بعضى شبها نیاز دارم یک گوشه کِز کنم و چیزى بخونم از جنس شعر حمید مصدق یا نزار قبانى و موس موس کردنهایش براى معشوقه هایش یا عرفانى نوشتن کریستین بوبن یا خسته نویسیهاى الیف شفق؛
درست مثل “دهن” آدم که میدونه الان هندونه میخواد نه مثلا سیب ؛ من اینطور فهمیده ام که “ذهن” آدم هم یه وقتهایى خوراک عشقى میخواد نه مثلا فلسفى … مخ آدم ذائقه خودش رو داره آقا…
امشب کتاب عکسهاى ماسوله ١٣۶٧ از حمیدجان جبلى را ورق میزدم، همچین بااحتیاط که نکنه تموم بشوند این سیاه سفیدهایى که جانم را روشن ساختند
شاید اقتضاى چهل و پنج سالگیه که میتونى رو یک عکس قفلى بزنى ، بغض کنى ، دستات سردى لبه کپسول گاز را یهویى از وراى ٣١ سال حس کنه وگرنه مگه میشه یه فوتوغراف آدمو اینقده حالى به حالى کنه؟
نه ، گمونم قندم بالا و پایین شده که انگار پسربچه خندان این تصویر را میشناسم که الان مردیست احتمالا هم سن خودم یه گوشه این سرزمین که براى کودکانش لوازم التحریر چینى میخره… به قول اون برادرمون :

واى که چه حالى دارم ،
هواى دیارى دارم… .
این پست رو واسه شب بیدارها نوشتم که تو حالى که کردم تک خورى نکرده باشم

کتاب مجموعه عکس ماسوله ۶٧- نشر چشمه

 

🔶 داشت به این فکر میکرد که چرا زنگ نزده طرف … مثل خوره به جونش افتاده بود که نکنه یکی دیگه تو زندگی طرفش اومده که او داره کم کم محو میشه. خیلی تقلا کرده بود دوران طلایی رابطه را بازسازی کند … بقدری کتاب و مقاله خونده بود که حسابی گیج شده بود چه غلطی باید بکند … طرف حتی یه تماس ساده را نیز کم کم دریغ میکرد … دیگه گند این رابطه در اومده بود که واسه یه تماس ساده میبایست گدایی میکرد.
از درس و زندگیش افتاده بود … مدتها بود که درست و حسابی متوجه اطرافیانش و بابا و مادرش نبود … خیلی وقت بود که همه زندگیش شده بود رابطه اش، رابطه ای که تا همین چند وقت قبل قشنگ ترین اتفاق بود.

🔶 مادرش ظاهرا تو ۳ ماه گذشته لاغر شده بود و او نفهمیده بود. خاله کوچیکه مادر را برد دکتر و در بررسیها معلوم شد که یک توده مشکوک در غده تیروئید مادر حضور دارد و تصمیم اطبا بر این بود که نمونه برداری سوزنی FNA کنند.
وقتی این را فهمید نفسش بند آمده بود که اگر نتیجه تست بدخیمی باشد چه خاکی به سرش کند؟ یک هفته ای گذشت تا نتیجه تست ها آماده شود. تو یه هفته گذشته اصلا به یادش نیومد که طرفش تماسی نگرفته … انگاری محو شده بود نبودنش، دلش میخواست با “او” نیز صحبت کند و درد و دل کند و نوازشی بگیرد اما انگاری در زندگی مسائلی هست که میتواند مهمترین مسائل فعلی تو را به راحتی بی اهمیت کند.
سختی اتفاقات زندگی نسبی است و درست به همین دلیل است که نباید به خاطر یه چیز نسبی تصمیم خیلی قطعی گرفت.

🔶 نتیجه FNA نورمال بود … طرف هم بعد دو هفته آفتابی شد و ضمن عذرخواهی توضیح داد که … گوش کرد … برنیاشفت … چیزی نگفت … به شکل حیرت آوری آرام بود … میدانست چیزهای مهمتری در زندگیش هست …

برای تهیه، دسترسی و دانلود آموزش غیرحضوری «سفر زندگی» با تدریس دکتر علیرضا شیری بر روی تصویر زیر کلیک نمایید.

