مطالب توسط محمدرضا اصفهانی

سالگرد ازدواج

از خداوند ممنونم که در این سفر زندگى، زنى چون شما را همسفرم قرار داد از شما ممنونم که پذیرفتى، همراهى کردى، همسرى کردى براى من از پدر و مادر نازنینت ممنونم که اجازه دادند من، امانت‌دار جگرگوشه شان باشم ما در چنین روزى، بیست و چهار تیر، زندگیمان را شروع کردیم، زندگى با من […]

,

و اینست سرنوشت حقارت‎‌زدگی

پدری کشاورز، علیرغم داشتن زمین‌هایی بزرگ و پر محصول، به یازده فرزند خویش ظلم می‎‌کرد، گرسنگی و حقارتشان می‌داد، و مدام می‎‌اندیشید چگونه راحتی از ایشان بستاند، به تدریج، فرزندان به خستگی یا به خشم، به تباه‌ترین شیوه بر سر زراعت می‌رفتند و محصولی جز بی‌برکتی و نامرغوبی، برداشت نمی‌کردند، همسایگان زارع را از حقارت […]

مردمانى کنارمان هستند که ذره‌اى از حجم دردشان را نمی‌فهمیم

مردمانى کنارمان هستند که ذره‌اى از حجم دردشان را نمی‌فهمیم، چقدر بزرگوارند که با ما هنوز لبخند می‌زنند، با ما به کافه مى‌آیند، زیر نوشته‌هایمان لبخند می‌گذارند، خدایشان می‌داند چه در جانشان می‌گدازد سرشان سلامت

به پسرم رسا

  جان پدر؛ یکی باید تو زندگیت باشه به عشقش بری گل آفتابگردون بدی واسش دسته گل کنند، یکی باید باشه هدیه نفیس بگیری واسش و تو چشماش موقع باز کردن کادو، برق شادی را ببینی از این مردها نشو که موفقند، خودساخته‌اند، کار و بیزینس و پول و ماشین … دارند ولی عرضه ورود […]

چک کردن سررسید سال بعد از ۳ ماه

سررسید امسالمه، سه ماه از سال گذشته، بالاخره جرات می‌کنم ببینم چقدر از کارهایی که بنا بوده تو سال جدید انجام بدهم، پیش برده‌ام؛ نمره‌ای که به خودم می‌دهم ۱۴ است؛ اون شیش تایی که نتوانستم انجام بدهم اولش مثل عذابِ مذابه تو وجودم، بعد دست از ملامت خود می‌کشم، می‌پذیرم محدودیت‌هایی هم دارم که […]

راز جنگل و درس زندگی

از بازی با بچه‌ها خیلی چیزها میشه آموخت راز جنگل را رسا یادم داد، تاس می‌اندازیم و تو خونه‌ها پیش می‌رویم وقتی به خونه‌های درختی می‌رسیم، می‌توانیم تصویر زیر درخت (گنج) را ببینیم و اگر شبیه کارت وسط بازی بود، به خاطر بسپاریم تا وقتی به خانه کلید رسیدیم، اعلام کنیم کدام درخت حاوی گنج […]

درس یک بی احتیاطی

یک بی‌احتیاطی موقع بازی با پسرم، در اولین روز تابستان من را روانه‌ بیمارستان کرد؛ تقریبا مطمئن بودم پاشنه پام شکسته که الحمدلله، ارتوپد محترم، ضرب‌دیدگی سنگین تشخیص دادند و چند روز استراحت چند روز عصا بدست جابه‌جا می‌شدم و همش به خودم امید می‌دادم که بزودی بی‌عصا راه میروی و اونجا بود که فهمیدم […]

معرفی فیلم:Minamata

عکاس جنگ براى مستندسازى تاثیرات وحشتناک یک کارخانه شیمیایى ژاپنى، به این کشور برمیگردد. ‏W. Eugene Smith مردیست در انتهاى میانسالى، فروپاشیده از نظر روانى، عملا خانواده‌اش را پاى الکل و عکاسى رها کرده و اکنون به خاطر مردمان رنجیده بیمار که قربانى توسعه کارخانه هاى صنعتى شده‌اند، هدفى براى زندگى یافته است هدف نداشتن […]

عکاسی و خاطرات

در نوجوانیم، علیرضا ناظم- که بعدا در کربلاى پنج، شاهکار فرماندهان نظامى وقت😔، شهید شد و پیکرش هم در شلمچه جا ماند- جمعه صبح‌ها تو مسجد محل بهمون چیزهاى مختلف یاد می‌داد از جمله عکاسى و ظهور و چاپ و … بسیار تجربه عجیبى بود و باورش سخته سالها بعد چقدر مرا مشغول به خود […]

ما چیزی را که زندگی می‌کنیم به فرزندانمان می‌دهیم نه چیزی که در رویا داریم

رفته‌ام در شهر برای خرید منزل، خانم حدود پنجاه و سه چهار ساله بود که ازم سوالی پرسید، نگران تک پسر جوان و سرکش خویش بود، پسرى که سال‌ها شاهد خیانت‌ها و لغزش‌های مکرر پدر با آشنا و غریبه بود اون‌وسطها پرسیدم چه عاملی شما را در این زندگی همچنان نگه داشته؟ -پسرم عرض کردم […]