آیا در زندگیتان کسی هست که شما را بلاتکلیف نگه داشته است؟

شما را دوست دارد ولی اقدامی در راستای بهبود رابطه‌اش با شما نمی‌کند؟
آیا مردد شده‌اید که عشق او واقعی است یا نه؟
شما به احتمال زیاد در رابطه با یک آدم خاکستری قرار گرفته‌اید
نکته این درس چیست؟
بنا نیست شما چنانکه اکثرا توصیه می‌شود، این آدم را بگذارید کنار و خداحافظ!
خیر، خیلی اوقات باید ایستاد و درست کرد اوضاع را، حداقل ارزشش را دارد که جایی برای ای کاشی باقی نگذارید
این درس برای بهبود رابطه با آدم خاکستری است و اگر درست نشد، جدایی سالم از او
همچنین این درس درباره شفای آدم خاکستری هم هست. بسیاری از آدم‌های موفق با شنیدن این درس می‌فهمند که چه میزان در زندگیشان به بقیه نیز آسب زده‌اند و لازم است چیزی را تغییر دهند
آدم خودشیفته در رابطه عاطفى صداى تو را نمی‌شنود؛
با بی‌ارزش کردن بقیه، احساس ارزشمندى می‌کند؛
سهم خود را در تخریب رابطه نمی‌بیند؛
پشیمان هم که بشود سعى می‌کند به روى خودش نیاورد؛
شکارچى باهوشى است اما عقل کمى دارد و اکثرا تنها می‌ماند و اگر در تنهایی‌اش نجنبد، رسوب می‌کند؛
خودشیفته به کمک احتیاج دارد تا بتواند به جاى توجه دیگران، عشق دریافت کند؛
شفاى او این است که عشق متواضعانه بدهد تا بتواند دریافتش کند؛

ابتدا در جمع توجهتان را جلب می‌کند، در همه چیز معلومات دارد و خوب صحبت می‌کند. تحت تاثیر قرار می‌گیرید ولی سعی می‌کنید نشان ندهید ولی میاد سمتتان. دیگه تا چند هفته از در و دیوار و پنجره، علیرغم کم‌محلی مودبانه‌تان، بر سر شما توجه می‌ریزد.
وقتی آروم آروم بهش اعتماد می‌کنید و اجازه می‌دهید نزدیکتان شود، ناگهان غیبش می‌زند. سعی می‌کنید به روی خودتان نیاورید ولی نمیشه و بالاخره زنگ می‌زنید و پاسخ نمی‌دهد! شوکه می‌شوید و در ابهامی گند فرو می‌روید. وقتی سر و کله‌اش پیدا می‌شود و با اعتراض شما روبرو می‌شود، خیلی طلبکارانه می‌گوید، من همینم و اگر سختته، خودت را تغییر بده یا خداحافظ.
اونهایی که تغییر می‌دهند خودشان را بعدا پشیمان می‌شوند که کاشکی همان روز فلنگمان را بسته بودیم.
✔️خودشیفته صدای خودش اینقدر بلند است که صدای شما را نمی‌شنود، نظر او همیشه درست‌تر است از نظر خودش، اشتباهاتش نادرند از نظر خودش
✔️عذرخواهی تو کارش نیست
✔️وقتی ولشون می‌کنی بعیده خیلی مهم باشه براشون!

✔️جامعه‌ی خودشیفته هم مصیبت دیگریست!
مردمان طلبکار، با احساس استحقاق فراوان؛
خروجى این جامعه انزواست و بزهکارى و تنهایى تلخ مردمانش.
درس #شفای_خودشیفتگی شروع خوبیست

+1
چند وقتیست میخواهم یک مفهوم دلنشین را برایتان بگویم اگر حوصله هم داشته باشید:

مفهوم عظیم مریم‌ (س)، دنیای مردانه پدر- پسر-روح القدس را به تعادل زنانه رساند و تثلیث به تربیع (چهارپاره) مبدل گشت و چهار عدد کمال است…
مریم که برای بقیه قصه ای تاریخی است، برای توانگر، داستان خود اوست هر جا که دردی عظیم در میان باشد،
مریم در اوج بی‌پناهی و درد زایمان، دست یاری به درخت نخل خشکیده‌ای زد که ناگهان خرما داد، عیسی درون مریم و آن درد زایمان، موجب برکت شد و اینجا میتوان آموخت که طاقت آوردن بر دردها وقتی حمل‌کننده یک مفهوم، ایده و تفکر بزرگ هستی، معجزه می‌آفریند
طاقت بیاور و عیسی درونت را سقط نکن