زاییدن در ایران سخت است،

بارها دیده ام که احترام به زن زائو به بهانه فوری و فوتی بودن شرایط او ، فراموش میشود و بعضا تحقیر زن و حتی شوهرش توسط کار پزشکی رخ میدهد و دلیلش اینست که کار این زن و شوهر مفلوک گیر است و بهتر است دندان به جگر بگذارند. این نوشته ضمن احترام به ماما ها و اطبای زنان و زایمان و تیمهای پزشکی که دلسوزانه در این حرفه بسیار سخت به خدمت مشغولند ، برای صیانت از ایشان و در اعتراض به رفتار ناشایست بعضی از همکاران ، نوشته شده است

  1. من در بیمارستان اکبرآبادی خیابون مولوی دوماه در زمان آموزش طب ، در بخش زنان و زایمان کار کردم و جزو آخرین دوره هایی بودیم که اختیاری میتوانستیم زایمان را یاد بگیریم و نزدیک به ۲۱-۲۰ بچه را بدنیا آوردم و تجربه عجیبی بود زیرا از ابتدا که زن زائو پذیرش میشد ، برخورد خود خانمهای ماما که حقیقتا هم در شرایط پرفشار و سختی کار میکردند، با همجنس های خودشان ، خیلی خوب نبود و بعضا تند بود و فرهنگ منطقه نیز شاید اینطور نبود که زن بیچاره بتونه اعتراضی بکنه. البته که مدیریت وقت بیمارستان بیشتر بدرد اداره یک مرکز اصلاح و تربیت میخورد تا فضای بیمارستانی ( سال ۷۹)
  2. در بیمارستان پوتروبلوی لندن که از گرانترین و بهترین بیمارستانهای انگلستان است ( خصوصی) متاسفانه یکی از بهترین دوستان مان به علت ضعف و دیرکرد و دست دست کردن تیم زایمان ، آسیب جدی بدنی خورد یعنی میخواهم بگویم از مولوی تا پورتبلو تجربه بی پناهی یک زن را دیده ام اما در ایران تلخ ترین بخش کار اینست که من شوهر نمیتوانستم کنار زنم باشم و پزشک بودن و بیمارستان خصوصی بودن نیز افاده ای نکرد و این قانون را احمقانه ترین تصمیم تیم های زنان و زایمان میدانم ( فقط یکی دو تا استثنا اونم درتهران وجود داره) و بقیه ما مردان ایرانی، این تجربه عظیم لحظه پدر شدن را کنار همسرانمان از دست میدهیم.

بخشی از پزشکان در ایران به واسطه سابقه تاریخی ارتباط با قدرت ، مستقیم یا از طریق مراجعین بانفوذشان،  لزوما از جایگاهشان استفاده صحیحی نمیکنند!
دانشجوی پزشکی،  آموزش رسمی در بحث اخلاق پزشکی میبیند که به سوال بیمار با دقت پاسخ بدهد در حد سواد او ؛ نه اینکه متفرعنانه بگوید ” شما درس پزشکی خوانده ای یا من؟” در حالیکه مریض یک سوال کرده درباره اینکه مثلا چرا آنتی بیوتیکش عوض شده است، همین!

 

 

دانیل پینک در کتاب یک ذهن کاملا نو  A whole new mind میگوید که متوسط زمانیکه پزشکان صحبت مریضشان را قطع میکنند ۳۷ ثانیه است ! تازه این آمریکاست. در ایران باید دست طبیبی را بوسید که با حوصله حرف مریض را گوش میکند و نکات مهم را در شرح حال اضافه میکند و اگر طبیبی به علت فشار بیمارستان یا تعداد بالای مراجعه درمانگاه یا پزشک طرحی بودن ، بهانه یافته است که سمبل کاری کند یا بی حوصله بازی کند ، بهتر است بداند نه تنها اخلاق پزشکی اجاره این کار را به او نمیدهد بلکه در مباحث زیست بهتر اطبا medical staff well-being تاکید میشود که پزشک باید تمرینات جدی داشته باشد برای کنترل ذهن و بدن خویش تا رضایت شغلی بالایی کسب کند ( من در چند بیمارستان عمومی ایران افتخار داشتم برای رزیدنتهای رشته های اورژانس و سایر تیمهای پزشکی، آموزشهای زیست بهتر اطبا داشته باشم و معتقدم در پیشگیری از طلاق و اعتیاد و خودکشی گروههای هدف ، قطعا لازم است)

من از سال ۸۰ مراجع در مطبم یا درمانگاه دیده ام ( اعصاب و روان و مشاوره) ؛ هم طبیبم هم طرحواره درمانگر و لذا تجربه دو سویه دارم و شهادت میدهم که آنچه را که کتابهای طب نوین ما ( سوارتز در معاینه بیمار) یا طب کهن ما ( درسنامه چغمینی و قانون شیخ الرئیس) در مراعات بیمار گفته اند ؛ بسیار درست یافتم و مراجعینم نیز حتی اگر سواد نمیداشته ام ، از برخورد و احترامم به خود مطمئن بودند.

