یکی از نکاتی که ذهنم را سر این سریال پاتریک ملورز  درگیر کرد ، شخصیتی بود که در قسمت چهارم و آخر میبینیم : مردی ایرلندی که سخنران مباحث شادمانی درونی و برگزاری جلسات مدیتیشن و …است. تیپی راحت دارد و اهل “زندگی در حال” است و تجسمی است از ضدیت با سیستم دقیق و اتوکشیده انگلیسی. به جای اشتغال در یک دپارتمان شق و رق در دوبلین یا لندن ، آمده به جنوب فرانسه در باغ یک پیرزن تنها و با شاگردان گیتار میزنند و میخوانند و مینوشند و چهارچوب خاصی هم رعایت نمیکنند و از تنهایی پیرزن ثروتمند نهایت بهره را میبرند به نحویکه او نیز میپندارد با بخشیدن این باغ زیبا به این جماعت، معنایی به این هستی میبخشد در حالیکه او به خاطر یک عمر میخوارگی و بی معنایی است که همچنان به “مفید نبودن” ترسناک خویش ادامه میدهد منتها شوربختانه فکر میکند اگر اسباب شادی و بیکارگی تعدادی بازنده loser از زندگی و مسوولیتهایش را فراهم کند ، کاری مفدی در این زندگی کرده است ؛ او کل این ثروت عظیم و کاخ را وصیت میکند که بعد از مرگش بدانها ببخشند؛

آن جماعت دل به نشاط هم البته وقتی خرشان از پل گذشت تنها کاری که برای پیرزن میکنند ، فرستادن یک نماینده در مراسم تدفین funeral اوست ؛ حالا خود این زن است که کلی بحث برای گفتن دارد ، ما زنی را میبینیم که در مراسم ختم ، چهره ای بسیار خندان از جنس رضایت از زندگی دارد .

طنز در موقعیت متضاد به خوبی شکل میگیرد .

عارف واقعی خندان است از این حیث که در سفر زندگی اش غنایش را از حساب بانکی اش دیگر نمیگیرد بلکه از بی نیازی اش به خیلی از این ابزار هویت ساز است که حالش دست خودش است و  دنیا به دمش هم نیست. اما در نسخه جعلی عرفان و “عدم وابستگی نمایشی” این بخش فیلم ، زنی را میبینیم که جهان بینی اش، رفتار تصنعی اش – نه به معنی ریاکاری بلکه با خود فریبی-  سوژه کاملی از طنز میشود ! اصطلاح قرآنیش میشه تسویل ، باب تفعیل از سول. به معنی خود را چنان فریفتن که باور شکل بگیرد.

A band of Hare Krishna followers in Oxford street, London

 

زن خندانِ فارغ از غم دنیا و زندگی کن در حال ، واکنشش در برابر هر مشکلی از بقیه عبارت است از  پذیرش + لبخند + امید ؛ در وهله اول زیبا به نظر میرسد ولی این مدل کریشنایی (که وسط شلوغ پلوغی مدرنیته کسانی را میبینی که لباسهای نارنجی پوشیده اند و وسط oxford street لندن ساز میزنند و میخوانند و عبور میکنند) ،بیشتر یک ” واکنش دفاعی” ساده است به شلوغی مدرنیته نه یک سیستم رهایی بخش انسان ! رقص خوب است ، آواز خوب است ولی ما با این مدل نمیتوانیم مساله قاچاق وسیع زنان و کودکان ، اعتیاد ، جنگ تسلیحاتی و یازده میلیون پناهنده سوری و قحطی کودکان اسکلتی یمن و …را حل کنیم.

نسخه آن تصوف واکنشی( نه همه تصوف) و بخش زیادی از مردمان رقصنده نارنجی پوش خیابانهای اروپا ،نهایتا  دعا و خلسه است؛ نوعی اجتناب کادوپیچ شده نه کنش فعال انسان مدرن که هم معنا میخواهد هم عقل و تدبیر.

تکلیف اویی که معنویت میخواهد نه حماقت ، عقل میخواهد نه خشونت چیست ؟

گاهی اوقات فکر که میکنم میبینم مدلهای زندگی کریشنایی ، هسته اصلی فلسفه شان ، متفاوت بودن و اعتراض به زندگی مدرن و ماشینیسم خرد کننده فعلی است! شبیه “تصوف” که علیه اشرافی گری خلفای عباسی پاگرفت و هم شریعت زدگی مردمان عصر را به سخره گرفت هم اشراف زدگی مردم را چنانکه  تصوف ما تقریبا ضد دنیا و شریعت شد که تا الان هم ادامه یافته و  صوفیان خار چشم فقیهان هستند و بالعکس.

حقیقت تلخ :

مدلی که هم به دین و شریعتش اهمیت قائل بشود و هم ثروت و تولید ثروت و اشتغال را ارج بنهد ، بقدری در تاریخ تصوف کم شمار  است  که تعجب آور است ! اساسا مساله تاریخ و مردم ما نبوده و نمیشه کسی را هم ملامت کرد ولی مساله فقر فرهنگی و درهم و دیناری مساله تاریخی ما همیشه بوده.

