به خیالم؛
دخترى این پنجره را
دم عصرى میگشاید؛
تنش از خنکى پاییزى، یه نمه مورمور؛
روى شانه اش یک شال انداخته که یخ نکند، لب پنجره یک دقیقه خیره میشود به دوردست یک رویا؛
فنجان چایى معطر در دستانش؛
و من تماما محو این قاب،
نوجوانى می‌شوم که از شدت هیجان،
قلبم از دهانم می‌خواهد بیرون بزند.
نگاهى بهم میکند و لبخندى و میبندد پنجره را؛
من کفتر جَلد این پنجره قدیمى می‌شوم،
پاییز، من می‌شود.
“من” محو می‌شود.
بله، من در تقاطع تمام این رنگها و خاطره ها، به لبخند دخترکى تمام می‌شوم.

 

0

مواجهه‌ای با «بزرگی» در هر زندگی لازم است.
یک آدم بزرگ، یک فیلم خوب، در ساده‌ترین حالت یک چهره‌ی زیبا می‌بینیم که دستگاه مختصات ما را جابه‌جا می‌کند. این عظمت‌ها، «بودن» ما را تحت تأثیر قرار می‌دهند.
این عظمت ها، عامل هجرت ما از «بودن قبلی» به «بودن بعدی» می‌شوند و این یعنی ذات شروع سفر. به قول مرحوم شریعتی هیج تمدنی ایجاد نشده است الا با هجرتی. اسلام دین هجرت است. هجرت از درون دائماً، هجرت از برون دائماً، نه در جایت بمان، نه در حالت بمان. همواره روحی مهاجر باش.

0

به پسرم رسا… نیازى به گدایى نیست وقتى خداوند تو را ثروتمند آفریده؛
ثروت اصلى قلب آدمی است که می‌باید سالم نگهش داریم؛
توصیه‌هاى پدر طبیبت براى داشتن قلبى سالم:
✔️ نمک سفره کمتر ولى نمک خنده‌ی کسانى که دوست‌شان دارى بیشتر؛
✔️ نفرت و اضطراب و رنجیدگى کمتر، عشق و بخشایش و به دل نگرفتن بیشتر؛
✔️ نقاب همه‌چیزدانى و عقل کل نمایى کمتر، زلالى و سبکى بیشتر؛
✔️ بوسه‌ی یار و آغوش محکم و ترانه‌ی پر امید بیشتر، غم زمانه خوردن و برشمردن بی‌معرفتى مردمان کمتر؛
✔️ عجولى در زندگى و مسابقه‌ی دیدن همه چیز کمتر، قدم زدن توى جاده‌هاى زیبا و درنگ مقدس داشتن و بوییدن علف‌هاى وحشى و نوشیدن چاى تازه دم بهارنارنج بیشتر؛
✔️ مقایسه‌ی خود با اهل عالم کمتر و دردى از کسى کاستن، بیشتر؛
مه‌جبین جان پدر!
در این عالم اگر ترانه و بوسه و بغل کردن سفت و لبخند نشاندن به چهره‌ی مردمان نبود، هیچ پیامبرى به خویش زحمت زمینى شدن نمی‌داد؛
زمین به دلیل دیگرى مقدس نیست جز وجود قلب انسان؛
“مراقب قلبت بمان”
بابا علیرضا

 

0

نوشته قدیمیام:
بی عشقی “نداشتنِ” تلخیست
دلم گرفته برای اوناییکه واسه ابراز عشقشون؛
ماههاست فقط حساب کتاب می‌کنند دریغ از یه ارزن دلیری!
ابتهاج میگفت “باید عاشق شد و رفت” و خوب چیزی گفته
البته که عشق یکسره موجب دردسره،
البته که حساب عاشقی و ازدواج را باید با هم کمی تفکیک کرد
البته که عاشق یه پفیوز نباید شد
البته که عاشقی شیرجه زدنه و وای به حال شیرجه زنی که شنا بلد نباشه
ولی؛
بی عشقی “نداشتنِ” تلخیست.
یکی باید باشه غیر خودمون که به خاطرش حسودی کنیم و واسش یقه پاره کنیم؛
به بهانه اش، دعای سر قنوت را بلند تر بخوانیم و عطر شعر مولوی و طعم کتاب کریستین بوبن را بفهمیم؛
تلفنی واسش شعر ” بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ” را بخوانیم و از صدای نفسش اون ور خط بفهمیم حظ کرده
یکی باید باشه به بهانه اش
باشگاه بریم، قشنگتر بپوشیم، سوت بزنیم و
تو جاده آهنگِ ” یکی را دوست دارم” معین را بلند بخونیم،
و بعضی غروبها به یادش آهنگ همایون زمزمه کنیم” نبسته ام به کس دل…”
یکی باید باشه که نگهش داریم
باید عاشق شد و ماند.