  • علیرضا شیری – طبیب- schema therapist
  • راهبر زندگی- دانش آموخته University of Cambridge

-درباره کتاب یک ذهن کاملا جدید در این صفحه متمم توضیحات خوبی آمده است .

به قلم خانم فاطمه علی‌اکبری (دانشجوی دکتری روانشناسی)

آقای سرزمینم
گوش کن، به درد دل هایم گوش کن
تویی که شاید خیلی وقتها زنانگی هایم را درک نکردی
تویی که گاهی صورت جراحی شده ام را مسخره می کنی، تویی که احساس زیباپرستی ام را پوزخند می زنی
یکبار از خودت پرسیدی چرا دختران سرزمینم اینقدر عوض شدند؟ چرا “زن” زیادتر است و “بانو” کمتر؟ چرا دختران سرزمینت بلد نیستند درست “زنانه” زندگی کنند؟

هیچگاه ترس بانوی سرزمینت را دیدی؟ ترسهایش را فهمیدی؟ فهمیدی چقدر از تنهایی می ترسد؟ از پیر شدن و زشت شدن و دوست نداشته شدن، از استقلال نداشتن و محتاج بودن، از اینکه کسی جانشینش شود، فهمیدی چقدر از “جذاب دیده نشدن” می ترسد؟

آقای سرزمینم
کاش می دانستی چقدر درد می کشم وقتی می بینم که پوشش من شده سند بهشت رفتنت
درد می کشم وقتی از تمام وجودم، از فکرم، از روح زنانه ام، از همه ظرافتها و پیچیدگی هایم فقط یک نقطه بدنم را فهمیدی، دردم می آید وقتی آزادی و امنیت ندارم و حقوق شرعی ام با واژه های “عندالمطالبه” و “عندالاستطاعه” پایمال می شود
دردم می گیرد وقتی بی اذن تو نه اجازه عاشق شدن دارم و نه طلاق گرفتن، آنوقت تو برای حفظ کیان خانواده اجازه ازدواج دوباره داری، و گاهی هم در خلوت خودم از جاذبه های زنانه ام خجالت زده ام که مبادا دلی لرزیده باشد

آقای سرزمینم
وقتی بانوی این دیار احساس نا امنی کرد عوض شد
امنیتش را نه در عشق و دلدادگی های محکم و مردانه تو که در جراحی های زیبایی و مردانه زیستن دید
وقتی امنیتش شد در “خانم نبودن” آنوقت بود که عوض شد
وقتی دنیای تو مردانگی را برتری خواند، احساس زن را ضعف عقل خواند و لطافت جسمش شد نشان ضعیفه بودن
ما هم یاد گرفتیم که در دنیای مردانه، برای امنیت باید “مردانه” زنانگی مان را زندگی کنیم و بجنگیم

آقای سرزمینم
نسل من “مرد” می خواهد
آرامش من در اقتدار توست نه پول و ماشینت
مرا با نام خودم صدا بزن نه از ورای دنیای خودت
عشق برای زن نه هوس است نه نادانی، معنایش ماندن تا پای جان است
با زن روراست باش و زنانگی هایش را بفهم تا تمام دنیایش را بی منت به پایت بریزد

آقای سرزمینم
انقدر دنبال یک “بانوی خاص” نگرد، خودت هم کمی “مرد” باش…

 

👈 آموزش‌ غیرحضوری شفای زنانگی (با تدریس دکتر شیری):

بسته شفای زنانگی  1 و 2

 

