عاشق پیرانه سر؛
می‌رود و می‌رود
و من تماما حیرتم

پ ن بعد از متن:

کاشک اگر عمری مانده بتوانم احو‌ال مردمان بیشتری را خرسند کنم،
بار غم بیشتری از دوشی بردارم،
خوش‌اخلاق‌تر بشوم و رذیلت‌هایم را زودتر بکاهم،
تو جشن‌های بیشتری از دانشجویانم شرکت کنم و هدیه عروس داماد بدهم،
مدیر بهتری برای همکارانم بشوم،
اگر مظلومی صدایش می‌لرزد، من بشوم بلندگویش،
درگیر کف و سوت و فحش و فضیحت مردمان نشوم اگر بناست کاری درست اقامه کنم،
دعا می‌کنم “دروغ و خشکسالی و تزویر” به همت همه ما از این سرزمین رخت بر ببندد.
و کودکان کار، صاحبان کار و کسب بشوند و
هیچ رومینایی پرپر نشود،
هیچ کولبری قامتش خم و جانش ستانده نشود،
هیچ خبر تحریم جدیدی تن مردم را نلرزاند و صلح و آرامش و ثروت همه اقوام این دیار را در برگیرد،
من از رسول (ص) آموخته‌ام
که خداوند کارهای بزرگ را خوش می‌دارد «ان الله یحب معالی الامور»
خدایا کمکمان کن حقیر نیندیشیم،
و نزییم.

مخلص،
علیرضا

این سرزمین حیرت‌آور در زیبایی؛

این گیلان پرشگفتی با باران پودری مرداد،
این خنکی وسط تابستان که تنت مور مور می‌شود،
این دریای خروشان و جنگل پرابهت،
بهترین اتفاق برای سکوت و شاعریست.

پ ن :
هم‌میهنان خارج ایران هم بدونند که یادشون هستیم و امیدواریم همه جا سربلند باشید

زنان داعشی که در اردوگاه الهول در سوریه زندگی می‌کنند بر این باورند که کرونا در قالب سربازی از سوی خدا آمده تا کافران را بکشد و روی مسلمانان هیچ تاثیری ندارد.

خبرنگار شبکه «رودوا» که به جمع این زنان رفته از آنها می‌پرسد این ویروس بسیاری از مسلمانان را هم کشته است و زنی از میان جمع می‌گوید: «آنها مسلمان واقعی نبودند، این ویروس مسلمان واقعی را هدف قرار نمی‌دهد اما کافران را چرا.» منبع یورونیوز

جسارت کرده، عرض می‌کنم:
آیا مومن یک دین بودن، فرد را مصون از بیماری می‌کند یا خداوند عالم را طوری خلق کرده که قوانین طبیعت فارغ از کیستی انسان‌ها جاری و ساری هستند؟
اولین انرژی روانی (آرکتایپ) سفر قهرمانی، معصوم (innocent) نام دارد.
با این انرژی دنیا را بهشتی می‌بینیم که برای رشد من خلق شده است؛ ازدواج و عشق بهشت‌هایی هستند برای حس عمیق لذت؛ خداوند دایٔم برای من، نشانه‌های خصوصی می‌فرستد، در بیداری در خواب؛ من خویشتن را برگزیده می‌یابم و عبادت‌هایم در راستای تثبیت این بهشت ملکوتی است!
ولی خداوند چنین قراری با ایگوی متورم ما ندارد که خودخواهانه حتی خدا و پیامبران را در راستای تامین آرزوهای خویش تصور می‌کند و ‌ایمان را شیوه دوپینگی برای تحقق آرزوهایش می‌داند!
در این مدل ذهنی، بلایا و امتحانات زندگی که پیامبری چون ایوب یا رسول نازنین اسلام یا هر آدم صالحی متحمل می‌شود، قابل توجیه نیست زیرا خدای مهربان چنین آدمی، نباید امنیت چنین مومنی را بهم بزند!
ایمانی چنین ساده‌لوحانه مو‌جب می‌شود بپنداریم ویروس که موجودی از موجودات عالم است؛ به قاعده ذاتی خویش اگر عمل کند من در ایمانم شک کنم. حتی زبان بزند فرد به ضریح امامزاده و توقع داشته باشد که یک نیروی ماورایی او را مصون بدارد؛ چرا؟
دین برای شخم زدن گنجینه‌های عقل آمده (حضرت امیر می‌فرماید لیثیروا لهم دفایٔن عقولهم) وقتی عقل جایش را به وهم و هذیان بدهد، مومنانی طلبکار از خدا می‌یابیم که همه ایمان خویش را یا به کوره تعصب میریزند یا به اشارتی و امتحانی، قمار می‌کنند و‌ مبدل به ضدخدایانی نادان‌تر می‌شوند.
ما برای پروردگار تعیین تکلیف نمی‌کنیم وقتی عالم را تا این حد قانونمند آفریده؛ مستقل از خواسته‌های ساده‌لوحانه کسانی که می‌پندارند خدای ایشان، خدای غیرایشان نیست.
پیامبر اکرم که “طبیب دوار بطبه” بود، نزد طبیب یهودی میرفت (کتاب تاریخ اسلام دکتر ابراهیم آیتی) زیرا آن نازنین به واسطه رسول بودن خوبش را استثنا از بقیه انسان‌ها نمی‌دیدند (بشر مثلکم یوحی الی)
عاقل بمانیم و مراقب جان هم باشیم

