یکی از درس‌های بزرگ زندگی‌ام این بود که آدم‌هایی که می‌توانند راحت بخندند و بخندانند، هم دلنشینند هم باهوش و این شد که تا تونستم کاریکاتور دیده‌ام و جوک‌های مختلف ملل و اقوام مختلف را شنیده‌ام و حتی برای اطرافیانم گفته‌ام طوریکه یک زمانی یک کاغذ بزرگ تاشده داشتم که به شکل رمزگونه، اول همه جوک‌های خوبی را که بلد بودم توش نوشته بودم و سال‌ها تو دورهمی‌های امن فک و‌فامیل معرکه میگرفتم… (بعدها گم شد و البته که فرهنگ جوک گفتن با آداب و اطوارش کم کم از بین ما رفت و بیشتر جوک‌ها مبدل شد به نوشته‌های تلگرامی و ….)

+1

در ماه رمضان سالی که گذشت به دلایلی تصمیم گرفتم قبل از آنکه قسمت مفید و سرحال عمرم بگذرد و حافظه و ذهنم کند گردد، بخشی از سرمایه گرانمایه عمر را صرف کتب نفیس تمدن و معرفت گردانم، کتبی که هیچوقت شهامت ورودش را نداشتم؛
سبب این جرات آن بود که در یک قبض شدید روحی، جانم کشش پیدا کرد به جمله‌ای از کتاب «۳۶۵ روز با قرآن کریم» اثر جاودان استاد الهی قمشه‌ای که درباره جنبه روح اللهی حضرت عیسی (ع) بود و جنس کلام بسیار متفاوت بود و استاد در پاورقی اشارت کرده بودند که از کتاب فصوص الحکم ابن عربی نقل کرده اند؛ با حال نزار برخاستم و کتاب فصوص را از کتابخانه‌ام آوردم و رجوع به همان فصل عیسوی کردم و درد جانم فروکاست؛
در حیرت گشتم از وقایع و نیت کردم کتاب فصوص را بخوانم و بخشی از درونم می‌گفت تو باید خیلی طاهر و طهر باشی که این کتاب را بخوانی و درونم گفت از کجا معلوم بعدا این ذوق و دردمندی را داشته باشم؟
برای ورود به این کتاب جرات کردم به استاد گرانقدر، جناب حمید عجمی، صاحب خط معلی و مدرس علوم معرفتی، تقاضا ببرم که مقبول حضرتشان افتاد و ایشان توصیه کردند با شرح خوارزمی بر فصوص شروع کنم و یکشنبه‌های این سال به خوانش سی و سه صفحه مقدمه شرح خوارزمی گذشت که امروز اتمام یافت و چنان بهجتی بر جانم افتاد که از استاد خواستم شما بینندگان نازنینم را به کلامشان دلگرم سازند
اخلاق من را می‌دانید، تکخوری نمی‌کنم
جانتان گرم و روشن باد و دستتان پر

+1
به لطف خاندانى بسیار بامحبت، هفته پیش باخبر شدم که جواز دارم سه شنبه ٢۶ اسفند، براى اولین بار شرفیاب شوم به نجف اشرف و کربلا،

