نوشته‌ها

این رفیق ما خیلى رو خودش کار کرده بود و واسه خودش کسى شده بود و از نظر کارى روان‌درمانگر محبوب و موفقى بود؛ خرج خونه پدر و مادرش را می‌داد، ولی باباش که تقریبا هیچ دستاورد خاصى نداشت راه براه یه زخمی می‌زد به این بنده خدا که:

“نمی‌دونم واسه چى مردم میان حرف‌هاى تو را گوش میدن؟ پولشون اضافیه؟”
بزرگوار!
این اعتماد به نفس بادکنکیت تو حلق ما؛
یرقان نمی‌گیرى اگه سالى یه بار به این آدم بگى بهت افتخار می‌کنم… فکر می‌کنى چون بچه‌هات را تشنه این تایید خانواده نگه داشتى، مدال افتخار می‌گیرى؟