامداد دلار خریده که قیمت در میاد تو این اپلیکیشنها. باید مردم یاد بگیرند کلاهبرداری باندهای تبهکار را . من قویا معتقدم به جای کلی از برنامه های بی ارزش تلویزیون در ترویج اخلاق ، سواد مالی به مردم یاد بدهیم دیگه ایمان فروشی نخواهند کرد !

۵- پول ضعیف شده ایران یعنی فرصت عالی برای ورود توریست و گردشگر. بیشترین گردشگر ایران الان عراقی ها هستند و حذف اینها یعنی باز کلی هتل و ایرانی شاغل و …از نون خوردن بیفتند. البته که منظورم این نیست که فساد را تن بدهیم بلکه اصل داستان توریست مذهبی را نباید در این شرایط از دست بدهیم. سید سهیل رضایی ، دوست بسیار باسوادم از نظر اقتصادی ، میگفت در ریودوژانیرو که بوده ، ناگها هوای دم دریا عوض میشود و موجهای خطرناک و نسبتا نیمچه طوفانی شروع میشود و مردم بلافاصله از آب بیرون می زنند و وسایلشان را جمع میکنند و میروند و به فاصله چند دقیقه دهها ماشین بزرگ دم آب می آید که حامل تخته های موج سواری بوده است برای یک جماعت دیگر. یعنی موج های بلند که کسانی را از ساحل راند ف همان موقع کسانی جدید را به ساحل کشاند و به اصطلاح خودمان کاسبیش دریا ادامه یافت. چیزی که تهدید است از یک نگاه ، با نگاهی دیگر ، یک فرصت میتواند باشد.
و من الله توفیق
زنده باد میهن
لندن- علیرضا شیری

پ ن ۱ : کتاب داوود عجم اوغلو ، “چرا ملت‌ها شکست می‌خورند”، از زمان انتشار خود تا به اکنون توانسته است نظر و تایید ۶ اقتصاددان دنیا  را که هرکدام مفتخر به دریافت جایزه نوبل شده‌اند جلب کند !

 

+1

یکسالی هست که تجربه درس خواندن خارج ایران و مهاجرت تحصیلی به انگلستان را دارم میگذرانم ، از ترس اتمام ویزا ، در ۵ رشته در دو دانشگاه و دو مرکز علمی معتبر مشغول تحصیل شدم.

برای اینکه توضیح دهم دقیقا چه بر ما در خارج و داخل ایران میگذرد ، راهی ندارم جز اینکه از این داستان بهره ببرم داستان دو خلبان نابینا و مسافران وحشتزده ، نمیدانم به کدام اقلیم تعلق دارد ولی ترسناک ترین خنده را به لبهای ما مینشاند !

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.

اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه…!»
در این لحظه شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت در ایران آشنا شده‌اید! منبع عصر ایران

وقتی سال گذشته اقدام کردم که برای ادامه تحصیل به انگلستان بیایم ، با پوند ۵۰۰۰ تومانی برای خودم و دانشگاه و انستیتو ها و خونه و زن و بچه یک فکرهایی کرده بودم ، ایرانی بودن به اندازه کافی جرم بود  زیرا