تقریبا در تاریخ تصوف ، هر نوع ثروتی زمینه ساز گرفتاری صاحب آن تفسیر شده است. پس تکلیف سلیمان و داوود در انبیا چه میشود ؟

من اینجا حرفهای دیگر هم دارم که احتمالا مجالش این نوشته نیست …جامعه ای که مشکل فلسفی با پول داشته باشد ، عرفایش همه فقیرند . عرفانش میتواند عقده پرور بشود زیرا نیازهای ساده را مبدل به شق القمر میکند . اکثر گشایشهای درونی و مکاشفات محصول خودداری جنسی است در این نوع خودسازی ! تقریبا کسی در ادبیات عرفانی ما به خاطر راه اداختن کار مردم نبوده که صاح کشف و شهود بشود ولی تا دلتان بخواهد عرفایی داریم که در جوانی به شهوات خود که پشت دستی زده اند ، انواع حکمتها از درونشان جوشیده است ! خب آدم به شک می افتد که این نوع مسائل ، معضلات روانی نویسندگان صوفیه بوده است تا واقعیت رشد و توسه جان عرفا !

عرفان و تصوف ما تقریبا فردی و نیمه خصوصی است ( individualism)

برای مثال در خروجی این نوع معرفت ، عارفی نداریم که راحت برای صد میلیون نفر گرسنه برنامه غذایی ترتیب دهد زیرا باید برنامه ریزی بلد باشد…گانت پارت بلد باشد بکشد…لجستیک داشته باشد…از نظر تربیت عرفانی یا صوفیه ما ، اینها همه اشتغال به دنیا است اما وقتش رسیده که بگوییم تولید ثروت و پاک ماندن و فکر منفعت خود و جمیعی از آدمیان بودن و چراغ امید مردمان را روشن و پر فروغ نگه داشتن ، کار عظیمی از لحاظ رشد روحی  هم  است. اگر علی(ع) امروز روزی زنده بود، کیسه نان به دوش نمیکشیدند ، احتمالا برنامه ریزی میکردند برای میلیونها تشنه و گرسنه معرفی و غذایی و …

علیرضا شیری- لندن- ۳۰ مهر ۹۷

مطالب مرتبط

✍️ آنچه پدران و مادران به ما نگفته اند

همیشه برای یک «دختر» پیام های مختلفی در ذهن می آید؛

👈دختر خوب، دختریه که جلوی پسر سنگین باشه

👈پسرها از دختر جلف بدشون میاد

👈دختر خوب به کسی محل نمیذاره

اینکه تعریف دختر خوب چیه بحث ساده ای نیست واقعا، زیرا خوب بودن و بد بودن فقط بر اساس قوانین ما نیست بلکه مسائل پیچیده تری در تعریف خوبی و بدی نقش داره.

نگارنده بر این باور است که مجموعه ای از ۵ ملاک زیر میتونه ارزش یک گزاره را در زندگی شخصی هر کسی تعیین کنه:

✔️ خانواده و باید و نبایدهایی که در یک خانواده به یک فرد گفته شده مثلا اینکه “با شیشه آب خوردن از یخچال کار یک آدم عوضیه” میتونه فقط گزاره ی خانواده هاشمی (اجتماعی دبستان!!!) باشه نه خانواده باقری!

✔️ قرائت دینی “اینکه شما معتقد به دین باشی، خودش خیلی مثبت منفی ها به زندگیت میده ولی در کشوری با ریشه های مذهبی مثل ما اتفاقا بحث مهمتر از دین داری و بی دینی (که نادر است) بحث نحوه دین داری است. آیا من دین را با شرعیات و رساله های عملیه اجرا می کنم؟ آیا فلسفه دین برای من جذاب است؟ در این باره صحبت های فراوانی برای مطالعه فراهم است که در ذیل قرائت های دینی قابل تحقیق است.

✔️ ملیت: ایرانی بودن ما باعث می شود اقتضائاتی خاص داشته باشیم، مثلا در آلمان ۳۰ % زنان مجرد می مانند و این موضوع کاملا جا افتاده است و این آمار با ما خیلی فرق دارد که حضور زن مجرد سن بالا برامون تلخ به نظر میرسه.

✔️دانش: بسیاری از باید و نبایدها را سواد و دانش و مطالعات ما به ما می دهد. روانشناسی به ما درباره بعضی مسال شخصیتی هشدارهای جدی می دهد. تیپ های شخصیتی مختلف گرایش های مختلفی دارند.

✔️تجربه شخصی: برایند همه گزاره های فوق میتونه این باشه من به چه ادراکی از زندگی رسیده ام. تا وقتی خودم زندگی را تجربه نکرده باشم همه برداشت هایم از خانواده و دین و دانش و … مجرداتی انتزاعی بیش نیست که به درد زندگی بقیه می خورد.

 

👈 پیشنهاد می شود: آموزش غیر حضوری «جذابتر شدن و محبوب ماندن»

متن زیر درباره الناز دارابیان است که امروز صبح طلای مسابقات آسیایی پرتاب دیسک را از آن خود کرد.وی علاوه بر کسب مدال طلا، موفق به ثبت رکورد جدیدی در بازیهای پاراآسیایی و مسابقات قهرمانی آسیا به نام خود شد.