 

0

چقدر خوبه که تو زندگیمون اهل شادى باشیم چه عمقیش چه سطحیش؛ قطعا به قول دکتر الهى قمشه‌اى نازنین، بزرگترین گناه انسان غم خوردن است ولى حزن‌هایى در زندگى هست که افسردگى نیست بلکه غم ناشى از انسان بودن ماست.
دور هم نشسته‌اید و یکى از اعضای فامیل همه را شاد و سرحال نگه می‌دارد و تو میدانى و بقیه نمی‌دانند که از یک بیمارى رنج می‌برد، این دانستن به تو حزن می‌دهد؛
نشسته‌اى عکس‌هاى دوران مدرسه را می‌بینى و با دیدن بعضى از چهره‌هاى معصوم هم کلاسی‌هایى که جوان‌مرگ شدند، یک «اى کاشک» از سر دلت می‌گذرد و محزون می‌شوى؛ این‌ها غم‌ها و حزن‌هاى سالم هستند که ما را انسان نگه می‌دارد؛
مدرنینه‌ی بی‌رحم به شکلى تأسف‌بار می‌خواهد ما را ولو به قیمت لبخندى تصنعى، خوشحال نگه دارد؛
اگر می‌خواهى از جانت مراقبت کنى، “گاهى “اوقات غم‌هاى مقدس ناشى از انسان آگاه بودن را بچش!

1+

چشم روشنى بابا!‌‌ اینکه دلم می‌خواهد رنج شکست را نکشى راست است ولى توهمى بیش نیست!
بیشتر دلم می‌خواهد بعد از شکست‌هاى در پیشت، جرأت کنى و درس‌هاى شکست‌هایت را یاد بگیرى و برخیزى،
حتی با اندکی امید، اما برخیزی …
می‌گویند آدم‌ها در ٢۵ سالگى می‌میرند و در ٧۵ سالگى خاکشان می‌کنند.
میوه‌ی زندگی‌ام!
هنوز هزاران آغوش و بوسه‌ی نگرفته در مقابلت هست و کافیست در شکست‌هایت، خودت به خودت کارت قرمز ندهی در زندگى!
نه اینکه انگیزه‌ی الکى به خودت بدهی و همچنان بد زندگى کنی؛ نه ابدا !باید درست هم انتخاب کنى،
پاى تعهداتت بایستی، بازخورد بگیرى از عملکردت. این تنها راهی است که به عقلم می‌رسد، و راه مطمئنی است