  1. در ایران به علت زحمت دوستان سفارت بیگیر، که خدمات ویزای تحصیلی ارائه نمیشد و مجبور بودیم برویم ترکیه
  2. دفتر vfs در استانبول پول سرویس premium از ما گرفت که چهار روزه حوابمان را بدهد و عملا ۲۳ روزه جواب داد و با چه سختی برگه از سرکنسولگری ایران گرفتیم و برگشتیم ایران که هزینه هتل و …ندهیم و پاسپورتمان را بعدا برامون یک شرکت توریستی مطمئن رساند( با پرداخت دلار)
  3. بماند که  کنسولگری ، مهر روی برگه من را اشتباهی “اخراج از ترکیه” زده بود و پلیس تو فرودگاه امام یک بازجویی اساسی از ما کرد !!! و بعدا پدرمون در آمد زیرا اجازه خروج از کشور نداشتم  و با وساطت وزارت خارجه بود که کنسولگری ایران در استانبول اشتباهش را اصلاح کرد )
  4. در انگلستان پیدا کردن ضامن برای اجاره خانه سخت بود و ما را مجبور کردند که ۶ ماه اجاره را زودتر بدهیم و سر سه ماه بقیه شش ماه را بدهیم !
  5. تو کلا نفری ۹۵۰۰ پوند میتوانستی از ایران خارج کنی و این مقدار نقد در دست تو در خیابانهای لندن با حمل هروئین برابری دارد
  6. بانکهای انگلیس بسیار به ایرانیها سخت میگیرند وحساب باز کردن آسان نیست و حساب بستن مثل اب  خوردن است . حالا چرا ؟ زیرا تو تنها راهی که داری پول به حسابت بریزی ، نقد است یا حساب به حساب که توسط صرافیها انجام میشود ولی عملا صرافیهای ایران از شما پول در ایران میگیرند و یک نفر در انگلستان به حساب شما پول میریزد نه دقیقا صرافی و این موضوع منجر به مشکوک شدن بانک میشود و کلی حساب ایرانیها را میبندند ، میماند راه پرداخت نقد که اگر ماهی بیش از دو بار نقد بریزی و مثلا ۲-۳ هزار تا ، باز ازت میپرسند این نقد از کجاست ؟ و اگر بگی ایران ، دوباره حسابت را میبندند!  خواستم بگم اینطوری حساب من هم بسته شد مثل خیلی ها…یعنی با بدبختی پول نقد گیر بیار، سه برابر قیمت اولیه بگیر تازه نمیتونی ازش استفاده کنی !!!
  7.  بعدا به علت سقوط ارزش ریال که تاکنون ادامه دارد و امروز رقم ۱۸ هزار تومان را بوسه زد ، فشاری غیر قابل وصف بر دانشجویان ایرانی وارد شد که خیلی شیک روی عملکرد درسی ایشان نیز تاثیر گذار بود.
  8. وزارت علوم و بهداشت ارز دانشجویی میدهد ولی ما که نتونستیم هر کاری کردیم.
  9. خواستم بگویم درس خواندن به این سختی برای کمتر کسی مقدور است بخصوص اینکه بعدش بخواهد به میهن فکر کند که برگردد یا بماند ، اینجوری است که تولید علم توسط ایرانیها در بستر ناامن و حساس کنونی(!) یک شوخی تلخ است.
  10. زندگی خارج ایران بر خلاف تصور ایرانیان داخل، عشق و حال و هر شب دیسکو و …نیست. بخصوص برای امثال ما که با خانواده برای هدفی بزرگتر آمده ایم . نگاه اشتباه مردم موجب برداشتهای اشتباه تر میشود و کسانی میشتابند برای آمدن به این دیار ولی نمیدانند از چه چیزی دقیقا صحبت میکنند. من منع نمیکنم قطعا ولی ابدا بهشتی در انتظار مردم ما در اروپا و استرالیا و کانادا نیست. ما باید ایران را جای درست زیستن کنیم .
  11. من از انگلیسیها خیلی چیزها آموختم ، از اساتیدم ، دوستانم و مردم انگلیس که درباره اش نوشته ام و خواهم نوشت و از ادبیات و تکنولوژی و کتاب و دانشگاه و …لذت زیادی میبرم ولی میدانم اینها دغدغه خیلی ها نیست.

ذهن ما طبیعتا از شدت قربانی بودن دنبال جلاد و رابین هود میگردد تا ارام شود ولی من فکر میکنم که بالغانه باید چه کنیم ؟ برای این منظور یک داسنان باید قبلش بخوانید و یک نوشته کوتاه از من و خلاص :

نوشته کوچک من :
ما از بس در این سالها بابت بی تدبیری بعضی از مسوولین لطمه خورده ایم، در حال انفجاریم و ققط دنبال مقصر میگردیم که حرصمان را سرش خالی کنیم ؛ ولی راهش این نیست !