فَأَجَاۤءَهَا ٱلۡمَخَاضُ إِلَىٰ جِذۡعِ ٱلنَّخۡلَهِ قَالَتۡ یَـٰلَیۡتَنِی مِتُّ قَبۡلَ هَـٰذَا وَکُنتُ نَسۡیࣰا مَّنسِیࣰّا ﴿ مریم ٢٣ ﴾
درد زایمان مریم را به سوی نخلی خشکیده کشانید، از شدت درد میگفت کاشک مرده بودم و گمنام میبودم

فَنَادَىٰهَا مِن تَحۡتِهَاۤ أَلَّا تَحۡزَنِی قَدۡ جَعَلَ رَبُّکِ تَحۡتَکِ سَرِیࣰّا ﴿ ٢۴ ﴾
عیسی از درونش ندا داد که غم مخور، خدایت چشمه ای زیر پایت جاری ساخت ( چقدر قشنگه این تعبیر عظیم که لبان خشکیده زنی پر درد و تنها در هنگام زایمان، چشمه های برکت میجوشاند)

وَهُزِّیۤ إِلَیۡکِ بِجِذۡعِ ٱلنَّخۡلَهِ تُسَـٰقِطۡ عَلَیۡکِ رُطَبࣰا جَنِیࣰّا ﴿ ٢۵ ﴾
شاخه نخل را بتکان که برایت خرمای تازه فروافتد. ( وقتی کاری بزرگ در زندگیت داری و رنج این زندگی بر شانه هایت افتاده است، خدایی هست که به تو میگوید برایت عیسی و نهر و خرما از بالا و پایین زندگی فرو میریزم، برخیز و درخت را تکان بده، نا نشسته باشی و فقط درد بکشی، نه صدای عیسی هست نه خرمای تازه )

فَکُلِی وَٱشۡرَبِی وَقَرِّی عَیۡنࣰاۖ
میل کن و بنوش و چشمانت روشن باد ( چقدر زیباست که خداوند تمام تنهایی های مریم را پر میسازد و برکتش را بر او‌میگستراند و به تو میگوید سرت سلامت، چشمت روشن از شادی! یعنی پایان رنج، شادی عظیم است
خلاصه نکته :
هر کسی باردار یک معجزه هست، درد میکشد و باید نخل خشکیده زندگیش را تکان دهد، کاری کند و آنگاهست که تو مادر میشوی ، معجزه ها از درون و بیرون محقق میشود.
پ ن :
عیسی در ادبیات فارسی معمولا نماد « جان» انسان است(گزیده فیه ما فیه مولوی به انتخاب محمدعلی موحد)
در آخر
سال سختی دارد میگذرد، چشم روشنی شما که طاقت آوردید دوست دارید چه باشد؟

0
دعوت بودم برای شورای راهبردی یک مجموعه بزرگ صحبت کنم که خیلی هم دوستشون دارم (آخر سالی یاد آموزش افتاده بودند😈) کل سالن آقا بودند و تنها یک خانم جزو مدیران بود و اتفاقا ایده دعوت من هم از ایشون بود!

در حالیکه اکثر ممالک دنیا به این سمت میروند یا رفته اند که رهبران و وزرا و مدیران خانم به اداره کشور کمک کنند، سهم سرزمین ما چیست؟
برای اینکه خانمی مدیر حاکمیتی باشیم غیر از اشغال سفارت، کار دیگری میشود در این کشور کرد؟ (در کشور ما در حوزه مدیران دولتی، غیر از قحط الرجال، انگاری قحط‌‌‌ النسا هم هست که سالهاست مدیران تکان نمیخورند و دنیا اینهمه تکان خورده!)
صبر کنید؛ قطعا نمیخواهم منبر روشنفکری و بعدش نق و ناله و خاک برسری ایرانی بودن بروم، نه! من را میشناسید که مخالف این اداهام؛ سوال من اینست:
👈سهم دختران و زنان این سرزمین در مدیریت کلان مملکت چقدر و چگونه باید باشد؟
👈دختران مدارس ما چگونه تربیت میشوند که فرداروزی، وزیر تجارت و‌بهداشت و خارجه ایران بشوند؟
سایز فکر و دغدغه شان چیست؟

