نوشته‌ها

سریال با موضوع : قدرت

( ۴ فصل تا الان)
داستان : افراد نظامى بازگشته از نبرد فرانسه ، پر هستند از تروماهاى جنگ و تجربیات سهمگین فقدان و اضطراب و …
الان در بیرمنگام ١٩٢٠ هر کدام سردمدار یک دسته مافیا، کمونیستها یا سایر خلافها شده اند؛
حکومت مرکزى انگلستان مراقب اتفاقات هست،
کشور درگیر بحث ارتش آزادیبخش ایراند هم هست ،
در این بین داستانى بسیار جذاب از گروه پیکى بلایندر دیدنى میشود که چگونه از خرده شرط بندى و خلافهاى ساده خود را اینقدر بالا میکشند تا به دستگاه حاکمه هم راهى پیدا کنند،
How to organize a mafia group?
بازى زئوسها و آرسها و هرمسها در این فیلم زیباست بخصوص که که زنان نیز نقشى بسیار پیشرونده در این بین دارند که از فرم سنتى به فرمهایى فمینیستى مبدل میشوند که جالب است.
مافیاهاى ایتالیایى ، یهودى( شخصیت الفى سلیمان با بازى شاهکار تام هاردى) ، مافیاى نیویورکى، فساد پلیس و دستگاه متصل به قدرت در سواستفاده از قدرت، جریانات بلشویکى از حواشى بسیار جذاب سریالند.

تامى شلبى : Zeus-INTJ
آرتور شلبى : Ares-Poseidon- ESFP
پولى : -ENFJ Athena-Aphrodite
جهت آشنایی با آرکتایپ‌ها، می‌توانید از آموزش‌های غیرحضوری (با تدریس دکتر شیری) بهره‌مند شوید:
     

همه ما پیش­فرض ها و تصویرهاى ذهنى از پیش تعیین شده اى داریم که با آنها زندگیمان را مىیسازیم. ما با توقعاتى که براى خودمان به وجود مى­‌آوریم یک بهشت شخصى مى‌­سازیم که با اعتماد و تکیه به آن جلو میرویم. اتفاقاً در برخى موارد هم شکست مى­‌خوریم؛ یعنى در موقعیتى قرار مى­‌گیریم که خیلى دور از انتظارمان بوده و حتى به­ آن فکر نکرده بودیم، طبعا ضربه مى­‌خوریم و از بهشتمان پرت مى­‌شویم بیرون. این یعنى نباید در زندگى پیش زمینه ذهنى داشت یا باید بهشت را تصور کرد و جلو رفت، مبارزه کرد و تن به شکست‌­هاى احتمالى داد. یادمان باشد همان طور که حضرت آدم و حوا از بهشت هبوط کردند، ما هم بارها و بارها از بهشت­‌هایی که برای خودمان ساخته‌­ایم بیرون می‌­افتیم.

بهشت‌­هاى موهوم

وقتى در موقعیتى قرار می­‌گیریم که از بهشتمان به بیرون پرت شده­‌ایم، اولین واکنش ما این است که جا می­‌خوریم و شوکه می­‌شویم؛ مدتى هرچند کوتاه به غار خودمان مى­‌خزیم و خلوت مى­‌کنیم. بعدتر که پذیرفتیم واقعیت غیرقابل­‌انکار، همین چیزى است که اتفاق افتاده، از غار بیرون مى­‌آییم و فکر مى­‌‌کنیم که «چرا من؟!»، «چرا باید براى من این اتفاق بیفتد؟!» «مگر چه کرده­ام که مستحق این شکستم؟» بعضى­‌ها شکست­‌هایى مثل مرگ عزیزان و خیانت‌­ها را انکار می­‌کنند و دنبال عامل بیرونى مى­‌گردند. اتفاقاتى که دور و برمان مى­‌افتد ساده است، اما واقعیت اینجاست که رویدادهاى پشت این اتفاق­‌ها به سادگى آنچه ما مى­‌بینیم نیستند.

در یک ازدواج «دل به نشاط»، مرد خوشبین یا زن وقتی اولین ­بار با تصویر واقعى همسرش مواجه مى­‌شود، تلنگرى اساسى مى­‌خورد. مرد معصوم فکر مى­‌کند که تمام نقش زنش مهربانى کردن است و مى‌­خواهد اجازه داشته باشد با او مثل یک قدیسه رفتار کند؛ اما وقتى متوجه مى‌­شود که زن غریزه هم دارد، خشم هم دارد و نیاز به خلوت و تنهایى و توجه به خودش دارد، اولین درد رانده شدن از بهشت را احساس مى‌­کند. زن خوش­بین هم به نوعى دیگر همین ضربه را مى­‌خورد؛ این زن فکر مى­‌کند که مرد همه تکیه­‌گاه اوست و تمام حمایت‌­هایى که لازم دارد را باید از او بگیرد، وقتى ببیند در زندگی واقعی که مرد هم آمیزه­‌ای است از قدرت و ضعف، متوجه مى­‌شود زندگى آن چیزى نیست که خیال می­کرده و از بهشت ذهنی‌­اش سقوط می‌­کند.