داستان وضعیت اقتصادی مردم ، کارگران ، معلمان و دانشحویان و وکلا و زندانیان…بسیار تلخ است و این مغز ما را فلج میکند ولی تنها راه احتمالا اینست که دنبال عوامل ” موثر” بگردیم و بالغانه تمرکزمان را از مطالبات شهروندی خویش از دست ندهیم .شاید باید همانطور که مربی خارجی برای والیبال و فوتبالمان آوردیم و متحول شدیم ، مغزهایی خارج از سیستم فاسد اقتصادی بیاوریم که بهمان راهکار بدهند و کمکشان کنیم داستان مستر شوستر در تاریخمان تکرار نشود.

خلاصه ویکی پدیایی از مورگان شوستر :
در سال ۱۹۱۰، زمانی که وزیرمختار ایران در آمریکا از دولت آن کشور درخواست کرد که به‌منظور اصلاح امور مالی ایران، یک کارشناس مالی را برای استخدام در دولت ایران معرفی کند، شوستر با پیشنهاد ویلیام هاوارد تفت، رئیس جمهور آمریکا  به دولت ایران معرفی شد .او در ۱۹۱۱ وارد ایران شد.
رفتار غیر قابل پیش‌بینی و تعهد خدشه‌ناپذیر شوستر به انجام وظایف، باعث شد که سفارت‌خانه‌های روسیه و انگلیس در ایران که منافع اقتصادی خود را در این کشور دنبال می‌کردند، نسبت به او بدبین و ناراضی شوند.

او پس از اولتیماتوم روسیه به دولت ایران مبنی بر عزل وی و تهدید نظامی آن کشور، ناچار شد ماموریت خود را نیمه‌تمام رها کند و در ابتدای سال ۱۹۱۲ میلادی ایران را ترک نماید.

+1

به گمانم ،

تو فقط موهایت را شانه کن و
بنشین لب پنجره ،
قهوه ات را بنوش و به آنسوى شیشه خیره شو،
بقیه اش با من ،
من تاریخ زنانگى را از مردمکت خواهم خواند،
از دزیره و ژاندارک سوزان و
سرفه مارى کورى ،
تا آنه فرانک بى پناه،
تا زهراى رمان دا ،
تا زن عرب کلفتوى ساحل بوشهر که برایمان فلافل میزد ،
آرى! همه را در ثانیه اى میتوانم در چشمانت رصد کنم ،
من نقاشى میشوم که چیزى را از معجزه تو میکشم که احدى بر آن بینا نیست و غیر عاشق را دیدن این سوى شکوه یک زن، حرام باشد؛ حرام!
منم منجم شب سیاه مردمکان چشمت،
منم زائر تنهایى انسانت ،
منم قماربازترین مرد روى زمین ،
تمام من ،
در عوضِ آن “تک خنده از ته دلت”
خلاص.
————
تقدیم به زلال ترین زن زندگیم، همسرم
پ ن
وضع دیار ما چونان است که حال مرد و زن قبیله ما عجیب پریشان است ، مردان زخمى قبیله ما که اعتماد به قبیله را از دست داده اند عجیب زخمى اند ، نه آنکه منکر وجود نابکاران بشوم؛ که مرد و زن ندارد ولى زخم خوردگى ، انسان را از درون تهى میکند،
حسود میشود ، عصبى میشود ،
امثال من که دوام آورده ایم از سر رنج دوران است وگرنه که به واقع کارى با ما شده در کوتاهى سقف آرزوهایمان که صد محرم تعزیه خوانى ، نتواند رنج مردم را چونان که باید ، هویدا کند؛
الغرض طبع شعرى نمیماند براى مردان قبیله،
من هم به حرمت چهارده سال سفر دونفره با این زن ، گاهى دستى در صندوقچه قلب میزنم و کلماتى مینویسم به نمایندگى از مردان باقیمانده قبیله مان ؛
ما پرچم را به باقیمانده نفسهایمان نگه داشته ایم تا شمایانِ جوان تر برسید و بیرق عشق را برفراز کنید.
درود بر شما ،
صبورى تان
و سیاهى بر آنانى باد که لبخند و آرامش شما مردم ، نفرینشان است.