مثلا در اکثر مناطق دوبی یا لندن ، دختر پانزده ساله ساعت ده شب هم مزاحم ندارد؛ این دختر دغدغه اش اونقدرها آزار جنسی شهری توسط موتوری نیست؛ چه بسا جرات کند رویای فضانوردی و رهبری شرکت بزرگ داشته باشد، نه اینکه نگران اسیدپاشی باشد یا پیامک توقیف ماشین به علت شوونات

جور دیگر بپرسم، چقدر محیط شهر و مدرسه و خانه ایرانیان برای رشد دختر ایرانی حاصلخیز یا خشکسال است ؟
چقدر مادر ایرانی، پدر ایرانی، خانم افشارهای مدیر دبستان دخترانه در این سرزمین، افق دیدش ، دختر ایرانی را در جایگاه حاکمیت این دیار میبیند؟
ساده ترش کنم ؛ جامعه ای که میخواهد دختری رهبرصفت برای نهادهای عمومی و خصوصی اش تربیت کند، الان چه باید کند؟
مدارس دخترانه اش چگونه باید باشند؟
محل کار شرکتها و اداراتش چطوری باید باشند؟؟ پلیسش چه چیزهایی را باید رعایت کند؟

من فکر میکنم اگر خدا دختری به من و همسرم دهد، چه میتوانیم کنیم که در این دیار اوج‌را تجربه کند نه الزاما سرزمینی دیگر، پس دلسوزانه برایم نظراتتان را بنویسید : ایرانی بهتر برای دختران ایران
پ ن :
کلی گویی، نق و ناله و رنجیدگی و ابراز تاسف و ناامیدی که تو کامنتها موج میرنه ( چند دقیقه اول ) نماد ذهن بایر جامعه ماست که بیشتر « حمل مساله» میکند نه «حل مساله»، من دعوتتان ‌میکنم به حل مساله حداقل به شکل ذهنی و خیال پردازی

0

حتی ما مردان هم وقتی ببینیم یک رفیق، جز ناله و دلتنگی نسبت به عشقش حرفی نداره، ازش خسته می‌شویم. حتما شنیده اید که مردان تربیت میشوند که آخ نگویند، گریه نکنند و از این اشتباهات معروف تربیتى، ولى روى دیگر قصه چیست ؟ طهور مردانى که فقط ماجراها را از بعد عاطفى میلینند ( عشق، غم، خشم …) این مردان در فضاى مردانه که طرد میشوند زیرا مرز ندارند اما در فضاى زنانه چى؟
اینجا هم از چشم زن مى افتند
در رابطه خوب، اشکالی‌ندارد درد و دل کنی، ولی نه زیاد،
اینکه مردی خودش را قربانی جاه طلبی‌های مدیرعامل و کلاهبرداری سایر خناثان ببیند و به زن و بچه و رفقایش هم این تصویر را نشان دهد، یک کابوس است
هم «سکوت عاطفی» هم «سلیطه‌بازی در احساسات» روند بلوغ روانی تو را به تعویق می‌اندازند و تو را تنهاتر می‌کنند
مخلص