در محله ما خانمی بود که از این به اصطلاح خاله الکی‌های خیلی از بچه‌ها بود، شوهر این زن به او خیانت می‌کرد و پدر و مادر یا برادر حامی‌ای نداشت که بدون نگرانی بتواند زندگی‌اش را جمع کند. حتی وقتی بعد از خرید به خانه برمی‌گشت، می‌دید که شوهرش یک نفر را در کمد پنهان کرده. ممکن است خیلی از افرادی که این داستان را می‌شنوند، تصور کنند اغراقی شکل گرفته است، اما من این خاطره را به وضوح به یاد می‌آورم. گلین خانم از همسرش جدا شد و با سختی دو پسرش را بزرگ کرد… آن زمان فرهنگ اینطور بود که ننگ طلاق بر ازدواج دوم تأثیر بدی داشت و داغ این تصمیم بر پیشانی زن سنگینی می‌کرد و به او به چشم یک سیب گاز زده شده نگاه می‌شد (الان هم خیلی فرقی نکرده). ولی این خانم مجدداً ازدواج کرد و مجبور شد یکی از پسرانش را پیش پدرش بگذارد و پسر کوچکش را با خودش ببرد که همسر دوم تحمل نکرد و خانم هم نمی‌خواست بچه را به این راحتی از دست بدهد و باز فرزندش را به دندان گرفت و طلاق گرفت و بعد از چند سال دوباره ازدواج کرد. صحنه بعدی پسری را داریم که هفده یا هجده سال دارد و دچار بیماری دوقطبی است. بیماری که فرد حال و احوالش دچار نوسان‌های شدید می‌شود و از سرخوشی شدید چند روزه به افسردگی وحشتناک چند هفته‌ای سقوط می‌کند. بیماری موجب شد پسر را از این روانپزشک به آن روانپزشک ببرند تا تثبیت دارویی درست حاصل شود و دست آخر پسر در بیست و هفت سالگی خودکشی کرد.
وقتی از زنانگی می‌گویم، چهره این زن را دقیق به خاطر می‌آورم، چهره گلین خانم را وقتی به مسجد امیرآباد رفته بودیم به خاطر می‌آورم. همچنین از یاد نمی‌برم بیست و هفت سال دست و پا زدنش را فقط برای اینکه پاره وجودش بتواند کمی راحت زندگی کند و او هم مثل همه بچه‌های دیگر بتواند با همه وجودش از زندگی لذت ببرد.
نتیجه گرفتاری‌های زندگی، فشارهای خانوادگی، ازدواج‌ها و طلاق‌ها، پدر و مادری که در سلامت و تعادل نبودند، فرزندی است که خودکشی می‌کند و مادری که تمام می‌شود…
الان نمی‌دانم او کجاست… حالا خیلی از گلین خانم‌ها دارند به این بحث‌ها گوش می‌کنند و من از دور دستشان را می‌بوسم، چرا که یک هزارم این سختی که می‌کشند و این ناامیدی را که تجربه می‌کنند، ما نمی‌توانیم تحمل کنیم.
پ ن
این متن متعلق به همه مادران و پدران تنهاست؛
گلین نام خیلی از زنان و مردان سرزمین ماست.