پنج سالم بیشتر نبود. رفته بودیم خانه فریده خاله و دختر خاله الناز اینا.
الناز مثل ما نبود ،
میگفتند به خاطر تجویز داروى اشتباه موقع باردارى خاله ام بوده که دچار معلولیت شده …
الناز نقاشى مى کرد. مدادرنگى هایش را آورده بود تا من سرگرم نقاشى شوم و لحظه اى آرام بگیرم. ماهرانه پرنده اى کشیده بود و من سعى مى کردم به تقلید از او چیزى بکشم. در همین حال و اوضاع بودم که حس کردم وقت رفتن رسیده. این خاصیت آن خانه بود که به چشم برهم زدنى وقت تمام بود و باید مى رفتیم. روال معمول این بود؛ دل نمى کندم. پا به زمین مى کوبیدم، گریه مى کردم که من نمى آیم، شما بروید. اما آن روز قبل از اینکه جیغ و فریاد کنم مغزم جرقه زد و چند ثانیه بعد زیر میز نهارخورى بودم. قایم شده بودم.
فقط الناز بود که به هاطر نشسته بودن همیشگیش روى ویلچر ، من را مى دید. داشت مى خندید. منم خنده ام گرفته بود. لبم را گاز گرفته بودم و اشاره مى کردم که هیس الان مى فهمند..
آن شب قِسر در رفتم و مامان و بابا اجازه دادند که بمانم.
مست از پیروزى ام مى دویدم و مى خندیدم و آن خنده ها گویى بى تکرار بودند.
٩سال از من بزرگتر بود. هم مى توانست باهام بازى کند ، تو درسهام کمکم کند هم مى توانست مادر گونه برایم غذا آماده کند؛

سالها بعد الناز به دانشگاه رفت. در رشته ى ادبیات فارسى لیسانس گرفت و بعد هم فوق لیسانس. گنجینه ى ادبیات فارسى را در کتابخانه ى اتاقش داشت و براى منِ عاشق ادبیات جاذبه اى محسوب مى شد.
چند سالى است که ورزش حرفه اى مى کند و هر از گاهى برایم از تمرینات سختش که برایش لذت بخش است مى گوید. امروز صبح خبر قهرمانى اش را شنیدم و از خوشحالى اشک شوق مى ریختم.
الناز فقط یک دست دارد. روى زانوهایش حرکت میکند، تمام کارهاى روزمره اش را خودش انجام مى دهد و هرکجا که بخواهد با ویلچرش مى رود. تحصیلات عالیه دارد و قهرمان پاراآسیا در رشته هاى پرتاب دیسک و دو میدانى است.
اگر الناز ناامید نشد و ماند و با همه محدودیتها و بی تناسبى این شهر براى توانیابان ادامه داد، واضح است من اگر ناامید شوم ناشکریه.
فراخى جان مى خواهد که هیچ کس را مقصر ندانى و مسوولانه با تمام آنچه خداوند از توانایى به تو داده خوب زندگى کنى.

در پناه خدا ،

بهترینها از آن تو،

سارا نجفیان

دانشجوی دوره جامع توانگری اول

این پیج اینستاگرام هم به نظرم کارهای جالبی داره در فرهنگ سازی :

https://www.instagram.com/radioezafe/

در یک رابطه سالم (چه خانوادگی چه زن و مردی چه اداری ) چند C خوب دیده می شود؟
(از درس های خانواده درمانی دکتر عابدین آموختم)

 

مورد اول: CLEARANCE 👈 شفافیت

مورد دوم: CARE 👈 مراقبت، مهم بودن بقیه

مورد سوم: COURAGE 👈 شجاعت یعنی مهم بودن خودمان در ابراز عقاید و نقدهامون

مورد چهارم: CONGRUENCE 👈 یعنی قابل پیش بینی بودن افراد و روال های موجود در رابطه

مورد پنجم: CHANGE 👈یعنی وقتی افراد یک خانواده دچار تغییراتی می شوند، بقیه متناسب با آن اتفاقات جدیدی، مناسبات جدید می آفرینند که تعادل مجموعه حفظ بشود

 

✔️در وابستگی سالم افراد امنیت دارند؛ در بهم چسبیدگی عاطفی (مهرطلبی) الگوی رابطه از اضطراب تبعیت می کند و نگرانی و کنترل در رابطه بدون وابستگی، استقلال بیش از حد اعصاب خورد کن وجود دارد که آسیب می زند.

👈چه خطراتی ما را تهدید می کند؟

مهرطلبی یکی از تله های نامرئی است که ممکن است رابطه شما در زندگی مشترک را ناگهان به باد بدهد.

مهرطلب برای اطرافیانش یک خطر بزرگ به حساب می آید؛

🔴 خطر اول : دیگران باید من را دوست داشته باشند، چون برایشان کم نگذاشتم

🔴 خطر دوم : دیگران نباید از من انتقاد کنند، چون من همیشه حمایتشان کردم

🔴 خطر سوم : دیگران نباید من را ترک کنند، چون من برایشان همراه خوبی بودم

 

👈 در همین رابطه پیشنهاد می شود: رهایی از تله مهرطلبی

✍️ یک نگرانی!
وقتی رابطه عاطفی درس می دهم، میدونم که شرکت کنندگان با کلی سوال، تجربه های بی پاسخ، رابطه های موفق و ناموفق و…اونجا نشسته اند.
شاید لازم باشه بگم که یه مدتیه، سیر استقبال پسرها از این دست بحث ها (مهارت های ارتباطی، شخصیت شناسی و…) رو به افول گذاشته است و این داره من را نگران میکنه … من، همجنس خودم را می شناسم و میدونم چقدر حساسه، میدونم چی فکر میکنه و چقدر ترس داره از اینکه توسط زنان به لحاظ عاطفی بلعیده بشه ولی اینکه نه پیش یه باتجربه تر میره نه کتاب میخونه نه کلاسی میره برای داشتن یه مهارت عاطفی خوب، نگرانم میکنه … نسل بعدی ما نکنه بشه زنانی تحصیل کرده مجهز به انواع مهارت های ارتباطی و کتاب خونده و مردانی ترسو و ذلیل و کم مهارت!