بابا علیرضا

1+

تونى گرنت در کتاب “زن بودن”فصل پنجم: زنانگی را در آغوش بگیریم
زن امروزى، پی برده است که زندگی کردن فقط با جنبه مردانه شخصیتش برای او دارای فواید معدودی ست. در پس ظاهر فریبنده، کامل و خودکفای بسیاری از زنان امروزی موجودی عصبی و غمگین نهفته است که غالباً احساس می‌کند برای زندگی واقعی وقت ندارد. زن اگر پیش از این در بندخانه و شوهر و فرزندانش بود، اکنون غالباً با کار و اهدافش به زنجیر کشیده شده است و هیچ وقت در گذشته فشار را مثل امروز احساس نکرده است. زن امروزى آموخته تا در داد و ستد زبانش را گاز بگیرد. او نمی‌خواهد دستی را که به وی غذا می‌دهد قطع کند. دستی که سابقاً متعلق به مردش بوده ولی اکنون به رئیسش «مرد یا زن» تعلق دارد. در واقع احترامی را که زنان در گذشته برای همسران خود قائل بودند اکنون به افراد متعددی انتقال داده‌اند. در حوزه کاری زنان به این نتیجه رسیده‌اند که با احترام گذاشتن به دیگران خود آنها نیز متقابلاً پاداش می‌گیرند. این موضوع در زمنیه عشق نیز صادق است ولی متأسفانه آن را تحت عنوان «تمکین کردن» از مرد، گناهی مرگبار، خیانت به جنس زنان و در نهایت منتهای بی‌احترامی به زن تلقی می‌کنند. تمام انسان‌ها نیاز به وابستگی دارند. زن متجدد با انکار حقیقی‌ترین بخش وجودش به استقلال خود تحقق بخشیده است، منتها این استقلال تنهایی او را نیز در پی داشته است. بخش مهم، برون‌فکنی جامه زرهی آمازون و دسترسی به مردان این است که نشان دهیم به آنها احتیاج داریم و به سادگی کمک بخواهیم، به صورت مرد در برابر مرد با آنها رابطه برقرار نکنیم.

0

وقتى بنا باشه زنى را زود پیرکنى، مسوولیتهاى زندگى را به دوشش بینداز،
به ورطه تصمیمات سخت بکشانش،نگذار از زره بزن بزنهاى کار و شغل بیرون بیاید؛
تنها مجال زنانگى اش را در دو تا خط چشم و لوندى تعریف کن که هرگز رغبت نکند زندگى در لحظه و مادرى پرشکوه و معنویت عمیق را اساسا جزو شاخصهاى زنانگى بگنجاند؛
کم کم خودش هم فراموش می‌کند زنانگى چیزى بیشتر از مونث بودن است،
تو چهل و پنج سالگیش، درآمدى دارد و فرزندانى محرومیت کشیده از توجه ناب مادرانه، نه در محافل سنتى جایى برایش هست نه حوصله دارد دمخور زنان هم رده و خسته مثل خودش باشد…
این خلاصه داستان بود؛
باز مطمئنم بعضیها میان کامنت میزارن متاسف می‌شوند براى مرد ایرانى؛
باز مطمئنم بعضیها حتى نمی‌توانند بفهمند کسى مخالف رشد اجتماعى زن نیست؛
قصه سخت نیست؛
این موجود، نه می‌خواهد” کُزِت بینوایان” شود نه دوست دارد “مارگارت تاچرآهنین” باشد؛
خالق، هزار لایه تو در تو در این وجود در هم پیچیده است که در این وانفسایى که می‌بینم، چگونه ظهور کند؟

10+

به پسرم رسا
نور دیدگانمان!
روزهایى در زندگى یک مرد می‌رسد که دل به یک زن می‌دهد؛
امیدوارم آن قدر خوش شانس باشى که آن زن چون مادرت، شایسته و اصیل باشد؛
در اینصورت ظرفیت محبت ها و تعشقهایت را خواهد داشت؛ جمالى بی نظیر آمیخته به کمالى اخلاقى؛
براى اینکه به دل زنى بنشینى من اینگونه دریافتم که به چند قدرت نیاز دارى تا از تعادل خارج نشوى:
اول) آنکه اهل لذت بردن از جسم باشى با انواع ورزشها و هیجانهاى ظاهرى و از ته دل فریاد زدن در میدان ورزش و بازى در جمعهاى مردانه و عرق ریختن و گل و شلاب شدن، در اینصورت به موقع هم آراسته در اندام و لباس و پوشش هم باش