می‌خواهم درباره اوضاع کشور بنویسم؛ قلمم خشک می‌شود.

اقتصادی که تورمش اینقدر پرشتاب است، سقوط ریال و بیکاری کورونایی
تحریم‌هایی که بهانه به هر فاسد اقتصادی می‌دهد که کارش را پیش ببرد،
مشاهده پررویی مفسدین اقتصادی در دادگاه و طلبکاری‌اش از قاضی،
شنیدن احکام اعدام آبان ماه و مبهم بودن جزیٔیات،
آتشسوزی‌های گسترده، انفجار تاسیسات کشور در نطنز و پارچین، کولبرها…
آری، قلمم خشکیده، اجنبی دنبال آشوب است و مردم هم خشمگین و جامعه ناامن رفتارش تله ایست؛ حاکمیت قطعا می‌داند که باید به این مردم امید دا‌د
اما من، حداقل به درد مردم اضافه نمی‌کنم، به کسب و کار مردم کمک می‌کنم، به غنی‌سازی رابطه عاطفی‌هاتون کمک می‌کنم، من هم تو قایق شما هستم… هم سرنوشتیم.

پیرمرد کتابت دعا بر چوب می‌کند،

عکس سال ٢٠٠١ در دارماسالا هند توسط استیو مک کیورى گرفته شده
آرامش بچه گربه، وزن این عکس را در دامان پیرمرد هزار برابر می‌کند؛
گربه مادر خیالش راحت است که فرزندش آزار نمی‌بیند،
دعا، مهم نیست به چه زبانى و چه آیینى بیان شود، حتما دل گرفته و ناامیدى پشت آن کلمات، دنبال شکسته‌بند بزرگ قلبش است؛
یا کسى در یک تاریکى گیر کرده است و حتى به فانوسى دلش گرم می‌گردد،
مردم به زبان‌هاى مختلف دعا می‌کنند؛ دم این پروردگار گرم که به دعاى یک گربه، چه کن فیکون‌ها که نمی‌کند،
مهربان باشیم،
صاحب عالم حواسش هست
حیفه ما بی‌حواس باشیم

نور دیده‌ام،
در زندگى چرایىِ همه‌ی اتفاقات را نخواهى فهمید؛
آنهایى را هم که فهمیده‌اى، با گذران عمرت متوجه می‌شوى داستانى عمیق‌تر داشته‌اند!
من شبى در سی و سه سالگی‌ام، داخل قطارى به سمت لندن، خودم بودم و یک واگن دراز خالى،
حین خواندن کتابى درباره‌ی مردانگى بود که زندگى پرده‌اى از حقیقت را برایم کنار زد و تنها براى چند دقیقه عمق زخم‌هاى جان پدرم را لمس کردم که براى تمام عمرم کفایت می‌کرد،
او و دردهایش را چند دقیقه حس کردم و آن لحظه‌ی جادویى زندگی‌ام رخ داد و من «بزرگ» شدم؛
نور دیده‌ام، برای تو نیز لحظه‌ای در این زندگى رقم خواهد خورد که به اشارتى ناپیدا «بزرگ» می‌شوی،
هر انسانى جایى در سرنوشتش ملاقاتى مقدس را تجربه خواهد کرد.
پ.ن: اسم کتاب “مردِ مرد” از رابرت بلای با ترجمه‌ی فریدون معتمدى

 نفسِ پدر؛
نه تو و نه من و هیچ بنى بشرى، مصون از مشکل و اشتباه نیست؛
مهم اینست که شهامت دیدن مساله مان را داشته باشیم و به جاى انکار و معمولى جلوه دادن مشکلاتمان، دست به خودسازى و اصلاح خویش بزنیم؛
درست در چنین برهه مهمى از زندگیت، یک مشت یاوه گو پیدا می‌شوند که به جاى تحسین تو و همتت، فقط بلندند متلک بپرانند؛
بزرگان ادب اینجاست که یادمان داده اند که تحمل جفاى خلق و شفقت بر ایشان داشته باشیم؛
و من این توصیه را درست یافتم؛
تصدقت بروم؛ بابا.