بعضیها عمده افکارشان، روابطشان، صفحاتى که دنبال میکنند و … سطحى و وقت کشى است ؛ تقریبا تفریح واقعى هم ندارند بیشتر احساس میکنند تفریح میکنند،
مهمانیهاى تکرارى بیهوده را بهش صله ارحام و معاشرت فاخر نمیگیم؛
نشستن و مهمل گویى و ژست و اداى زوج خوشبخت در آوردن که نشد سرخوشى، نصف مجلس هم سرشون تو گوشیها😰
کسیکه کار و ثروت و برکت و ارزش میخواهد ، تفریحش، معاشرتش ، فیلم و مجله و رفیقش متفاوته.
باز من مینویسم متفاوت بعضیها فکر میکنند منظورم لاکچرى بازى و اسراف و خرجهاى ببهوده است ، نه !
تو دورهمى ها از ته دل بخندید ،
حال هم را واقعا جویا بشوید، خیلیها دارند در خلوتشان دق میکنند و در جمع به ما لبخند میزنند ،
بگذاریم شفافیت ها بیشتر بشود در جمع تا کدورتها حل شوند نه پنهان ،
دسته جمعى فیلم خوب دیدن،
بازیهاى دسته جمعى ، خوبه!
تو دورهمى ها دیگه سنت جک گفتن داره برچیده میشه و حیفه،
خودم مدتهاست جوک نمیشنوم، حتى نمیخوانم، یادمه یک کاغذ داشتم توش ١۵٠ تا جوک باحال کدنویسی کرده بودم و تو مهمونیهاى خانواده ، هربار تعریفشون میکردم و ملت روده بر میشدند از خنده،
بعدا تو خدمت سربازى شبها تو یگان ٧٢١ صفر یک افسریه میرفتم بالا تخت و واسه بچه ها جوک تعریف میکردم، کاغذه را دهسالى هست گم کرده ام 😔

✔️درددل:
من ابایى ندارم که بگویم الکل بلاى زیادى سر خونه هاى ایران آورده و جمعهایى را که میتونست زیبا و امن باشه به خیلى چیزها آلود😰
کسیکه با الکل فقط میتواند بخندد و برقصد و گرم باشد ، از سرماى سختى درونش رنج میبرد و نیاز به کمک دارد و مهم نیست شعر حافظ و خیام را زیرلب زمزمه میکند یا
دکتر، مهندس یا وکیله یا ثروتش چقدر است،
درون او زمستان است.
#علیرضاشیرى

مثال من :
دورهمى ساده ، خانمم بهش میگه همبرگرپارتى ، همه دور هم میگوییم و میخندیم و حال اساسى میپرسم از بچه ها و میریم دسته جمعى ساندویچ درست میکنیم ( هر کى یک گوشه کار را میگیره) یکى دو تا از بزرگترها مشغول میشوند با بچه ها که به اونها هم خوش بگذره ، شام و تمیزکردن دسته جمعى و گاهى اوقات فیلمى خوب و بحث؛
پانتومیم و بازیهاى دسته جمعى هم داریم گاهى ،
✔️بعضى اوقات صبحانه روز تعطیل اینجورى دورهم جمع میشیم ،
✔️یک مدل هم داریم که یک بزرگى مثل دکتر قمشه اى یا استاد عجمى تشریف میاورند منزل ما و همه بچه ها جمع میشویم و شاگردى میکنیم و بعدش پذیرایى
مدل مذهبیش هم داریم که مثلا خانومم همه را دعوت میکند و دعایى و پخت فرنى یا شیربرنج
قطعاً شما مثالهایى عالى تر دارید که از هم یاد بگیریم.

 

 

در همین رابطه :

آقای سرزمینم
گوش کن، به درد دل هایم گوش کن
تویی که شاید خیلی وقتها زنانگی هایم را درک نکردی
تویی که گاهی صورت جراحی شده ام را مسخره می کنی، تویی که احساس زیباپرستی ام را پوزخند می زنی
یکبار از خودت پرسیدی چرا دختران سرزمینم اینقدر عوض شدند؟ چرا “زن” زیادتر است و “بانو” کمتر؟ چرا دختران سرزمینت بلد نیستند درست “زنانه” زندگی کنند؟

هیچگاه ترس بانوی سرزمینت را دیدی؟ ترسهایش را فهمیدی؟ فهمیدی چقدر از تنهایی می ترسد؟ از پیر شدن و زشت شدن و دوست نداشته شدن، از استقلال نداشتن و محتاج بودن، از اینکه کسی جانشینش شود، فهمیدی چقدر از “جذاب دیده نشدن” می ترسد؟