🎬 برداشت اول
اصلا سر کلاس حرف نمیزد … قایم میشد پشت سر هم کلاسی ها … موقع تمرین «خود ابرازی» شد، ازش خواهش کردم بیاد جلوی کلاس برای بچه ها، با کودک درونش شعری بچه گانه بخونه … تا جایی که تونستیم با هم شاگردیهاش، فضایی فراهم کردیم برای اینکه راحت تر این کار را بکنه … تو نگاهش هم نگرانی بود هم خشم و من هم تیر واستاده بودم که بتونه از پس این انباشتگی منفی احساسی بر بیاد … تلاشش را کرد … مقبول نیفتاد … ۱۵ دقیقه روی اون صندلی داغ تحمل کرد؛ گرچه برای جلسه دیروز موفق نشدیم ولی ازش ممنونم که تحمل کرد اون استرس نگاه های بچه ها و … و میدونم بالاخره تا پایان همین دوره یا حتی دوره های بعدی، دیگه این غول خجالت و کم حرفی را زمین میزنه.

🎬 برداشت دوم
چند تا دوره من را اومده بود … هم دوره های سنگین هم دوره های نسبتا راحت تر … از بس ساکت بود فکر کردم نکنه کودکش ترسو باشه، ازش خواستم روبروی هم کلاسیهاش شعر بخونه؛ در کمال ناباوری من، اومد جلوی کلاس، چادرش را مرتب کرد و همه صدای آرومش را جمع کرد تو حنجره اش و مثل بچه ها شعر زیبایی را دکلمه کرد … از رو رفتم! دمش گرم! نسل ما به بچه هایی اینطوری احتیاج داره.

🎬 برداشت سه
برام نوشته ” کودک درون من را له کرده اند” … چند باری نامه اش را خوندم. حالا می فهمم چرا هر بار میخواد حرف بزنه صداش میلرزه … تو کلاس نگاهش را میدزده … به او و به همه بچه هایی که دردهایی از جنس او دارن میخوام بگم وقتی این آگاهی را داری که زخمهات را میبینی، بزودی راه های بازیافت روح خسته ات را نیز خواهی یافت.

🎬 برداشت آخر!
یه پسر خوش برخورد تقریبا ۳۶ساله بود، از اون ته کلاس پرسید: وقتی با خودم تکمیلم و نیاز خاصی ندارم اصلا چرا برم زیر بار ارتباط ؟ چه فایده داره حالا ازدواجی هم بکنم با همه سختیهاش؟
براش گفتم که هر کسی تو دستگاه مختصاتی تو زندگیش قرار داره و نمره ای تو اون دستگاه داره: X,Y,Z که موقعیتش را در اون سیستم ارزشی نشون میده، کسانی هستند که تو زندگی ما میان و XYZ جدیدی به ما نشون میدن (هدف جدید) که دلمون میخواد بهش برسیم، درس می خونیم، کتاب می خونیم، کلاس میریم، کار، پول، سفر و … خیلی هم خوبه. بماند که بعضی ها نمرات مختصاتی ما را میتونن با دغدغه های مزخرفشون به گند بکشن ها …
اما من دیده ام کسانی هستند که وقتی تو زندگیمون میان، اساسا دستگاه مختصات جدیدی بهمون نشون می دهند (نه اعداد مختصات جدید)، آدرس جدیدی به کل ساحات زندگی آدم می دهند. مثلا من معلمانی داشتم در دبیرستان مثل آقای نجفی یا آقای رفیعی که این معجزه را با شاگردانش می کرد یا دوستانی دارم به اسم پرهام هاشم زاده یا منصور شیرزاد که اینها با حضورشان با همون دو دقیقه گفتگویی که باهام دارند، دستگاه مختصاتم را جابجا می کنند … استادی مثل دکتر الهی قمشه ای دستگاه مختصات یک ملت را میتونن جابجا کنن … خیلی دوست داشتم به اون شاگردم بگم که وقتی همه چیز داری و نیازی به ازدواج احساس نمیکنی، وقتشه یکی بیاد و دستگاه مختصاتت را جابجا کنه.

👈 در همین رابطه پیشنهاد می شود:

آموزش غیر حضوری رهایی از قربانی شدن (امپراطوری رابطه)

امکان نداره شروع به تغییر کنى و متلک هاى اساسى نخورى،
درشت گویى و یاوه گویى هنر همه کسانی است که عُرضه خودسازى ندارند.
حتى ممکنه افراد دلسوز خانواده مان شروع کنند به تیکه انداختن، زیرا ابهام دارند درباره ما و نمی دانند ما که خواهیم شد.
استراتژى خوب این است که وقتت را براى قانع کردنشان حروم نکنى.
باجگیر عاطفى از خداشه تو مهرطلب بمونى،
خودشیفته از خداشه تو احساس ارزشمندى نکنى،
جامعه زخمى رنج میکشه یک نفر تن به بی عارى نمیده و زندگى خودش را با تلاش و بدون پارتى و … درست میسازه،
شما که رشد می کنید، محبوب آدم هاى موفق و توانگر می شوید و همزمان آیینه دق خیلی ها می شوید،
با این حال ارزش داره… به پیش👌