 

+4

جامعه قربانی سرمایه داری به زنان فشار می آورد که به میزانی که عنوان و مدرک و درآمد دارید، با ارزشید و طبیعتا ازدواج و مادرشدن و خلق کردن و خانه داری مانع ارزشمندی شماست!
امروز زنان ما در حال از دست دادن «زنانگی» خودشان هستند؛ پا به پای مردان، دوش به دوش مردان در حال تلاشند.
از دختری می پرسم: رؤیای ۲۸ سالگی ات چیست؟
در جواب من می گوید: دوست دارم شرکت خودم را داشته باشم، دوست دارم اتومبیل و خانه ی خودم را داشته باشم … مثل ما مردها! … همانطور که ما با دستاوردهای مان احساس مردتر بودن داریم و مردتر شدن برایمان مهم تر از انسان تر شدن است، دخترانمان هم دارند سعی می کنند مرد شوند! و نظام ارزشی مردان را بر وجودشان حاکم کرده اند؛ دستاورد و رشد و پیشرفت هایی از این دست!
تاریخ را ببینید؛ به مادر بزرگ ها نگاه کنید؛ آیا آن ها شادتر بودند یا ماها؟ آیا زنان برای شاد بودنشان باید دکتری می داشتند؟ باید خانه و امکاناتی از این دست می داشتند؟ آیا رضایتمندی زن در گرو داشتن چنین امکاناتی منحصر شده است؟
به نظرم دختران ما در حال طی کردن یک راه اشتباه هستند! راهی که ما مردان را در میانسالی به افسردگی و خمودی و دل آزردگی کشانده، دختران ما را در سنین کم تر به خستگی، به خستگی و به خستگی می کشاند.
ما هیچ راهی نداریم به جز اینکه «زنانگی» را در مردان و زنانمان زنده کنیم.
زنانگى( آنیما) یعنى احترام به طبیعت، بیان احساسات، وجه شاعرانه حیات، مادرى و تغذیه درونى و حمایت از ضعیف تر
#دکترشیری

+4

خانم حمیده حبیبى از دختران بسیار خوش فکر ایرانى در بحث استارت آپ هاى ایرانیست و بسیارى از نخبگان جوان ایرانى با او، قلم و افکار قدرتمندش آشنا هستند، دیروز خبرى تلخ بهم دادند که بسیار به فکر فرو رفتم :
فاجعه رشد اختاپوسى و سقوط جهنمى اسنپ:
متن زیر نوشته این بانوى محترم ایرانیست :

 


دیروز به قصد رفتن به جلسه، از طریق اسنپ یک ماشین گرفتم وقتی سوار شدم راننده گفت که مبلغ کرایه رو کارت به کارت کنم.
قبول نکردم و گفتم که همیشه آنلاین پرداخت میکنم. البته تلاش کردم که اگر بشه نقد پرداخت کنم اما در اطراف مقصد خودپرداز نبود و به ایشان گفتم که ناچارا آنلاین میپردازم.
با فاصله چندکوچه در نزدیکی مقصد پایان سفر رو اعلام کرد وقتی که اعتراض کردم که این مقصد نیست با سرعت زیاد شروع به دنده عقب آمدن کرد و فحاشی کرد.
خواستم که نگه داره و من پیاده شم که صداش رو بالاتر برد و فحش های رکیک بیشتری داد.
هنگامی که پیاده شدم و خواستم رد بشم با سرعت ناگهانی به سمتم آمد که فرار کردم و البته حضور شخص دیگری در خیابان مانع ازین شد و با سرعت زیاد همراه با صدای بلند که فحش میداد از محل دور شد.
به علت شدت استرسی که به من وارد شده بود تنها چیزی که به ذهنم رسید تماس مکرر با پشتیبانی اسنپ بود که دائما قطع میشد و کیفیت مناسبی نداشت تا بالاخره در شانردهمین تماس و بعد از ۱۰ دقیقه انتظار (با اون شرایط روحی نامناسب) پشتیبانی جواب داد و فقط لغو سفر زد و هزینه را به حساب من برگرداند.
از ۲۴ ساعت گذشته تا به حال حتی یک تماس از مجموعه نداشتم که پیگیری حال روحی و عواقب این جریان رو داشته باشه و مشخص نیست که حتی با راننده چه برخوردی شده و آیا داره به کارش ادامه میده یا نه.