+11
۱-مردم ما را دوست دارند

خیلی هم عالی،
ولی مردم نهایتا «تصویر» ما را که فکر می‌کنند «ما» هستیم، می‌شناسند و دوست دارند؛ خودمان نباید اسیر آن  تصویر” بشویم و در زندگی درجا بزنیم مبادا که از قاب ذهن مردم بیرون بزنیم (فرافکنی مثبت)
۲-این تصویر قابل مونتاژ و مهندسی است، چنانکه تخریب ما نیز قابل طراحی است (به بازی‌های روانی افراد مشهور در اینستا دقت کنید)
۳-کلا محبوبیت و منفوریت در دنیای فعلی که مردم حوصله فکر کردن ندارند و ادای فکر کردن درمی‌آورند، کار سختی نیست (حماقت که جمعی بشود ناپدید میشود- دکتر حسن عشایری)
۴- وقتی مردم کسی را دوست دارند و این را اعلام می‌کنند، او‌مسوولیت دارد که :
👈فرعون نشود، ظرفیت روانی‌اش را بالا ببرد که مردم را استثمار یا استحمار نکند، متواضع‌تر بشود از درون؛ محبوبیتش را خرج رشد مردمش کند اول نه پست و پول! (مقایسه جهان پهلوان تختی و آقای رضازاده و بقیه کشتی‌گیران شورای شهری)
👈به مردم کمک کند آنها نیز ارزشمندتر و دوست داشتنی‌تر بشوند تا دسته‌جمعی‌تر لذت ببریم
👈اگر مردم عاشق «تصویر» تو هستند، معنایش این نیست که خودت هم شیفته آن تصویر بشوی و قفل بشوی؛ تو موظفی متعهد به رشد فردی‌ات باشی و نقشه‌ای که پروردگار مقابلت گذاشته است!
👈بدون داشتن ۱-خلوت مقدس ۲-دوستان شفیق شفاف و ۳-صداقت بیرحمانه با خودت، مدفون “زنده باد” گفتن‌های مردم می‌شوی
اما سخنم با مردم نازنین،
آدم‌های تاثیرگذار، چیزی بیش از تابلوی راهنمایی رانندگی نیستند؛ تو باید بیشتر حواست به جاده و مقصد باشد نه اینکه درگیر جنس و رنگ تابلو بشوی
اگر برای علیرضا ارزشی قایٔلی، ممنونتم اما نگاه کن این مرد کجای بلندای زندگیت را برایت نشان میدهد که بروی؛
برو
برو
و فقط برو
اینجا توقف ممنوع است.
#علیرضاشیری
#راه
پ ن
اینها را ننوشتم بگویم معلم یا راهبرت را دوست نداشته باش، بلکه دوست داشته باش ولی با آن دوست داشتن، رشد کن، پیشرفت کن، درجا نزن و البته که هرگز «سرسپرده» احدی مشو و چراغ عقلت را خاموش نکن لطفا

+10

نیلوفر ذوالفقاری

می‌گویند جیب که خالی باشد، اعصاب برای کسی باقی نمی‌ماند. حالا می‌دانیم که این حرف تأکیدی بوده بر اینکه مشکلات اقتصادی و بی‌پولی، خواه ناخواه پیامدهای روانی به همراه دارد که نمود آن در رفتار بسیاری از ما دیده می‌شود و البته، از بعضی از این پیامدها اطلاعات چندانی نداریم. این روزها که اوضاع اقتصادی نابسامان است و بسیاری از گروه‌های جامعه درگیر مشکلات مالی هستند، فکر کردیم بد نیست سراغ پیدا کردن پاسخ این پرسش برویم: بی‌پولی چه بلایی بر سر روح و روان ما می‌آورد؟ علیرضا شیری- طبیب و راهبر توسعه فردی و سازمانی- برای بسیاری از ما چهره آشنایی است. او برایمان از پیامدهای روانی مشکلات اقتصادی و راهکارهای مواجهه با این پیامدها می‌گوید.

بیداری تله‌های دفن شده
از جنبه‌های مختلفی می‌توان به تأثیرات مشکلات اقتصادی بر سلامت روان پرداخت. یکی از مهم‌ترین جنبه‌ها این است که بی‌پولی، باعث تشدید احساس ناامنی می‌شود. ناامنی هم باعث می‌شود که بعضی افکار جاخوش کرده در ذهن ما که به آنها باورهای مرکزی هم گفته می‌شود، فرصت پیدا می‌کنند با قدرت زیادی از بلندگوهای ذهنمان پخش شوند. بسیاری از این افکار در دوران کودکی یا بی‌دفاعی روانی در ذهنمان شکل گرفته‌اند. مثلا این فکر می‌تواند این باشد که من چقدر بدبختم، چقدر بی‌ارزشم یا دنیا جایی غیرقابل اعتماد و ناپایدار است. همه این باورهای مرکزی، هسته اولیه تشکیل پدیده‌ای جدی‌تر هستند که به آنها تله‌ها یا طرح‌واره‌های ناکارآمد روانی می‌گوییم. اگر در کودکی احساس ناامنی داشته‌ایم، خیلی احتمال دارد که در بزرگسالی، بی‌پولی تمام ترس‌های مدفون‌شده در وجودمان را دوباره زنده کند.