آقای سرزمینم
کاش می دانستی چقدر درد می کشم وقتی می بینم که پوشش من شده سند بهشت رفتنت
درد می کشم وقتی از تمام وجودم، از فکرم، از روح زنانه ام، از همه ظرافتها و پیچیدگی هایم فقط یک نقطه بدنم را فهمیدی، دردم می آید وقتی آزادی و امنیت ندارم و حقوق شرعی ام با واژه های “عندالمطالبه” و “عندالاستطاعه” پایمال می شود
دردم می گیرد وقتی بی اذن تو نه اجازه عاشق شدن دارم و نه طلاق گرفتن، آنوقت تو برای حفظ کیان خانواده اجازه ازدواج دوباره داری، و گاهی هم در خلوت خودم از جاذبه های زنانه ام خجالت زده ام که مبادا دلی لرزیده باشد

آقای سرزمینم
وقتی بانوی این دیار احساس نا امنی کرد عوض شد
امنیتش را نه در عشق و دلدادگی های محکم و مردانه تو که در جراحی های زیبایی و مردانه زیستن دید
وقتی امنیتش شد در “خانم نبودن” آنوقت بود که عوض شد
وقتی دنیای تو مردانگی را برتری خواند، احساس زن را ضعف عقل خواند و لطافت جسمش شد نشان ضعیفه بودن
ما هم یاد گرفتیم که در دنیای مردانه، برای امنیت باید “مردانه” زنانگی مان را زندگی کنیم و بجنگیم

آقای سرزمینم
نسل من “مرد” می خواهد
آرامش من در اقتدار توست نه پول و ماشینت
مرا با نام خودم صدا بزن نه از ورای دنیای خودت
عشق برای زن نه هوس است نه نادانی، معنایش ماندن تا پای جان است
با زن روراست باش و زنانگی هایش را بفهم تا تمام دنیایش را بی منت به پایت بریزد

آقای سرزمینم
انقدر دنبال یک “بانوی خاص” نگرد، خودت هم کمی “مرد” باش…

 

📌 آموزش غیرحضوری شفای زنانگی

شفای زنانگی 1: آشنایی با عشق و کیمیا گری آفرودیت

 

بهشت از نظر من جاییست که چیپس و ماست چکیده میزنى و چاق نمیشوى؛
رستوران مسلم میرى تو بازار شیرین پلو میزنى و چاق نمیشوى،
( بقیه لیست خصوصیات غذایى بهشت با شما)
نه سالم بود ، آقام یک رفیق ارمنى پیدا کرده بود به اسم ادموند که دعوتمون کرده بود واسه مراسم سال نوى مسیحى به منزلشون؛
از نظر ما – نمیدونم چرا واقعا- ارامنه حکم خارجیها را داشتند و معاشرت باهاشون خیلى باکلاسى محسوب میشد خلاصه هر چى لباس نونوارى داشتیم سوا میکردیم با چه وسواسى که تو مهمونى ” خارجیها” مایه شرمسارى نشویم ؛
یادمه یک کاپشن آقام برام از لاهه هلند آورده بود که پوشیدنش یک بحث داشت و داستان خود کاپشن بحثى جدا داشت.
نگم براتون که کاپشنه را که میپوشیدم قشنگ لهجه هلندى پیدا میکردم😁 تقریبا تو محل همه میدانستند علیرضا کاپشن خارجیه را پوشیده و اصلا اعصاب نداره بهش تعارف فوتبال بزنى و …یه حالى…
اما داستانش این بود که بابام تو تیم حقوقى دفاع از یک پرونده ملى ایران تو لاهه رفته بود و دفاع را هم از آمریکاییها برده بودند و روز آخر اعلام راى ، این کافشن( کاپشن کمه واسه این تجربه) را واسه من گرفته بود.
ادموند یک پسر همسن من داشت به اسم آربى و بدتر از من ساکت بود ولى من خیلى کنجکاو بودم ببینم چطورى حرف میزنند، از دوران کودکیم تو حسن آباد هم از بچه محلهاى ارمنى مون دو تا کلمه بلد بودیم مثل ” بارف= سلام” کیفت لاوا؟ خوبى؟
یعنى اونجورى صفر کلوین نبودیم😉… بعله ریا نشه
خلاصه یادمه رفتیم مهمونى دوست جدید بابام و خیلى مودب نشستیم کنار و به ارزیابى اولیه مشغول شدیم ، نور هم در حد شمع و اینا😡
یهویى دیدم یه تغار بزرگ چدنى پر از چیپس خونگى آوردند که کف بر شدیم ( اینهمه چیپس ندیده بودیم والله)
بعد یک کاسه بزرگ ماست سفت آوردند ( بعدا فهمیدم بهش میگویند چکیده😳)
من به آقام نگاه میکردم ببینم چه میکنه با این متاع ، جدا میخورنش؟ با شام بزنیم؟ چیه داستانش… آقام طفلک نگو خودش حیرون تر از منه ببینه قصه چیه😰)
سرتون را درد میارم بالاخره یکى ازمهمونها با قاشق ماست ریخت تو پیاله و چیپس هم کنارش و با دست چیپسها را زد تو ماسته و خلاص.
دیگه معطل نکردم و حمله ور شد ارتش خلق ایران به داستان🔪🔪⛏⛏
به محض اینکه طعم ترکیبى ماست چکیده و چیپس را چشیدم طورى کف کرده بودم از باحالیش که میخواستم لخت بشم برم تو مجیدیه بدوم بگم : اورکا! اورکا !
اینجور اپیلاسیون چشایى شدم از شدت لذت !
——-
سی و پنج سال گذشته ؛
اون بی امکاناتى زمان جنگ گذشت
مردم الحمدلله خیلى مهمونى هاى پر و پیمون ترى دارند، ولى لذت اون کاپشن و کشف طعم جدید فراموشم نمیشود.
———
اگر تو کامنتها درباره کلسترول برى منبر ، ریپورتت میکنم ؛ گفته باشم😡
( بی اعصاب طور)