در همین رابطه پیشنهاد می شود: از تله بی ارزشی تا من ارزشمند

نمیشه که عمده حرفهات کم ارزش باشه و بخواهى روابط ارزشمند داشته باشى،
یک رفیق داشتم تا منو میدید شروع میکرد به صحبت درباره بیزینس و سرمایه گذارى و … طبیعتا من پا به پاش میرفتم تا یه جایى بهش گفتم: داداش! تو با همه اطرافیانت تنها صحبتى که دارى فرصت هاى شغلى و پروژه هایت است حتى همسرت! کلى گفتگوهاى لذت بخش دیگه را دارى با ماها از دست میدى!
به آدم ها فرصت بده از عشقهاشون، شکستها و ظفرمندی هاشون، رویاهاشون حرف بزنند. خودت هم اینقدر بی نقص جلوه نکن که رو اعصاب برى؛
حتى اگر سربلندى، بین مردمان متوسط، تمام قد نایست؛ ناخودآگاه موجب دردسر می شود. معمولى زیست کن ولى در جانت رفیع باش؛
مثل فرزانگان
مثل پیامبران
اینطورى دلنشین تر میشوى.

در همین رابطه پیشنهاد می شود: از تله بی ارزشی تا من ارزشمند

خلخالیسم جدید اقتصادی یا مذاکره با آمریکا ، کدامیک ما را نجات خواهد داد؟

هیچکدام !

مقدمه : بنده تا ۴۳ سالگیم یک استاد روانشناسی اجتماعی و روانشناسی شخصیت دانشگاه ، طبیب، درمانگر یونگی و یک مدیر MBA خوانده بوده ام ولی ظرف یکی دوسال گذشته تحصیلاتی جدید کرده ام که خدمتم را عمیق تر کنم. امروزی که دارم اینها را مینویسم یک business psychoanalyst و یک leadership coach هستم و سواد اقتصادی محدود خودم را دارم آنقدری که در ایران و انگلستان کارآفرینی کنم . نکاتی که در زیر نوشته ام از فعالان اقتصادی سنتی و جدید ایران و دنیا آموخته ام نه اینکه اقتصاد دان باشم. انگاری بیشتر یک کاسبم که میخواهم چراغ مغازه خودم و مغازه مردم خاموش نشه زیرا ما همه سوار یک قایقیم و الان قایق را میخواهند لمبر کنند.من از این دانش برای نجات خودم استفاده میکنم ، شاید بدرد خیلیهای دیگه بخورد که فرصتهای من را ندارند ولی افکار خوبی در ذهنشان دارند .

✔️وقتى یک عفونت ساده ، بیمار را به ورطه مرگ میکشاند ، افراد غیر پزشک هم میتوانند حدس بزنند که داستان این بیمار احتمالا ،بیش از این عفونت ، به نقص ساختار ایمنى و بیمارى زمینه اى خطرناکتر خود او برمیگردد. مثلا نارسایى کلیه یا AIDS یا توموری ناتوان کننده؛
✔️تحریمهاى آمریکا به گفته خودشان بنا بود ایران را خیلى دیرتر از آنچه الان به این سرعت سر اقتصادش آمده ، در هم بشکند ولى فساد بالاى اقتصادى کشورمان و اختلاسها و سبقت در غارت منابع داخلى و سودجویى افراد ذى نفوذ و کلکهاى بانکى براى تامین نقدینگى بود که ما را به این روز کشاند.
✔️بازى وحشتناک ترامپ، تحریمها نبود بلکه نشان دادن نقص ایمنى شدید اقتصاد ایران بود و برملاشدن فساد و بی کفایتى بعضى از مدیران بود که از نظر من این استراتژی جدید است.

✔️تجربه : آمریکایی ها در زمان تحریمهای شدید عراق در جنگ خلیج ، میدانستند که عراق با سیاست نفت در برابر غذا دارو، در حال فروپاشی است. (ایران هم کشوری بود که در همان زمان ، نفت تحریم شده عراق در بازار جهانی را جبران کرد درست مثل کاری که روسها و سعودی ها الان جای ما دارند انجام میدهند )
آمریکاییها یک تست ساده زدند قبل از حمله به عراق که حمایت مردم از دیکتاتور عراق را در هم بشکنند : افشای فساد اقتصادی خاندان صدام و کلکسیون ماشین ferrari عدی پسر صدام در وسط تحریمهای فلج کننده با همون یک ذره پول نفت عراق نکته این بود که مردم احساس خیانت دیدگی پیدا کردند و عملا این جامعه خیانت دیده دنبال قهرمان میگشت هرچند اجنبی بود و هرچند که عراق هرگز دیگر عراق نشد.😔 ( برای خوانش فساد خاندان صدام کتاب لطیف یحیی که بدلِ عدی پسر صدام حسین بود، خواندنی است او بعد از فرار به غرب کتاب نوشت و همه درآمدش را به خیریه داد و اکنون در ایرلند زندگی میکند ولی وضعیت خوبی ندارد مصاحبه او را با hard talk بی بی سی بخوانید  )

✔️به نظرم آمریکاییها و اتاقهای خبری تحت نظرشان ، اینبار با افشاگری فساد بعضی خانواده های حکومتی ایران، تسهیل کرده اند که اعتماد عمومی به مسوولین کشور بازبینی بشود  و لذا جهت بردار خشم اجتماعى این بار به جاى آمریکا و سایر جنایتکاران همراهش در دنیا ، به سمت ساختار حاکمیت داخل کشور سوگیرى کرده است و لذا استراتژى هندوانه زیر بغل ملت همیشه در صحنه گذاشتن توسط  ائمه حماعت و دعوت به اتحاد علیه دشمن که مثلا در زمان جنگ پاسخ میداد ، الان کمکى نمیکند زیرا اعتماد عمومى به مسوولین با دیدن اختلاسها و آقازاده ها و … افت شدید یافته است.