نگران کرونا، شب عید و خانواده و … بودم، خاطرم آمد که سال نود و سه، ماههاى آخر باردارى خانمم بود که سفر عمره با پدر و پدرزنم پیش آمد و آن موقع بحث شیوع یک بیمارى تنفسى بود به اسم : Mers
که شازده خان، ویروس کرونا عاملش بود؛ با کلی ترس و لرز بالاخره رفتیم و عجیب چسبید و بعدش دیگه کلا روابط آقایان با سعودیها پکید و بساط عمره جمع شد😳
اینبار چی؟ کربلا، زوار، کرونای انگلیسی؟
خیلی پراکنده ذهن بودم و بین بخش‌های مختلف عقلم حیران تا اینکه پشت رول تو ترافیک سیدخندان نشسته بودم که یهویی مطمئن شدم باید بروم، شهودم میگفت این فرصت هرگز برایم تکرار نخواهم شد، تا اومدم خونه، کلی سرچ کردم درباره عراق و نقشه شهرها و اماکن دیدنی و هتلها و برنامه‌ریزی سفر چهل و هشت ساعته و برابری پول و‌ هزینه رومینگ و پروتکل‌هاى بهداشتى جدیدو …😉
…..
یکروز به مانده به سفر ،خبری منتشر شد که به علت کرونا، پروازهای عراق به ایران کنسل شد! سفرم عملا رفت رو هوا ولی زیاد فرقی برایم نمی‌کرد،
از درون سفرم را شروع کرده بودم و خودم را در برابر ایوان نجف شهود می‌کردم
من میدانستم زیارت نمادیست برای حضور قلب در محضر یک وجود معنوی، خیلی درگیر جغرافیا نبودم هیچوقت؛ ولی به عنوان یک مرد کمی دنیادیده، تجربه فیزیکی حضور را از دست نمیدهم…
ما که دعاگوى سعادت و سرور شما مردم نازنین هستیم، اگر هم زیارتى میرفتیم، دست آخر همان دعاهایى را میکردم که همیشه زندگیم خصوصا شبهاى قدر با شما مردم از پروردگار میخواهیم :
“خدایا
فرصتهاى عالى و ثمربخش
و دل خوش
و دستى پر و ثروت و فراغت حال
و کتب سودمند و معلمینى عالى
و سفرهاى پر از دلخوشى
و سلامت جسم و جان
نصیب همه ما مردم بگردان”
———-
بماند به اسفندانه سوم شعبان نود و نه

+1

اسب خوراکی دارد و
«اسب سوار»، خوراکی دیگر،
اسب سوار سر در آخور اسبش نمی‌کند حتی اگر گرسنه باشد؛
جان توست که سوار بر بدن نازنینت است، رفیق
جسم لازم است غذاهای خوب و سالم بخورد و لذت ببرد؛

گرسنگی جان با هندوانه خنک و نان و خورش مرتفع نمی‌شود،
جان موسیقی می‌خواهد،
هنر و تیٔاتر و شعر و معرفت می‌خواهد، نه؟
جانت و جسمت پرسرور باد

الهام گرفته از کتاب اسطرلاب حق (گزیده فیه مافیه، اثر غیرشعری مولوی)
به انتخاب محمدعلی موحد

+1
باران این شهر،
آشوبیست به جانی که ابریست،
ولوله ایست به شانه های سنگین،
شعله ایست به دلهای تنگ
و مژده ایست بر کسانی که دانه امیدی در بیابان زندگی کاشته اند،
به امیدی
و شوقی
————
سرتان سلامت هر جای عالمید
چه دانه ای کاشته اید در مزرعه زندگی؟
———-
پ ن :
به جای « مرد باران دیده» مینوشتم «کچل خیس خورده» خیالتون راحت میشه؟😈
اونوقت اون شعر زیرش چطوری سروده میشد؟😰
با این نوناتون😜

+1
با جمعى از دوستان دلى شبى بعد از یک پیاده روى نشسته بودیم و این سوال را پیش آوردم و پاسخم این بود:

ذوق و شوق
وقتى ذوق این را دارى که فلان لباس را بپوشى
یا ذوق یک سفر دارى به یک منطقه مه زده ساکت سرسبز
یا ذوق دیدن فلان فیلم یا خواندن فلان کتاب،
یا ذوق پذیرش تحصیلى از فلانجا و دوباره کتاب و مقاله…
یا شوق یک ساندویچ کالباس-سالى یکبار😉- به دلت افتاده
یا شوق دیدار کسى و تنگ درآغوش گرفتنش در دلت جوانه زده است
یا شوق پابرهنه قدم زدن لب یک ساحل طلایی دارى،
یا شوق عروس و دامادشدن و دسته گل پرت کردن ته مجلس دارى،
یا ذوق و اشتیاق برپایى یک سفره افطار شلوغ پلوغ دارى ماه رمضون با کلى رفقاى باحال دورش،