سوال اصلی :
اینکه من از کنار خیابون ماشین میگرفتم یا اسنپ چه فرقی داره؟ درحالیکه تمایز اصلی اسنپ داشتن مشخصات و قابلیت پیگیری راننده است.

  • درحالیکه چندین ماهه اسنپ داره تاکید میکنه پول رو کارت به کارت نکنید خودش ضمانت اجراییش در برابر عکس العمل همچین راننده ای چیه؟
  • در شرایط خاص اینطوری چه توافق ویژه ای با سیستم قضایی داره که مسافر در اون لحظه با خط ویژه تماس بگیره یا پلیس؟
  • چه سیستمی برای پیگیری هست که یه مسافر در خیابان خلوت و بین مسیر بدون شاهد بتونه این مورد رو اثبات کنه؟
  • چرا راننده بعد از اینهمه وقت توجیه نیست و به مسافر فشار میاره ؟
  • اسنپ چه حمایتی از مسافری که هدف خشم و بی تعادلی راننده شده داره؟ ایا این مجموعه از دیروز تا حالا یک همدلی کوچک هم نمیتونست داشته باشه؟
  • آیا نمیتونه از مشاورانی استفاده کنه یه راه حل بدن؟
  • نمونه مشابه این اتفاق در دنیا، موجب توقف کار امثال اسنپ میشه؟

از دیروز خیلی دوستان لطف داشتند و حال منو پرسیدن و اعلام همراهی کردند و برخی هم مثال زدند که برای ماهم فلان اتفاق افتاده، به همه دوستان گفتم که لطفا به داستان تون این رو اضافه کنید که فحاشی با صدای بلند یک مرد عصبانی در مقابل یک خانم و حمله با ماشین به قصد زیرگرفتن و شاید حتی آسیب جدی جانی.

اینها رو نمیتونم به شاپرک و تسویه بانک مرکزی … ربط بدم. چون اساساً به مشتری ربطی نداره.

من سوالم اینه جواب اعتماد من به اسنپ چیه؟
چطور رانندگانش درباره نقش اسنپ توجیه نیستند و با اینهمه فشار کاری و اقتصادی قرار باشه با توجیه استارتاپ و … هم تحت فشار باشیم که به نظرم ادامه ندیم بهتره.
حمیده حبیبی

 


تحلیل دکتر شیری :

اینکه یک استارت آپ به مردم خدمت سریع و ارزان تر برساند حتى اگر کپى اوبر باشد ، به خودى خود مشکلى نیست .
ولى وقتى خودت را توسعه میدهى و در رقابت هوشمندانه ات آژانسهاى اتومبیل را مجبور پایین کشیدن کرکره شان میکنى و استدلالت این باشد که اینها حسودند و از تکنولوژى عقب مانده اند و …
باید بدانى نمیتونى پزهاى خودت را ادامه بدهى بدون افزایش دقت و وسواس روى زیرساختهاى توسعه : امنیت

مثال کلیدى :
اوبر سال ٢٠١٧ به خاطر شکایت بابت سه مورد زن آزارى در انگلستان لغو امتیاز شد تقریبا و همچنان پرونده اش مفتوح است و مشروط اجازه کار موقت دارد .