عدم‌تناسب وقایع و احساسات
گاهی موضوع این است که دیگر با بی‌پولی مواجه نیستیم، با ادراک شخصی فرد از بی‌پولی مواجهیم. یادمان باشد که مفاهیم می‌تواند برای هر فرد با تجربیات مختلف، معانی متفاوتی داشته باشد و احساسات مختلفی در هر فرد ایجاد کند. مثلا یکی ممکن است با مفهوم عشق، شوق زیاد را تجربه کند و دیگری غم یا هیجان را بیشتر حس کند. بی‌پولی هم همینطور است، برای کسی که ناامنی درونی را تجربه کرده تأثیرگذاری بیشتری دارد نسبت به کسی که قبلا ناامنی روانی نداشته است. ناامنی باعث می‌شود رفتار ما در بی‌پولی، با بزرگی پدیده نامتناسب باشد. فردی که بحران مالی باعث شده از خانه‌ای با ۲اتاق به خانه‌ای کوچک‌تر با یک اتاق برود، اگر احساس می‌کند بی‌خانمان شده، یعنی احساسی نامتناسب با میزان بی‌پولی واقعی را تجربه می‌کند. این عدم‌تناسب، به همان ناامنی ذهنی که داشته برمی‌گردد.

تعریف‌های متفاوت از بی‌پولی
بی‌پولی یعنی چه؟ بد نیست بدانیم تعریف افراد مختلف از این مفهوم، با هم متفاوت است. در یکی از کشورهای شرقی، مردم زیادی در شرایطی شبیه کپرنشینی زندگی می‌کنند. معاشرت نزدیک با آنها نشان می‌دهد بعضی از این مردم، حتی با دریافت امکانات بالاتر باز هم ترجیح می‌دهند به همان کپرها برگردند، چرا که تعریفشان از خانه و رفاه چیز دیگری است. در مثالی دیگر، اگر به مردم انگلیس بگویی که خانه‌ای ۱۲۰متری در لندن خریده‌ای، به‌شدت مورد تحسین قرار می‌گیری و این به‌نظرشان نمادی از رفاه بالاست. چرا که انگلیسی‌ها از وقتی به دنیا آمده‌اند، داشتن یک خانه کوچک را طبیعی می‌دانند و بیشتر از آن برایشان نماد پول زیاد است. بنابراین فرهنگ، در تعریف افراد از بی‌پولی و پولداری تأثیرگذار است.

احساس بازنده بودن
یکی از تله‌های روانی شایع در جوامع، تله شکست است. تله شکست یعنی ما خودمان را بیش از حد با اطرافیان مقایسه کنیم، مدام حس کنیم سرجای خود قرار نداریم و عقب‌تر از نقطه‌ای هستیم که باید باشیم. بی‌پولی این تله را تشدید می‌کند و باعث می‌شود بسیاری از آدم‌ها احساس بازنده بودن داشته باشند. متأسفانه احساس بازندگی هم معمولا تناسب درستی با میزان بزرگی پدیده بی‌پولی ندارد. وقتی جامعه تله شکست داشته باشد، بی‌پولی احساس بازنده بودن را خیلی تشدید می‌کند. اینجاست که مدام با خودمان می‌گوییم ‌ای‌کاش به فلان سفر رفته بودیم یا فلان ماشین را خریده بودیم. اما واقعیت این است که اگر این ‌ای‌کاش‌ها محقق می‌شد، آنقدرها خوشحال نمی‌شدیم که حالا با اتفاق نیفتادنش ناراحت هستیم. حس و برداشت ما از باختن و بردن با واقعیت مناسبت ندارد. در این وضعیت معمولا دنبال میانبرهای پیروزی می‌گردیم و چه بسا در دام کلاهبردارانی بیفتیم که از آب گل‌آلود ماهی می‌گیرند. اینطور وقت‌هاست که کار و کاسبی فریبکاران سکه می‌شود .