✔️از نظر من بعضی جریانات مشکوک به شدن مشغول دامن زدن به سایر اختلافات قومیتی و مذهبی و جنسیتی داخل هم هستند یعنی همزمان سایر بمبهای ساعتی نیز فعال شده اند ( اعدام کردها ، جریان اهواز ، مقابله با درویشان ، تحقیر زنان در منع ورود به استادیومها)
خلخالیسم جدید ؟
در این اوضاع احتمال ظهور یک گروه تند و خشن و چریکى با شعار مبارزه با فساد، کم نیست که یقین دارم کشور را به متلاشى شدن خواهد کشاند( مردم حس قربانى بودن دارند و به شدت دنبال موقعیت جلاد شدن هستند) زیرا مشکل ما خود آدمها نیستند بلکه سیستم ما، آدمها را میکشاند به فساد. شاید ساختار نفتى اقتصادمان ( کتاب نفحات نفت) دلیل این امر باشد. عجیب نیست غولهاى نفتى مثل نیجریه، ونزوئلا و لیبى و تا حدى ایران مبتلا به درد مشترکند ؟ چرا ؟
چه میتوان کرد؟
١- مذاکره با امریکا یقینا کمک چندانى نخواهد کرد الان زیرا تیم حاکمه آن دیار دشمنان قسم خورده اند و به کم از فروپاشى کامل ما رضایت ندارند . البنه میتوان فشار را کاست.
۲- اگر مذاکره ای رخ بدهد جهت کاهش فشار ، توقعات عمومی باید فروکاسته شود تا مثل برجام مردم انتظار معجزه نداشته باشند. فساد اقتصادی داخلی ایران با برجام ۱و۲و n حل نمیشود.
٢- نخبگان اقتصادى ایران و دنیا را دعوت کنیم به داخل تا شبیه مدل داود عجم اوغلو ترکیه یا اناق فکر چین بیست سال قبل، بدون اینکه خطر اعدام نخبگان و اوین رفتنشان باشد ! حقیقتا باید بنشینیم به حل این معضل. چطور برای والیبال و فوتبال مربی خارجی می آوریم ، چه اشکال دارد نخبگان اقتصادی دنیا را دعوت کنیم کنار نخبگان پس زده شده داخلی ، با اطمینان بالا و بدون نگرانی از اوین  ، اتاق فکر اقتصادی تشکیل دهند ؟ ( در این پیشنهاد از کمک فکری دکتر علی دادپی ، استاد اقتصاد دانشگاه سنت ادوارد تگزاس کمک گرفته ام ) دکتر دادپی میگفت من جای دولت باشم به کلیه ایرانیهای دنیا میگویم هرکاری میخواهید بکنید دز تجارت و …فقط پولها را بیارید داخل ایران. من کاملا بهتون تسهیلات میدهم.

یکی از کتابهای فوق العاده ای که میتوانید بخوانید یا اینجا بشنوید

۴- سواد اقتصادی مردم را بالا ببریم. بهشون یاد بدهیم که رشد اقتصادی در داخل ایران واقعا قابل تحقق است اگر دانش مالی داشته باشیم، نه دانش کلاهبرداری. اگر مردم سواد اقتصادی داشتند ، دست به خریدهای هیجانی نمیزدند و دستمالی چهارتا اپلیکیشن خائن نمیشدند که شبانه از ترکیه و دوبی ، خیلی سودجویانه و مغرضانه ، قیمت ارز میزنند! کی ساعت دو بامداد دلار خریده که قیمت در میاد تو این اپلیکیشنها. باید مردم یاد بگیرند کلاهبرداری باندهای تبهکار را . من قویا معتقدم به جای کلی از برنامه های بی ارزش تلویزیون در ترویج اخلاق ، سواد مالی به مردم یاد بدهیم دیگه ایمان فروشی نخواهند کرد !

۵- پول ضعیف شده ایران یعنی فرصت عالی برای ورود توریست و گردشگر. بیشترین گردشگر ایران الان عراقی ها هستند و حذف اینها یعنی باز کلی هتل و ایرانی شاغل و …از نون خوردن بیفتند. البته که منظورم این نیست که فساد را تن بدهیم بلکه اصل داستان توریست مذهبی را نباید در این شرایط از دست بدهیم. سید سهیل رضایی ، دوست بسیار باسوادم از نظر اقتصادی ، میگفت در ریودوژانیرو که بوده ، ناگها هوای دم دریا عوض میشود و موجهای خطرناک و نسبتا نیمچه طوفانی شروع میشود و مردم بلافاصله از آب بیرون می زنند و وسایلشان را جمع میکنند و میروند و به فاصله چند دقیقه دهها ماشین بزرگ دم آب می آید که حامل تخته های موج سواری بوده است برای یک جماعت دیگر. یعنی موج های بلند که کسانی را از ساحل راند ف همان موقع کسانی جدید را به ساحل کشاند و به اصطلاح خودمان کاسبیش دریا ادامه یافت. چیزی که تهدید است از یک نگاه ، با نگاهی دیگر ، یک فرصت میتواند باشد.
و من الله توفیق
زنده باد میهن
لندن- علیرضا شیری

پ ن ۱ : کتاب داوود عجم اوغلو ، “چرا ملت‌ها شکست می‌خورند”، از زمان انتشار خود تا به اکنون توانسته است نظر و تایید ۶ اقتصاددان دنیا  را که هرکدام مفتخر به دریافت جایزه نوبل شده‌اند جلب کند !