زن ساعتها داره خونه را مرتب میکنه واسه اینکه بناست مهمون بیاد ، به خودش باشه خیلی اوقات نمیتونه بس کنه و چهار ساعت میسابه و جارو میزنه و دستمال میکشه و  نمیتونه  آروم بگیره تا اینکه یه مرد فهمیده تو اون خونه میاد جارو برقی را از دستش میگیره ، محکم بغلش میکنه و بهش میگه بسه! زن اولش جا میخوره و با لحنی عصبی میگه نه تو نمیفهمی خونه نا مرتبه و بعدش مرده دوباره با قدرت بهش میگه بسه! اینجاست که اون موتور مخرب تو مخش که وسواس گونه بهش شلاق میزنه که “تمیزتر باش” ، خاموش میشه و چند دقیقه بعد اروم میشه این یعنی قاطعیت یک مرد واسه آرامش یه زن

👈 غرور یعنی چه؟ غرور معنای پیچیده ای دارد. غرور یعنی اشتباه دیدن و خود فریبی،  نماد آن میتونه خود بزرگ بینی باشد اما معنای وسیع تری هم دارد. گاهی اوقات چیزی مال ما است اما ما ان را در آیینه کس دیگری میبینیم. یکی از جنبه های غرور هم این است که انسان قسمتی را که مربوط به خودش است نبیند و منتسب به کس دیگری کند. از سوالات مشهور قرآن است که چه چیزی باعث شده است چنین چیزی را به خدا انتساب دهید.( ما غرک بربک الکریم)

این دستور خردمندانه ای است که هر زنی  به اندازه سهم خود  از قدرت بردارد و این کار را با آرامش و سکوت انجام دهد. بعضی دختر ها طوری رخ نمایی می کنند که مرد ها احساس می کنند باید با آنها مقابله کنند. مثلا طوری رفتار میکند که انگاری هرچه مرد می کند ، برایشان بی اهمیت و تکراری است. دانش باید به انسان بال بدهد نه اینکه وبال آدم بشود. دانسته های انسان نباید باعث دست کم گرفتن  دیگران بشود. خیلی از اوقات ما احساس دانایی می کنیم اما در واقعیت ما دانش زده هستیم. انگاری که تنها بازتاب خودمان را از واقعیت و دانش میبینیم و آن را به همه تعمیم می دهیم. مانند کسی که بهترین رستوران ها را هم برود، باز هم کوبیده بخورد.

در قدرت ورزی زنانه نباید کل کل و جدال کرد، شاید این در بین دو پسر معمول باشد ولی بین یک زن و یک مرد باید احتیاط ورزید. آنچه را که لازم دارید از قدرت برگیرید و قید آنچه را که لازم نیست بزنید.