اینها هدیه خدایند به تو که در سختیها طاقت بیاورى
اینها کارت تبریکهاى فرشتگان است براى تو که یادت نرود تو آفریده شده اى لذت و شادى و سرور را تجربه کنى و با دلگرمى، دردهاى زندگى را کیمیاگرى کنى

————
پ ن
از وقتى پسرمان کوچک بود، اجازه داشت رو تن من نقاشى کند، خط خطى کند، هرچى مامانش حرص میخورد که ملافه ها لک میشود ولى ما این لذت پدر و پسرى را ادامه دادیم؛ چند ماه قبل بهم گفت میخواهد رو دستم نقاشى کند، از مامانش چیزى پرسید و اومد رو دستم تاتو کرد مثلا؛
که قشنگ ترین نوشته عمرم شد
این هم ذوق زدگى من از اولین دستخط فرزندمان
————-
پ ن :
کسى نوشت هیچ ذوقى ندارم این روزها، آیا افسرده ام؟
نظرم را تقدیم کردم :

١-گاهى اوقات یک فکر و احساس مسموم کننده هاضمه جان ما را بهم میریزد، مثل یک غذاى حال بهم زن؛ همانطور که باید اونجا انگشت به حلق زد تا سم بیرون بریزد، باید بعضى “افکار” و “احساسات “و “افراد “مسموم را بیرون کرد از دل
٢- از معاشر ناجنس احتراز کنیم و رفیق جان کسانى بشویم.
٣- شاید از درمانگرى حاذق و دلسوز کمک بگیریم که کمک کند ما از بهم ریختگیهاى درونى خلاص بشویم
۴- ورزش، مدیتیشن، یوگا، موسیقى خوب فاخر، فیلم و تئاتر خوب هم خیلى کمک میکند، اگر اهل ایمان مذهبى هستید، دعاهاى صحیفه سجادیه، مناجاتهاى جناب مسیح، زیارت و نماز با تامل، ظرفیت وجودیمان را وسیع میکند.
۵- درس غیر حضورى #سرور ، تدریس این بنده ناچیز هم به رفقا کمک کرده است
۶- تامل در میانسالى و گوهرهایش و مطالعه کتب مرتبط کمک بزرگیست:
راه درست @bonyadfarhangzendegi
و ” راهبرى زندگى با شهود درونى”
٧- چک کردن سلامت بدن ( تیرویید، چربى خون، ویتامینها)
٨- غذاى سالم و خوب با همسفره دلپذیر و سفره دلنشین

+1
« تو شاهزاده ای هستی که خواب دیده گدا شده…. بیدار شو»


‎این جمله از من نیست، کاشک از من بود از اشو است،
‎من اینقدرى درباره این جمله میتوانم بگویم و بگویم که کلاس درس شود،

‎ما ارزشمندیم رفقا،
‎چون کار بدى انجام داده‌ایم، معنایش این نیست که داتا بدیم؛ خیر؛
‎ما ذاتا نوریم، گاهى سایه‌اى می‌آید و میرود
‎الغرض به خاطر «گاهی» حیف است «تماما» به گوشه‌ای بخزیم،
‎برخیز و به گوش ابلیس ناامیدی سیلی بزن
‎سرزمین تو به دست توست که آباد می‌شود،
‎بهار در جان توست که رخ میدهد،
‎مقلب‌القلوب به قلب تو نظر میکند،
‎خداوند یک قلم کتاب سرنوشت تو را در دستانت گذاشته و از روی دستخط توست که او نیز دست به قلم میشود؛
‎بنویس که میخواهی باشکوه باشی
‎بنویس که ثروتها و برکتها و سرسلامتی میخواهی،
‎خودت را دعا کن، چرا که
‎«تو ترجمان جهانی»
————
‎یادی از حسین منزوی :