 

یکسالی هست که تجربه درس خواندن خارج ایران و مهاجرت تحصیلی به انگلستان را دارم میگذرانم ، از ترس اتمام ویزا ، در ۵ رشته در دو دانشگاه و دو مرکز علمی معتبر مشغول تحصیل شدم.

برای اینکه توضیح دهم دقیقا چه بر ما در خارج و داخل ایران میگذرد ، راهی ندارم جز اینکه از این داستان بهره ببرم داستان دو خلبان نابینا و مسافران وحشتزده ، نمیدانم به کدام اقلیم تعلق دارد ولی ترسناک ترین خنده را به لبهای ما مینشاند !

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد. زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا را پر کرد.

اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند.

در همین حال، زمزمه‌های توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند، یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه دوربین مخفی بوده است.

اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.

هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و آرامش در میان مسافران برقرار شد.

در همین هنگام در کابین خلبان، یکی از خلبانان به دیگری گفت: «یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه…!»
در این لحظه شما پس از خواندن این داستان کوتاه، با شیوه مدیریت در ایران آشنا شده‌اید! منبع عصر ایران

وقتی سال گذشته اقدام کردم که برای ادامه تحصیل به انگلستان بیایم ، با پوند ۵۰۰۰ تومانی برای خودم و دانشگاه و انستیتو ها و خونه و زن و بچه یک فکرهایی کرده بودم ، ایرانی بودن به اندازه کافی جرم بود  زیرا

  1. در ایران به علت زحمت دوستان سفارت بیگیر، که خدمات ویزای تحصیلی ارائه نمیشد و مجبور بودیم برویم ترکیه
  2. دفتر vfs در استانبول پول سرویس premium از ما گرفت که چهار روزه حوابمان را بدهد و عملا ۲۳ روزه جواب داد و با چه سختی برگه از سرکنسولگری ایران گرفتیم و برگشتیم ایران که هزینه هتل و …ندهیم و پاسپورتمان را بعدا برامون یک شرکت توریستی مطمئن رساند( با پرداخت دلار)
  3. بماند که  کنسولگری ، مهر روی برگه من را اشتباهی “اخراج از ترکیه” زده بود و پلیس تو فرودگاه امام یک بازجویی اساسی از ما کرد !!! و بعدا پدرمون در آمد زیرا اجازه خروج از کشور نداشتم  و با وساطت وزارت خارجه بود که کنسولگری ایران در استانبول اشتباهش را اصلاح کرد )
  4. در انگلستان پیدا کردن ضامن برای اجاره خانه سخت بود و ما را مجبور کردند که ۶ ماه اجاره را زودتر بدهیم و سر سه ماه بقیه شش ماه را بدهیم !
  5. تو کلا نفری ۹۵۰۰ پوند میتوانستی از ایران خارج کنی و این مقدار نقد در دست تو در خیابانهای لندن با حمل هروئین برابری دارد
  6. بانکهای انگلیس بسیار به ایرانیها سخت میگیرند وحساب باز کردن آسان نیست و حساب بستن مثل اب  خوردن است . حالا چرا ؟ زیرا تو تنها راهی که داری پول به حسابت بریزی ، نقد است یا حساب به حساب که توسط صرافیها انجام میشود ولی عملا صرافیهای ایران از شما پول در ایران میگیرند و یک نفر در انگلستان به حساب شما پول میریزد نه دقیقا صرافی و این موضوع منجر به مشکوک شدن بانک میشود و کلی حساب ایرانیها را میبندند ، میماند راه پرداخت نقد که اگر ماهی بیش از دو بار نقد بریزی و مثلا ۲-۳ هزار تا ، باز ازت میپرسند این نقد از کجاست ؟ و اگر بگی ایران ، دوباره حسابت را میبندند!  خواستم بگم اینطوری حساب من هم بسته شد مثل خیلی ها…یعنی با بدبختی پول نقد گیر بیار، سه برابر قیمت اولیه بگیر تازه نمیتونی ازش استفاده کنی !!!
  7.  بعدا به علت سقوط ارزش ریال که تاکنون ادامه دارد و امروز رقم ۱۸ هزار تومان را بوسه زد ، فشاری غیر قابل وصف بر دانشجویان ایرانی وارد شد که خیلی شیک روی عملکرد درسی ایشان نیز تاثیر گذار بود.
  8. وزارت علوم و بهداشت ارز دانشجویی میدهد ولی ما که نتونستیم هر کاری کردیم.
  9. خواستم بگویم درس خواندن به این سختی برای کمتر کسی مقدور است بخصوص اینکه بعدش بخواهد به میهن فکر کند که برگردد یا بماند ، اینجوری است که تولید علم توسط ایرانیها در بستر ناامن و حساس کنونی(!) یک شوخی تلخ است.
  10. زندگی خارج ایران بر خلاف تصور ایرانیان داخل، عشق و حال و هر شب دیسکو و …نیست. بخصوص برای امثال ما که با خانواده برای هدفی بزرگتر آمده ایم . نگاه اشتباه مردم موجب برداشتهای اشتباه تر میشود و کسانی میشتابند برای آمدن به این دیار ولی نمیدانند از چه چیزی دقیقا صحبت میکنند. من منع نمیکنم قطعا ولی ابدا بهشتی در انتظار مردم ما در اروپا و استرالیا و کانادا نیست. ما باید ایران را جای درست زیستن کنیم .
  11. من از انگلیسیها خیلی چیزها آموختم ، از اساتیدم ، دوستانم و مردم انگلیس که درباره اش نوشته ام و خواهم نوشت و از ادبیات و تکنولوژی و کتاب و دانشگاه و …لذت زیادی میبرم ولی میدانم اینها دغدغه خیلی ها نیست.