تأثیر بی‌پولی بر روابط خانوادگی
عوارض روانی بی‌پولی، معمولا بر روابط ما با اطرافیان به‌خصوص روابط خانوادگی تأثیر می‌گذارد. شرایطی را درنظر بگیرید که زن و مرد احساس بازندگی دارند، مرد به‌خودش افتخار نمی‌کند و حس حقارت دارد. اینجاست که رفتار همسرش را تفسیر می‌کند و کوچک‌ترین رفتار او را، با بدبینی تحلیل می‌کند. احساس بازندگی باعث می‌شود در جنبه‌های دیگر روابط اجتماعی و خانوادگی هم، مثل دومینو این حس را تقویت کنیم. احساس بازندگی ناشی از بی‌پولی می‌تواند ما را به آدم‌های تلخی تبدیل کند که با همسر، فرزندان و همسایه‌هایمان هم با سردی و تلخی رفتار می‌کنیم. از طرف دیگر احساس باخت می‌تواند به احساس خشم نسبت به پولدارها تبدیل شود. این خشم می‌تواند منجر به تخریب‌گری و دشمنی با طبقات مرفه جامعه شود. آمارها هم می‌گویند که مشکلات اقتصادی معمولا میزان جرم و جنایت را افزایش می‌دهند.

به استقبال پیروزی با شکست
حتما برایتان سؤال است که در بحران‌های اقتصادی، با ترس‌ها و نگرانی‌هایمان برای آینده چه کنیم؟ راه‌حل این است که برنامه‌ریزی کوتاه‌مدت را شروع کنیم. واقعیت این است که از قرن هفتم و بعد از حمله مغول، تاریخ ما همواره در فراز و نشیب بوده است. باید بپذیریم که ما در شرایط آرزوهای بلند زندگی نمی‌کنیم، اما این به آن معنا نیست که لذت رسیدن به خواسته‌های کوتاه‌مدت را هم نداریم. شاید ناچار باشیم قید رؤیاهای دور و دراز را بزنیم اما قرار نیست در اندوه و ناامیدی حبس شویم. اگر شکست خورده‌ایم، باید بدانیم گاهی با پذیرش یک شکست می‌توانیم جلوی هدر‌رفتن ۱۰پیروزی را بگیریم.

خالی شدن سبد غذای روح
وقتی بی‌پول می‌شویم، بعضی امکانات که شاید چندان متوجه تأثیرگذاری آنها نبوده‌ایم، به سرعت از دست می‌روند. نخستین چیزهایی که از سبد خرید ما حذف می‌شوند، معمولا آنهایی هستند که غذای روح محسوب می‌شوند، مثلا کتاب، تئاتر و سینما حذف می‌شوند؛ چرا که اولویت‌های مهم‌تری برایمان وجود دارد. با حذف این امکانات فرهنگی و تفریحی، احساس ناکامی، خستگی و استیصال بیشتری را تجربه می‌کنیم. این حس هم می‌تواند خشمی مخرب را در وجودمان انباشته کند که به روابط‌مان آسیب می‌زند و حال روحی ما را خراب می‌کند. حذف کالاهای فرهنگی یعنی دامن زدن به گرسنگی روح و روان. در مواقع بی‌پولی، ممکن است دچار بحران فلسفی یا مذهبی هم بشویم. اینطور مواقع از خدا می‌خواهیم بحران مالی ما را پایان دهد و اگر این اتفاق نیفتد، گاهی ایمان خود را از دست می‌دهیم.