نکته براى مسوولین :
انگلیسها نه از نام اوبر میترسند نه فریب شعار کارآفرینى آنرا میخورند : امنیت مسافران دغدغه اول مسوولین شهرى است.

نکته براى رقباى اسنپ و خودش :
اسنپ دشمنانى جدى در بین آژانسهاى اتومبیل و رقبایش دارد و بهترین فرصت است که بقیه با به رخ کشیدن امنیت خویش ، این کمپانى را به چالش بکشند.

نکته براى همه مان :
بزرگترین چیزى که از کتاب ” شرکتها چگونه سقوط میکنند” آموخته ام اینست که :

کمپانیهاى بزرگ در نقطه اوج خویش مغرور میشوند و ترک برمیدارند و چند ماه یا سال بعد ترک بقدرى عمیق میشود که غیرقابل جبران میشود

دکتر علیرضاشیرى
طبیب ، درمانگر طرحواره اى
در حال ادامه تحصیلات تکمیلى در رشته راهبرى رهبران،
دانشگاه کمبریج انگلستان

0

وقتی بناست از کمال طلبی منفی بنویسم ، انگار داستانی ۲۲ ساله را مرور میکنم.

✔️ما کمال گرا بدنیا آمده ایم و فرهنگ مان ما را کمال گرا بار آورده است .

✔️با کمال گرایی،ترویج بهترینها را میکنیم و این باعث میشود عده زیادی احساس معمولی بودن و بازندگی بکنند.

✔️ما باید به خودمان مجوز بدهیم که از زندگیمان لذت ببریم.

در دانشکده طب بودم و همزمان نزد آسید رضی شیرازی بزرگوار فلسفه اسلامی میخواندم و در یک مرکز فرهنگی کار میکردم و در دبیرستان معلم عربی هم بودم و بسیار مطالعه میکردم، دارم از ۲۱ سالگی خودم صحبت میکنم که فشاری زیاد را تحمل میکردیم و حرفمون هم این بود که “ یکسال بخور نون و تره ، ده سال بخور نون و کره ! ”
اما پزشکی درسی نبود که بشه توش اینقدر بی محابا درس خوند زیرا ته نداره textbook ها و …یهویی میبینی هم الکی رو یک بحث ماههاست قفل شده ای و هم وقت کلی دروس دیگه گرفته شده!
خاطرم هست نماینده کلاس داروشناسی پزشکی بودم( فارماکولوژی) و برای نوشتن جزوه درس برای همکلاسیهام بعضا تا ۱۱ رفرنس را میخواندم !

👈خب ممکنه بپرسید چه اشکالی داشت؟
اشکالش این بود که تداومش محال بود اگر میخواستی طبیبی خوب بشوی ، نیاز به جامعیت داشت و اگر میخواهی انسانی متعادل بشوی ، زندگی فقط درس نیست، کار پاره وقت و معاشرت و مطالعات جنبی و …هم همه لازم بودند!

👈من شانس داشتم که خیلی زود فهمیدم یک جای کار ایراد دارد!
مشخص است که فقط استانداردهای بالا داشتن نیست که تو را موفق میکند. بلکه باید به موقع به بعضی مطالب نه گفت و به بعضی مطالب در حدکافی بسنده کرد . من متوجه شده بودم که فشار درونی و استرس ناشی از تمام نشدن کارهای کمال طلبانه ، انرژی من را برای بسیاری دیگر از کارها میکاهد، لذا تصمیم گرفتم بازی را عوض کنم و کلمه “عالی ” را با “کافی” عوض کردم. باید اعتراف کنم که به این سادگی که نوشتم قطعا نبود و بسیاری اوقات دوباره سر خورده ام به سمت خرکاری ولی در ۴۳ سالگیم میتوانم با آرامش برایتان بگویم که رمز بسیاری از دستاوردهای زندگیم همین تغییر بود.