ذهن ما طبیعتا از شدت قربانی بودن دنبال جلاد و رابین هود میگردد تا ارام شود ولی من فکر میکنم که بالغانه باید چه کنیم ؟ برای این منظور یک داسنان باید قبلش بخوانید و یک نوشته کوتاه از من و خلاص :

نوشته کوچک من :
ما از بس در این سالها بابت بی تدبیری بعضی از مسوولین لطمه خورده ایم، در حال انفجاریم و ققط دنبال مقصر میگردیم که حرصمان را سرش خالی کنیم ؛ ولی راهش این نیست !

داستان وضعیت اقتصادی مردم ، کارگران ، معلمان و دانشحویان و وکلا و زندانیان…بسیار تلخ است و این مغز ما را فلج میکند ولی تنها راه احتمالا اینست که دنبال عوامل ” موثر” بگردیم و بالغانه تمرکزمان را از مطالبات شهروندی خویش از دست ندهیم .شاید باید همانطور که مربی خارجی برای والیبال و فوتبالمان آوردیم و متحول شدیم ، مغزهایی خارج از سیستم فاسد اقتصادی بیاوریم که بهمان راهکار بدهند و کمکشان کنیم داستان مستر شوستر در تاریخمان تکرار نشود.

خلاصه ویکی پدیایی از مورگان شوستر :
در سال ۱۹۱۰، زمانی که وزیرمختار ایران در آمریکا از دولت آن کشور درخواست کرد که به‌منظور اصلاح امور مالی ایران، یک کارشناس مالی را برای استخدام در دولت ایران معرفی کند، شوستر با پیشنهاد ویلیام هاوارد تفت، رئیس جمهور آمریکا  به دولت ایران معرفی شد .او در ۱۹۱۱ وارد ایران شد.
رفتار غیر قابل پیش‌بینی و تعهد خدشه‌ناپذیر شوستر به انجام وظایف، باعث شد که سفارت‌خانه‌های روسیه و انگلیس در ایران که منافع اقتصادی خود را در این کشور دنبال می‌کردند، نسبت به او بدبین و ناراضی شوند.

او پس از اولتیماتوم روسیه به دولت ایران مبنی بر عزل وی و تهدید نظامی آن کشور، ناچار شد ماموریت خود را نیمه‌تمام رها کند و در ابتدای سال ۱۹۱۲ میلادی ایران را ترک نماید.

به گمانم ،

تو فقط موهایت را شانه کن و
بنشین لب پنجره ،
قهوه ات را بنوش و به آنسوى شیشه خیره شو،
بقیه اش با من ،
من تاریخ زنانگى را از مردمکت خواهم خواند،
از دزیره و ژاندارک سوزان و
سرفه مارى کورى ،
تا آنه فرانک بى پناه،
تا زهراى رمان دا ،
تا زن عرب کلفتوى ساحل بوشهر که برایمان فلافل میزد ،
آرى! همه را در ثانیه اى میتوانم در چشمانت رصد کنم ،
من نقاشى میشوم که چیزى را از معجزه تو میکشم که احدى بر آن بینا نیست و غیر عاشق را دیدن این سوى شکوه یک زن، حرام باشد؛ حرام!
منم منجم شب سیاه مردمکان چشمت،
منم زائر تنهایى انسانت ،
منم قماربازترین مرد روى زمین ،
تمام من ،
در عوضِ آن “تک خنده از ته دلت”
خلاص.
————
تقدیم به زلال ترین زن زندگیم، همسرم
پ ن
وضع دیار ما چونان است که حال مرد و زن قبیله ما عجیب پریشان است ، مردان زخمى قبیله ما که اعتماد به قبیله را از دست داده اند عجیب زخمى اند ، نه آنکه منکر وجود نابکاران بشوم؛ که مرد و زن ندارد ولى زخم خوردگى ، انسان را از درون تهى میکند،
حسود میشود ، عصبى میشود ،
امثال من که دوام آورده ایم از سر رنج دوران است وگرنه که به واقع کارى با ما شده در کوتاهى سقف آرزوهایمان که صد محرم تعزیه خوانى ، نتواند رنج مردم را چونان که باید ، هویدا کند؛
الغرض طبع شعرى نمیماند براى مردان قبیله،
من هم به حرمت چهارده سال سفر دونفره با این زن ، گاهى دستى در صندوقچه قلب میزنم و کلماتى مینویسم به نمایندگى از مردان باقیمانده قبیله مان ؛
ما پرچم را به باقیمانده نفسهایمان نگه داشته ایم تا شمایانِ جوان تر برسید و بیرق عشق را برفراز کنید.
درود بر شما ،
صبورى تان
و سیاهى بر آنانى باد که لبخند و آرامش شما مردم ، نفرینشان است.