غصه به‌اندازه بخوریم
قرار نیست برای روزهای بی‌پولی و حال روحی ناشی از آن، نسخه بی‌خیالی بپیچیم. اما باید حواسمان باشد که اوضاع را بدتر از آنچه هست نبینیم و در واقع، غصه به‌اندازه بخوریم. غرق شدن در اندوه و نگرانی کمکی به ما نمی‌کند. باید حواسمان باشد که فرصت‌های حال حاضر را به این بهانه که قبلا به خواسته‌هایمان نرسیده‌ایم، از دست ندهیم. اگر با هزینه‌ای که قبلا می‌شد به یک سفر خاص برویم، حالا این کار ممکن نیست، باز هم می‌توان با همان هزینه سفر دیگری ترتیب داد و به هرحال از لذت سفر رفتن بهره‌مند شد. ما همیشه دلایلی داریم که با آنها، لذت‌های زندگی را به تعویق بیندازیم و این چرخه هرگز قطع نمی‌شود مگر اینکه فرصت‌های فعلی را به‌خاطر فرصت‌های از دست‌رفته از بین نبریم.

کسب و کارهای خلاقانه 
شاید عجیب به‌نظر برسد اما فشار ناامنی، گاهی می‌تواند خلاقیت آدم‌ها را بیشتر یا کشف کند. فردی که شغل دیگری داشته و هیچ‌وقت تصور نمی‌کرده استعداد فروشندگی داشته باشد، ممکن است در بحران مالی و از روی ناچاری سراغ این کار برود و بعد آنقدر در این کار موفق عمل کند که دیگر تمایلی برای برگشتن به شغل قبلی یا رفتن سراغ کارهای دیگر نداشته باشد. ضمن اینکه در شرایط اقتصادی سخت، هر کاری که کمک کند پول و وقت مردم حفظ شود، پررونق می‌شود. تصور کنید خانواده‌ای قصد داشته‌اند کابینت‌های آشپزخانه را عوض کنند اما گرانی، دیگر این اجازه را به آنها نمی‌دهد. در این شرایط کسب و کاری پیدا می‌شود که روکش کابینت‌ها را با قیمتی چندبرابر کمتر عوض کنند و با این کار، حس و حال جدیدی در خانه ایجاد می‌کند.

 

همشهری-تاریخ ۲۹ آبان ۱۳۹۹

+17

این نوشته درباره “ما”، مارادونا و آرژانتین است، حوصله می‌خواهد خواندنش

١- من در جام جهانى ١٩٨٢ در نه سالگیم با فوتبال آشنا شدم، بازی‌هاى اعجاب‌آور مارادونا را در کودکى می‌دیدم و چون طرفدار برزیل بودم، حرص می‌خوردم چرا برزیلى نیست و کنار زیکو و سوکرانس بازى نمی‌کند!
دیه‌گو در ١٧ سالگى با قد ١۶۵ سانت عضو تیم ملى می‌شود، تقریبا تا سى سالگى در زندگى فوتبالیستى خود در جهان می‌درخشد و از ٣٠ تا ۶٠ سالگى بخش تاریک زندگیش بیشتر جلوه می‌یابد: کوکایٔین، خشونت و دعواهاى مکرر با خبرنگاران، معشوقه‌بازى
-دو ازدواج رسمى با ۵ فرزند و یک معشوقه ٢۵ سال کوچک‌تر از خود تا این اواخر
آرژانتین
اگر بخواهید به قطب جنوب سفر کنید به ویزاى آرژانتین احتیاج دارید که به ایران‌ها سخت اعطا می‌شود. این کشور ۴۵ میلیونی، تاریخ معاصر تلخى دارد. وقتى مارادونا ١٨ سال دارد، دیکتاتورى نظامى در این کشور دوران چهارساله‌ای می‌سازد به نام جنگ کثیف که مخالفینش را می‌رباید، شکنجه می‌کند، می‌کشد، به دریا می‌ریزد که هیچ اثری از ایشان پیدا نشود، تعداد این مخالفین بین ۱۲ تا ۳۰ هزار نفر رسما گزارش شده‌اند و عمدتا دانش‌آموز و جوان هستند. ۵۰۰ کودک از والدین مخالفین ربوده شده و به خانواده‌های نامعلوم اعطا شده‌اند. بقدری این دوران وحشتناک است که هر شنبه مادران داغدار این دانش‌آموزان مفقود در میدان مایاپلازا جمع می‌شدند و به رژیم اعتراض می‌کردند که خیلی‌هایشان به همان شیوه سربه‌نیست شدند.
-مردمی که میلیونی برای مارادونا عزاداری می‌کنند، محصول آن دوران خفقان هم هستند.
– انسان وجه تاریک و روشن را با هم دارد، به نظر می‌رسد وجه تاریک آرکتایپ دیونیسوس ترکیبی از رقص، مواد مخدر و زنان را دور مارادونا حلقه کرده است.
– ما دلمان می‌خواهد سی سال روشن زندگی او را ببینیم و بگوییم قسمت‌های خصوصی زندگیش به ما ربطی ندارد، در حالی‌که یک دروغ بزرگ به خود می‌گوییم و آن ندیدن فجایع زندگی کسی است که ده‌ها بار در مراکز بازپروری بوینس‌آیرس و کوبا بستری شد، علاقه‌مندیش به رهبران ضد امریکایی کوبا و ونزویٔلا و بولیوی با آگاهی نبود، زیرا آنها کشورهای خود را در ذیل این شعارها به فقر و ‌فحشا کشانده بودند (پوپولیسم).
اگر نخواهیم با تصویر واقعی‌تر با یک پدیده روبه‌رو شویم، مجبوریم ساده‌لوحانه تعصب بورزیم به ورژن خودمان از حقیقت!
من کمی شهامت یافته‌ام که بخش‌های تاریک خودم را ببینم تا بتوانم احتمالا حلشان کنم و ‌اینگونه است که شهامت دارم بخش‌های تاریک دیه‌گو را نیز ببینم و خودم را به نفهمی نزنم که این اسطوره زیبا چگونه به یک کابوس تبدیل شد.
#علیرضاشیری