دوم) قدرت روانى است و آن امریست که شامل صبورى، جسارت به موقع، جنگیدن براى اهدافت، دل گنده بودن در دیدن پیشرفت مردمان و تنگ نظر نبودن و خوش برخوردى و احترام و وقار و تواضع به موقع است . هیچ زنى مرد نق نقوى گَنده دماغ قهرقروى خودشیفته را دوست ندارد، هیچ زنى از مردى خوشش نمی‌آید که محو هوش یا بدن ورزیده خودش است و جلوى آینه به وارسى صورت خویش مشغول!
سوم) قدرت اجتماعى که شامل موقعیت کارى مستقل و ثروت است و دنیادیدگى؛
در آخر قدرت روحى که شامل اهل معنا بودن و فهم هنر و ادبیات و خداجویى است
این قدرتها تو را مردى متعادل و دلنشین می‌سازد،
زنان به فراست کلاغ را از عقاب تشخیص می‌‌دهند و عقاب بودن هزینه دارد: اهتمام و تلاش
بعد از این مقدمات حال یکى از راز ها را به خاطر بسپار:
هر زنى درونش یک ایزد بانو، یک شاهزاده زندگى میکند حتى دختر متوسط خجالتى گوشه یک دورهمى هم این بخش شگفت انگیز را دارد؛
بدون حقه بازى و نیت تحت تاثیر قراردادن، باید کنارش قرار بگیرى و با این بخشش به طور شایسته احترام بگذارى، توجه کنى تا ناگهان بیدار شود و تو شکوه زن را ببینى؛
هورمونها تو را به زیبایى جسم زن می‌رساند،
درسهاى من تو را به شکوه جان یک زن رهنمون است؛
هر دو را تجربه کن؛
بعدها از سم زنان نیز برایت خواهم گفت.
اندر احوالات به دل یک زن شایسته نشستن

3+

نیم میلیون نفر خواننده این صفحه احتمالا با عجله این عکس را رد می‌کنند،
حق دارند،
«اخبار بد را نباید به چشم راه داد»
«دیگه حالی به آدم می‌مونه؟»
اما من نتوانستم عبور کنم؛
قفل شدم
استیو مک کیوری این عکس را در کلکته گرفته، نقل ۲۳ سال قبله،
در مقابل عکس خیره می‌شویم؛
چیزی درونمان می‌لرزد،
انبوه رنگ‌های عکس نمی‌تواند سیاهی فقر را از ذهنمان بزداید،
مادری نحیف کنار خیابان غذایی درست می‌کند و کودکش به خمیدگی درختی خسته آویز شده که خودش را کمتر بی‌حوصله کند،
نگاه مادر، ذوب می‌کند لنز را
و همچنین
مردمک و عدسی و شبکیه بیننده را،
می‌خواهیم در رویای خود تجسم کنیم مثل فیلم‌های آن سرزمین، پدر غایب پسرک، روزی با بنتلی آخرین مدل به کوچه آنها می‌آید و پسرش را در آغوش می‌گیرد و به انتظار مادر خسته پایان می‌دهد،
شلیک نهایی عکس، تبلیغ شامپو با اسم «انتخاب» برای مردمیست که به زعم طبقات بالاتر اجتماع، صاحب طبقه هم نیستند
و «پست» آفریده شده‌اند. …. و در آخر،
انگار،
اگر «رویا» نبود، حقیقت کورمان نگه می‌داشت از فرط سوزانندگی
#علیرضاشیری
پ ن :
طبقه یا کاست، نظام اجتماعی هندوییسم است (دهقانان، بازرگانان، نظامیان،…) بخشی از مردم هم هستند که به حد داشتن «طبقه» نرسیده‌اند و به آنها مردمان پایین یا پست می‌گویند
پ ن ۲
اینقدری که ما از دیدن این تصویر رنج می‌بریم، احتمالا خود آن زن درد نمی‌کشد؛ زیرا او فکر می‌کند که اینگونه رنج کشیدنش خواست خدایان است و وعده زندگی بعدی بهتر بدو داده می‌شود،
من هیچ مذهبی را اجازه نمی‌دهم که جلوی کمک به انسان را بگیرد؛
در تجربه پس از زلزله سر پل‌ذهاب، ابدا در تمام آن کمک‌های انبوهی که از طریق شما مردم به منطقه رساندیم، نگذاشتیم تفاوتی بین اهل تسنن، شیعه، علی‌اللهی و … رخ دهد، هزاران نفر را نان و دارو و لباس و مایحتاج دادیم و سوالی نپرسیدیم و جز این هم از ما انتظار نداشتید.
#پشتگرمی

1+