👈ما لازم داریم استانداردهای بالا داشته باشیم ولی ارزشمندی مان را منوط به تحقق اهدافمان فقط نکنیم.
ما لازم داریم قید بعضی کارها را بزنیم یا به متوسطی خوب از یک موضوع در زندگیمان بسنده کنیم تا متعادل بشویم. اینها را مردی به شما میگوید که بسیار سریع شهرت ، ثروت و محبوبیت را در زندگی تجربه کرد.
من در این سالها خودم را نجات دادم
( مثل معتادان گمنام باید حرف بزنم : من علیرضا ۲۲ ساله پاکی دارم )

#دکترشیری

 

0

بحث الان نیست ، سالهاست دل در محبت رسول دارم و میدانم چقدر در لواى دیندارى ، بی اخلاقى با ما و مردممان شده ، اینقدر که اگر حرفى از پیامبر بزنم ، هزار تهمت و بد و بیراه بار آدم میشود 😔 و اگر از آدورنو و ساموئل بکت و دریدا نقلى کنم ، از گزند در امانم!

خواننده گرانقدرم ،
✔️من متکفل این نیستم دین را بزک دوزک کنم ، خدا شاهد است که از بی اخلاقى افراد به ظاهر مومن ، کم نخورده ام و نمیخورم و خدا میدونه چقدر تو این سالها زیرآبم خورده و میخورد و خواهد خورد ولى باعث نشده از احترامم به دین و خدمتم به مردم بکاهم ؛

✔️من آنچه قصه سفر زندگى خودم بوده اینجا روایت میکنم و چون سالها کتاب خوانده ام ، سفر کرده ام و تحقیق جدى داشته ام ، بخشى جدایى ناپذیر از من ، بعد از خرافه زدایى ، این پیامبر و امامان را دوست دارد از جهت معنایى،
مساله ام این نیست بقیه راه خودشان را ول کنند و راه من را بروند ! هر کسى راه خودش را باید بیابد و بسازد و
در این راه دست آخرش باید عاشقى کنیم و خدمتى و ایمان به معنایى و اخلاق خوبى و معاشرتى نیک.

✔️غم بی اخلاقى جماعتى از صاحبان قدرت و دیدن کینه روزافزون مردمان وطنم به یکدیگر و ناامیدى جوانانى که بناست الان با امید تلاش و تکاپو کنند، حقیقتا بر جانم گران می آید؛
جدا دچار انقباض روحم ولى نمیتوانم کلى زیباییهاى عمر ، قشنگیهاى همین مردم و ادبیات و هنر را نبینم… اونطورى که دق میکنیم.

✔️من به جاى تسلیم به طوفان ، هنوز به روشن نگه داشتن شمع مردم امید دارم و مشغولم !
هنوز به “عشق و عاشقى و ازدواج و بچه داری و توانگرى” مردم کمک میکنم،

✔️سالهاست در جایگاه یک معلم و طبیب به هیچ حکومتى دلخوش نکرده ام و حمایتى هم نگرفته ام و نه به کف زدن مردمان نه به بد و بیراه گفتنشان از سر ندانستن، دست از کارم نکشیده ام؛
جامعه ما باید ثروتمند بشود ؛
فکرى و ریالى ؛
دوران فرهیختگى و فقیرى را باید خاتمه بدهیم؛
طبقه درس خونده که دو تا کتاب هم ورق زده، باید که قشنگ تر زندگى کند،
جیبش پر باشه و دلش گرم باشه به زندگى؛
اینگونه است که از غم هموطن کپر نشین کرمانى و سیستانى بیخوابى و کودک کار و کودک آزارى و رنج دختر گیس بریده آبادان را میفهمى و اقدام میکنى،
حاصل این دین براى من تعادل بوده؛
براى بعضى ، ریا و دورویى،
براى بعضى خمودى و انفعال.
در ضمن من تعصبى ندارم زیرا بلدم به حرفهاى متفاوت گوش کنم و یاد بگیرم .
دیدن مردم دنیا و عمر چهل و چهار سال ، آدم را متواضع میکند.
دلتان گرم و جیبتان پر.
علیرضا شیرى
اولین روز از رمضان ۹۷

+2