👈 به تعبیر رابرت بلای در کتاب مرد مرد ، سه خطر در سفر زندگی ، مرد  را تهدید می کند: بی حسی، خامی و بی عملی

مردانی هستند که به واسطه تلاش مدرنیته برای نرم کردن آنها، نرم مانده اند. او ظاهرا به زن احترام می گذارد اما از درون بی عمل است. او از درون نسبت به زخم هایش بی عمل می شود و برای آنها تلاشی نمی کند. مانند آرامش یک برده. افکار خوب، جوش و خروش هایی که انسان در نوجوانی داشته است، همگی محو شده اند. آنها مردانی هستند که برای جبران بی عملی خود در خانه، برای کار خود وقت چندبرابر می گذارند. مردانی هستند که خشمشان تبدیل به سکوتی تلخ می شوند. آنها از وظایف پدری (مانند وضع دیسیپلین) چشم پوشی می کنند. در چنین خانه هایی مادران نقش مرد خانه را بازی می کند.

هر مردی نیاز دارد گاهی زنی فانوسی جلوی او بگیرد و او را ببیند، هر زنی هم نیاز دارد مردی به او بگوید بس است. هر زنی نیاز دارد مردی محکم او را بغل کند و او را نگه دارد. شاید ظاهرش دیکتاتوری باشد. اما زن به خاطر زن بودنش،خیلی پراکنده و پخش است ونیاز دارد که مردی، این پراکندگی را جمع کند. انسجام و متمرکز شدن مال آنیموس است. اگر هم زنی مردی در زندگی اش نیست، زنان این انرژی را باید از آنیموس درونشان بگیرند.


معمولی بودن در زندگی، میتواند سخت ترین وضعیت ممکن باشد.

مثلا؛ شاگرد معمولی بودن، قیافه معمولی داشتن، دونده معمولی بودن، نقاش معمولی بودن، دانشجوی معمولی بودن، نویسنده معمولی بودن، معمولی ساز زدن، معمولی مهمانی دادن، فرزند معمولی داشتن…

منظورم از “معمولی” همان است که عالی و ایده آل و منحصر به فرد و کمیاب و در پشت ابرها نیست، بلکه همین جا، روی زمین، کنار ما، فراوان و بسیار هست.

فرهنگ ایده آل گرایی تیغ دولبه ای است که هم انگیزه ایست مثبت برای پیشرفت و هم می تواند شوق و ذوق فراوان آدمهای معمولی را شهید کند.

من مثلا بعد از سالها با علاقه نقاشی کشیدن، روزی که فهمیدم در نقاشی خیلی معمولی ام برای همیشه نقاشی را کنار گذاشتم. این کنار کشیدن زمانی بود که همکلاسی دبیرستانم، در عرض دو دقیقه با مداد بی جانش، چهره معلم مان را کوبید…

کنار طرحی که من بیست دقیقه طول کشیده بود تا دزدکی در حاشیه جزوه از او بکشم.

حقیقت این است که دوستم در نقاشی یک نابغه بود و تمرین و پیگیری من خیلی با نبوغ او فاصله داشت و من لذت نقاشی کشیدن را از خودم گرفتم تا خفت معمولی بودن را تحمل نکنم.

آن روزها آنقدر ضعیف بودم که با شاخص های “ترین” زندگی کرده و خود را مقایسه می کردم. و این ترین بودن آدم را ضعیف و شکننده می کند.

شاید همه آدم ها اینطور نباشند. من اما، همیشه در درونم یک سوپر انسان داشته ام که می خواست اگر دست به گچ بزند، آن گچ حتماً بایستی طلا شود. یک توانای مطلق که در هیچ کاری حق معمولی بودن را ندارد.

اما امروز فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدم ها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را.

حقیقت این است که “ترین” ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های “معمولی”. و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد.

تصمیم گرفته ام خودِ معمولی ام را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با “ترین”هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولیم عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه دهم به من معمولی عشق بورزند.

🔺 متاسفانه این محتوا در فضای مجازی بنام دوست دیگری درج شده است که در اصل متعلق به بانو جلالی است.

📌 آموزش غیرحضوری مرتبط: رهایی از کمال‌‌طلبی منفی

 

“دعوت از شاهزاده فیصل برای سخنرانی در دانشگاه هاروارد کنسل شد.”
“بیل گیتس کار خیریه مشترک با شاهزاده بن سلمان را متوقف کرد.”
“رییس اوبر و رییس بانک فلان و فلان نابغه و ….در اجلاس داوس سعودی شرکت نکردند.”