+4
آدم‌های خاکستری، بخصوص کسانی که خودشیفته‌اند، معمولا دست به بی‌ارزش کردن بقیه می‌زنند. اگر فرض کنید شما سه تار خوب می‌زنید، در ذهنشان می‌گردند ببینند مثلا تحصیلات شما کم است یا نه دانشگاه رفته‌اید؟ اگر آره، سراسری رفته‌اید یا آزاد؟ 😳انگاری تا شما را در ذهنیات کج و کوله خود پایین نکشند، احساس باارزش بودن نمی‌کنند.
این آدم می‌تواند پوزیشن اجتماعی خوب هم ظاهرا داشته باشد.
ممکن است پزشکی باشد که که در برابر سوال درست یک مراجع درباره داروی تجویزی، با ناراحتی و کنایه به مریضش بگوید:
شما دکتری یا من؟
شما درسش را خوانده‌ای یا من؟😳
می‌تواند روانشناسی باشد که احساس دانای کل دارد و ‌در ذهنش همه افراد را مرتبت‌بندی و آنالیز می‌کند و با چهار تا کلمه قلمبه سلمبه برای خود اعتبار می‌خرد در حالی که از درون بسیار شکننده است و‌عرضه نگه داشتن یک رابطه سالم شخصی متعهدانه را ندارد.
#خودشیفتگی سالم را باید حفظ کنیم تا دیگران به مرزهایمان احترام بگذارند، اما لازم است مراقب فرعون ‌درونمان‌ باشیم.
درس #شفای_خودشیفتگی هم برای شمایی است که با آدم‌های خاکستری زندگی می‌کنید و برخورد دارید، هم برای خود این افراد است که احتمالا نمی‌دانند خودشیفته‌اند و ‌این درس بسیار کمک خواهد کرد.
در همین رابطه

 

+1

خیلی‌ها نباید ازدواج کنند،
تعارف که نداریم؛
هنوز بلوغ لازم را برای متاهلی ندارند.
هنوز دنبال عشق و عاشقی هستند بدون اینکه بخواهند درست پای یک نفر بمانند.
خیلی‌ها دنبال یک مراقب هستند نه همسر که فقط بهشون برسه.
خیلی‌ها تو را وقتی حالت خوب است می‌پسندند و وقتی غم به جانت می‌نشیند، بهانه می‌یابند از کنارت فرار کنند،
خیلی‌ها تو را رنج می‌دهند و چون سرشان داد نمی‌زنی، شعورش را ندارند که رفتار زشتشان را قطع کنند.
البته که خیلی از شما خوانندگانم جزو این جماعت نیستید و می‌دانم مرا به جشن‌های ازدواجتان روزی دعوت خواهید کرد.

در همین رابطه

+1