شمع حیاتم ؛
جان پدر،
براده نور،
عصاره روحم،
در روزگارى که سیاهى خریدار دارد عجیب؛
و تاریکى چنان به سنگ خارا اطمینان داده که به خاطر گُندگى بی قواره اش مقابل یاقوت نعره بکشد؛
شمع روشن کردن؛
و شمع روشن نگاه داشتن ،
بزرگترین حماسه است.
تندبادها می آیند که همین سوسوى امید را خاموش کنند؛
راهزنان سفله به تجارت روح انسان ها مشغولند و جماعت حقیر خرسندند به فوتى که به شمع امید انسان روا کرده اند ؛
تو نور دیده ام ؛
“شمع” را روشن نگاه دار؛
همانگونه که مادرت نامت نهاد ، “رسا” و بلند و واضح ؛
نور را به تاریکى بیفکن ،
و فریادى لرزه برافکن باش
وقتى مردمان در سکوت از ترس چمباتمه زده اند
پدرت،
علیرضا
١۶ آذر
یُرِیدُونَ لِیُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ
وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ
صف-٨

خیلى تو زندگیم جشن عروسى شاگردانم رفته‌ام ولى این کارت دعوت با تم روزنامه‌ای، هرگز از خاطرم نخواهد رفت؛

اعلان شروع زندگى
درسته که نوشته مرا لطف کردند و درج کردند ولى حیفم می‌آید براى محمدرضاها و مرجان‌هاى دیگر سرزمینم ننویسم:
نازنین عروس و داماد جان،
عهد بستن بر بودن با یک محبوب، یعنى عهد بستن بر خویشتن‌دارى، تواضع،
بازى قدرت راه نینداختن،
چشم بر سایر زیبارویان و جذابان فروبستن از روى اقتدار،
حمایت از هم در سختی‌هاى زندگى و حداکثر خندیدن در لحظات قشنگش،
ازدواج یعنى به خانواده دیگرى پیوستن که بسیار صبورى نیاز دارد چونان که در خانواده اصلى خویش هم بسیارى از اوقات پذیرفته نمی‌شویم
ازدواج یعنى احترام گذاشتن به سبک اعتقادى و خداپرستى هم،
ازدواج بعنى دعواهاى ریز و درشت هم خواهید داشت فقط باشخصیت و محترم بمانید،
سال اول زیر یک سقف رفتن، کابوس‌هایی دارد که کسى به شما نمی‌گوید ولى من ترسى ندارمش از بیانش، دستپاچه نشوید و نگذارید ابلیس ناامیدی بیفتد به جانتان، طول می‌کشد تا ایمان بیاورید ما مردان آموزش ندیده‌ایم یک زن را چگونه درک کنیم،
در اختلاف سلیقه‌ها نمیگم عصبانی نشو… ولی خویشتن‌دار باش، سکوت بدترین شیوه دعوای عاطفی است
مرجان عزیز
به شوهرت تا می‌توانی افتخار کن،
او هر روز با ده‌ها نامردی و نافهمی روبرو‌ می‌شود، آغوش مردان سرزمین خسته است،
محمدرضاجان
تا می‌توانی زحمات همسرت به دیده منت بگذار، اگر شاغل است دو برابر،
اگر زنگ زدی به پدزنت، مادرزنت، والدین شوهرت و حالی پرسیدی و دنبالشان رفتی خریدی کنید با هم، همسرتان عجیب قدردانتان می‌شود که اینقدر فهمیده‌اید،
محمدرضاجان،
چه همسرت شاغل بود، چه خانه‌دار، تو حمایت مالی بزرگوارانه‌ات را شروع کن، تو به حرف من گوش کن و هیچ حساب و کتاب بیهوده بر اموال مکن.
ازدواج محل خودسازی است ، نشید مثل مردان و زنانی که برای بقیه باشخصیتند و محترم ولی برای همسر و فرزند هیولا
زیر سایه حضرت پروردگار، جانتان گرم و‌روشن باد
علیرضاشیری
به چهارشنبه روزِ تیرماه ۹۹

پ ن :
بزرگوارانی لطف کردند بلافاصله درباره کورونا تذکر دادند که قطعا دغدغه ای صحیح است، امیدوارم بعد از فهم آنهمه نکات کپشن باشد وگرنه نگران میشویم که اساسا مسائل دیگر زندگی را هم در جاهایی بیربط متوجه میشویم!