مطالب توسط محمدرضا اصفهانی

مرد باران دیده

باران این شهر، آشوبیست به جانی که ابریست، ولوله ایست به شانه های سنگین، شعله ایست به دلهای تنگ و مژده ایست بر کسانی که دانه امیدی در بیابان زندگی کاشته اند، به امیدی و شوقی ———— سرتان سلامت هر جای عالمید چه دانه ای کاشته اید در مزرعه زندگی؟ ———- پ ن : به […]

بزرگترین نعمت در زندگى بعد از سلامتى چیست؟

با جمعى از دوستان دلى شبى بعد از یک پیاده روى نشسته بودیم و این سوال را پیش آوردم و پاسخم این بود: ذوق و شوق وقتى ذوق این را دارى که فلان لباس را بپوشى یا ذوق یک سفر دارى به یک منطقه مه زده ساکت سرسبز یا ذوق دیدن فلان فیلم یا خواندن […]

بیدار شو

« تو شاهزاده ای هستی که خواب دیده گدا شده…. بیدار شو» ‎این جمله از من نیست، کاشک از من بود از اشو است، ‎من اینقدرى درباره این جمله میتوانم بگویم و بگویم که کلاس درس شود، ‎ما ارزشمندیم رفقا، ‎چون کار بدى انجام داده‌ایم، معنایش این نیست که داتا بدیم؛ خیر؛ ‎ما ذاتا نوریم، […]

کودک، بازی، حمام

به فرزندانمان چه میدهیم؟ چه میخواهیم بدهیم؟ که میخواهیم بشوند؟ نگرانیهایمان؟ خنده هایمان؟ زندگی نزیسته مان؟ حسرتهایمان؟ امید و‌ رویایمان ؟ کاشک میتوانستیم رنجهای آینده را از فرزندانمان دور کنیم؛ شاید تنها کاری که از دستمان بر‌می‌آید اینست که در رنجهای امروزمان عقده ای نگردیم حتی اگر ترک برداشته ایم، موظفیم نگذاریم بچه ها درهم […]

روزت مبارک زن

  ١- دیروز ، هشتم مارس معروف، زنی برایم نوشت که سالها پیش از شوهر کتک بزنش جدا شد تا پسرش عوضى نگردد و پسر را به دندان کشید تا ریشه و ساقه زند؛ “دیروز از پسر آن پدر کتک خورد” رنج کلامش و بغض قلمش جانم را فرسود، حیف در کلمات نمیتوان فریاد زد […]

حیف که نیستى…

شده جایى رفته باشى و یک قرون پول دستت نباشه یا کیف پولت را جا گذاشته باشى؟ بعد از خودفحاشى یهویی یک آرامشى آدم را فرا میگیره، دیگه خیالت راحت میشه نه انتخابى هست نه وسواسى نه دودلى نه خرید این یا اون یکى… پریشبى اینجورى شدم ولى این فنجونها را دیدم تو پاساژ، قند […]

این بود آرمانهای کنفسیوس و مایٔوی مرحوم ؟؟؟

از پهلوان بروسلی و جت لی و برادر ارزشیمون جکی جان رسیدید به این نقطه از فرهنگ؟ اینهمه تمدن و فرهنگ و صنعت و تکنولوژی شما را رسوند به اینکه تا ملت سرفه میکنند شما سریع میفرمایید بره رکوع و سجده و شما دست به شیلنگ آزمایش؟ این بود پیشگیری‌تون نامردها؟ الان جواب شما به […]

به بهانه روز پدر

شما دهه بیستى ها، چنان سرزنده و باشکوهید که هوش از سر آدم میپرد؛ آقاجانم؛ مهمترین سالهایى که بنا بود ثمره زحمات جوانى را بچشید، افتاد به انقلاب و جنگ و محرومیت و تحریم و ندارى و … ما نمیتوانیم جبران کنیم این سالها را که به عشق ما، تاب آوردید و حتى گله اى […]

سلولهای چشمان زیبای تو کار دستان کیست؟

همین اول، حرف آخر : مردم به چشمهای هم قسم میخورند، نه ساعت مچی هاشون اونایی که عشق ساعت هستند آدمهای جالبی اند، واسه قیمت خیلی گرون بعضی ساعتها که توضیح میدهند، میگویند اینجاش را فلان هنرمند بسیار معروف زوریخی با دستای خودش ساخته و سوار کرده که اینقدر این ساعت قیمتی شده؛ سیگنچر (امضاش) […]

من به فردا اطمینان ندارم نازنین

به فردا ها فکر نمیکنم؛ نگرانی های نیامده اش، الانمان را غارت میکند؛ فردا که می‌آید، بر فرض که مانده باشم، بناست با عینک ته استکانی رخ تو را ببینم و صدایت را به لطف سمعکهای نامریٔی بناست بشنوم بحتمل، پایی هم نمانده بر شن قدم زنیم و بلیطها هم آنقدر گران شده که از […]