این اخبار را میخوانیم و در وهله اول ذوق میکنیم که چه خوب که آبروی سعودی ها رفت !

ولی واقعیت اینست که ما باید قویا فکر کنیم که چقدر سعودیها در دنیا دارند زیبا کار میکنند که بهترین مخهای دنیا را به همکاری با کشورشان واداشته اند و این برنامه هایی که کنسل میشود در برابر برنامه هایی که اجرا میشود و خواهد شد، عددی محسوب نمیشود !
واقعیت اینست که سعودیها در زمینه تکنولوژی و بهبود وضعیت اقتصاد و توانمندسازی بومی خویش ، بزرگترین و بهترین گلچینهای دنیا را به کشور خود دعوت کرده اند و با بهترین دانشگاههای دنیا در ارتباطند ( عینا امارات هم همین سیاست را در ۲۰ سال گذشته داشته است)
دانشگاههای بزرگ دنیا ( مثلا King`s college ) در امارات و سعودی و قطر شعبه دارند؛ این شما را به فکر فرو نمیبرد ؟
این سیاست باعث میشود کسانی در آن کشورها تربیت شوند که خود را مخاطب یا همکار “بزرگترینها ” ببینند این یعنی بیشتر کار کردن روی خود و توسعه خویشتن و بهینه سازی زیرساختها.

موسسه من بناست از ۲۰۱۹ در سطح کشورهای خلیج فارس و لندن و اروپا خدمات دهد ، من بیش از یکسال است که به شدت وقت گذاشته ام برای اینکه بتوانم در این سطح خدمات بدهم ( تحصیل در چهار رشته و مهاجرت تحصیلی )، کلی روی تیمم کار کرده ام ، کلی کلاس رفته ایم همه ، روی زبان ، فرهنگ سازمانی و زیرساختهای خود فکر کرده ایم ….همه و همه به خاطر این بوده که نمیخواهیم در مواجهه با بازارهای جدید و مراجعین جدید خارجی ، اشتباه کنیم!

تصور کنید اوضاع ما عوض شود و به جای تحریمهای روزانه و جنگهای روانی جدید ،ما نیز بتوانیم وارد بازار بین المللی بشویم میتوانید حدس بزنید چقدر داستان در خود کشور عوض میشود و در درجه اول مردم خودمان چه خدمات بهتری خواهند گرفت!

اعتراف تلخ
ما در ایران دراین سالها عمدتا درگیر سوریه و یمن و عراق بودیم و آیا هزینه هایی که قبلا برای بوسنی و افغانستان کردیم ، به ما بازار بهتری داد ؟ محبوب تر شدیم ؟ یا اینکه آمریکایی ها هر جا ورود کردند ، ما مجبور شدیم ترک کنیم و هزینه هایمان سوخت شد ؟ ترکیه که هم مرز سوریه بود ،در این سالها توسعه بیشتری یافت و کمتر آسیب خورد تا ما که کلی مدافع شهید حرم دادیم و امکاناتمان به جای آبادانی کشور صرف جنگ سوریه شد با میلیونها پناهنده و ….

درسهای مربی خارجی
ما فهمیده ایم که اگر مربی خارجی در والیبال و فوتبال باعث بهتر شدن قدرت داخلی خودمان میشود ، در خودروسازی و پتروشیمی و دانش و …هم معاشرت با نوابغ است که ما را تکان میدهد . کی به این دانسته خویش میخواهیم عمل کنیم ؟
جای رایزنی ما در کمپانیهای بزرگ دنیا برای انتقال تکنولوژی و دانش به دلیل مسائل سیاسی خالی است.

سعودی و امارات و قطر و عمان و کویت و ترکیه همه دارند خوب کار میکنند و زحمت میکشند برای ملتهای خویش، ما نیز میتوانیم خوب کار کنیم و کل منطقه به جای هزینه کردن برای اسلحه و جنگهای نیابتی و تجهیزات ضد شورش و توسعه زندانها و …درآمدش را خرج توسعه بهداشت و سواد و دانشگاه و رفاه عمومی مردمش کند.

علیرضا شیری
دانش آموخته روانکاوی سازمانی |leadership coach
لندن- ۱۴ ابان ۱۳۹۷