‎درون آینه ی روبرو چه می بینی؟
‎تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟
——-
‎تشکر از برادر گرانمایه ام که این شعر را در محفلی برایمان خواند
@bonyadfarhangzendegi
———-
سالها قبل در تبریز سخنرانی داشتم، دوستان بروشوری تهیه کرده بودند برای اطلاع رسانی، دیشب داشتم دفتر خاطراتم را ورق میزدم که داخلش این گونه چیزها را میچسبانم (بروشور، بلیط هواپیما، بلیط موزه ها…) و خاطرم روشن شد از خاطرات خوبمان، از این صفحه عکس گرفتم…

+1
به فرزندانمان چه میدهیم؟ چه میخواهیم بدهیم؟ که میخواهیم بشوند؟
نگرانیهایمان؟
خنده هایمان؟
زندگی نزیسته مان؟
حسرتهایمان؟
امید و‌ رویایمان ؟

کاشک میتوانستیم رنجهای آینده را از فرزندانمان دور کنیم؛
شاید تنها کاری که از دستمان بر‌می‌آید اینست که در رنجهای امروزمان عقده ای نگردیم
حتی اگر ترک برداشته ایم،
موظفیم نگذاریم بچه ها درهم شکستگی ما را ببینند،
موظفیم

+1
 

١- دیروز ، هشتم مارس معروف، زنی برایم نوشت که سالها پیش از شوهر کتک بزنش جدا شد تا پسرش عوضى نگردد
و پسر را به دندان کشید تا ریشه و ساقه زند؛
“دیروز از پسر آن پدر کتک خورد”
رنج کلامش و بغض قلمش جانم را فرسود،
حیف در کلمات نمیتوان فریاد زد که روزت مبارک،
بعضی سنگینیها را فقط فرشتگان الهی از دوش یک زن برمیدارند،
ما انسانها نه میفهمیم
نه باری کم میکنیم
———————-
٢-
جان شما چیزی نیست،
یک عاشق شدن دو‌روزه بود، همین
سوختیم و هوا شدیم
مبادا به خاطر شریفتان، غباری بیفتد،
کار، کارِ زنبقهاست،
گمونم، تقصیر نقاش هم هست که بی مبالات اینهمه زیبایی را میریزد بیرون،
چشم داده ای،
دل را هم داده ای،
کرشمه هم که می‌آیی،
باکت نیست که کسی در گوشه‌ای، دل میبازد به نازت؟
مردی که این گلها را دم خیابون، نرسیده به بیمارستان اطفال میفروشد،
چشم رنگی و روستایی‌زاده است،
هزار سال است انگار که خانه‌های محل را زیبا کرده،
گرچه خود در این شهر بزرگ بهره‌ای از خانه‌های اعیانی ندارد،
با گلهایش، سخاوت هم به من فروخت،
جانم روشن شد
کنار خیابون،
با دیدن دسته انبوه گل چنین نوشتم:
«اگر زنی را دوست داری،
قبل از اینکه دیر بشود و پژمرده گردد خاطرش،
برایش بگو چقدر خواستنی است»
————-
تقدیم به خواهرم که یادش نرود چقدر برایم عزیز و دوست داشتنی است

+1
شده جایى رفته باشى و یک قرون پول دستت نباشه یا کیف پولت را جا گذاشته باشى؟

بعد از خودفحاشى یهویی یک آرامشى آدم را فرا میگیره، دیگه خیالت راحت میشه نه انتخابى هست نه وسواسى نه دودلى نه خرید این یا اون یکى…
پریشبى اینجورى شدم ولى این فنجونها را دیدم تو پاساژ، قند تو دلم آب شد از ذوق اینکه شاید بعدا گذرم افتاد لواسون و گرفتمشون،
خدا را چه دیدى، شاید نازنینى میهمان ما شد و ما چاى هل باصفایى برایش دم کنیم
واگویه نصب شبى:
نه که دلت را هوایی کنم،
نه،
فقط:
اون بید خشک خونه خاتون بود؛
تُکش نیمه اسفندى سبزه زده!
انگارى گوش شیطون کر،
مقدر شده که باهار را ببینیم دوباره
حیف که نیستى…
درسته که قبیله بى تو ماند،
ولى چه ماندنى؟

حرف آخر
روسیاهی موند به دل ذغال شیطون

+2