خیلی­‌ها وقتى می­‌فهمند که احتمال دارد از بهشت­‌هایى که ساخته­‌اند بیرون بیفتند، می‌­گویند که تن به ازدواجى می­‌دهند که احتمال این شکست چیزى نزدیک به صفر باشد؛ اما فرار از اینکه آگاهی در ازدواج است، تقریبا امکان ندارد. ازدواج اگر ازدواجى معمولى باشد، امکان ندارد که همسران به لحظات احساس ترس و با زندگی شدید نرسند. همیشه چیزى وجود دارد که توقعش را نداشته باشیم. نکته اینکه، چیزى حدود یک­‌سوم طلاق­‌ها در سال اول ازدواج است؛ اگر واقعیت‌­ها را ببینیم و آماده‌ی این تلنگر باشیم، می‌­توانیم ریسک بودن در این یک‌­سوم را کم کنیم.

 

تنهایى پس از شکست

وقتى از بهشت بیرون می­‌افتیم معمولا اولش به روی خودمان نمی‌­آوریم و سعی می­‌کنیم به خودمان دلداری بدهیم، احساس تنهایى به سراغمان می‌­آید و تازه دنبال مقصرها می­گردیم. از خودمان تا اطرافیان‌مان را یکی­‌یکى نشانه می­‌گیریم تا بالاخره اشتباهات را گردن یکى بیاندازیم. در این شرایط، رانده­شده احساس تلخ درماندگى و بی­‌سرپرستى پیدا می­‌کند و پرخاشگرانه حاضر نمی­‌شود از کسى کمک بگیرد.

سوال«چرا من؟» سوالى است که وقتى اتفاق بزرگى مثل مرگ عزیزى یا اتفاق خوشى در حد معجزه برایمان می‌­افتد به سراغمان می­‌آید. این سوال پشت صحنه واقعیتى که اتفاق افتاده را نشانه گرفته و می­‌خواهد از این راز سردربیاورد؛ باید قبول کنیم که همه چیز براى ما قابل فهم و درک نیست. کار کردن با کنترل از راه دور تلویزیون خیلى ساده است، با زدن یک دکمه کانال عوض می­‌کنیم. این اتفاق براى ما ساده است اما مهندسى که برق و الکترونیک خوانده، می­‌تواند بفهمد که چه کارهایى درون این کنترل انجام می­‌شود که یک کانال بالا یا پایین شود. سادگى خلقت عالم نباید باعث شود که پشت اتفاقات را هم ساده ببینیم. مهم این است که ساده‌­انگار و سطحی­‌نگر نباشیم.

 

مصائب یک خوشبین ناآگاه

آدم خوشبین ناآگاهى که بهشت را براى خودش خیلى انتزاعى تصویرسازى کرده، واقعیت را نمی‌­پذیرد؛ شروع می­‌کند به جنگیدن با زمین و زمان. به همسرش اعتراض مى­‌کند: «تو که عرضه نداشتى، چرا من را وارد زندگى خودت کردى؟» فکر می­‌کند اگر با پسرعمه‌­اش ازدواج می­کرد این شکست و نارضایتى پیش نمی‌­آمد. بدون شک این طرز بهشت ­سازى در هر ازدواجى ناموفق است و دیر یا زود به همین­جا ختم می‌­شود.

 

چه کنیم؟

وقتى رنج می‌­بریم و درد می­‌کشیم نباید این احساس ناراحتى را در خودمان از بین ببریم و بکشیم؛ سرکوفت زدن و ملامت کردن هم فایده­‌اى ندارد. در این مرحله باید بگذاریم اتفاقات راه خودشان را بروند؛ نباید از زندگى دست کشید. البته با توجه به تیپ شخصیتى آد‌‌‌م­ها، نوع سوگوارى و کنار آمدن با مساله­شان هم فرق می­‌کند.

 

به دنبال ایده‌آل از دست‌رفته

یک آدم ایده‌آلیست ناامید، وقتی رکب می­‌خورد و از بهشت می‌­افتد بیرون، فکر می­‌کند که «آدم هرچقدر ایده­ آلیست­ تر باشد، دنیای واقعی روی بدتری به او نشان خواهد داد.» این دیدگاه، یک نتیجه احساسی دارد: «ترس و بی­ اعتمادی که پیامدش انواع غفلت­ ها مثل خوشگذرانی‌­های افراطی، وقت­‌گذرانی با شغل، اعتیاد به مواد مخدر و… برای تغافل و فرار از اصل قضیه است.

رفتار دیگری که از یک آدم ایده­ آلیست ناامید سر می‌­زند، بدرفتاری با بقیه، برای ایجاد احساس بهتر و امنیت در خودشان است. یعنی اساسا بهشت ذهنش را زیر سوال می­برد و به دیگران هم القا می­‌کند که چنین چیزی از بنیان غلط است و وجود ندارد. با این روش همه چیز را پایین می‌­­آورد تا نشان دهد که برای همه همین­طور است تا درد از دست دادن و بیرون­ راندگی­‌اش از بهشت کم شود.

 

درس اخراج از بهشت را جدی بگیرید

اولین واقعیت درستی که رانده ­شده با آن مواجه می­‌شود، این است که نجات­‌دهنده‌ی بیرونی وجود ندارد؛ هر کسی مسؤول زندگی خودش است. یکی از بزرگ­ترین درس­‌هایی که اخراج از بهشت به آدم خوشبین می­‌دهد هم، این است که در زندگی واقعی«گرگ» هم وجود دارد و نباید از آنها غافل شود.

فرد با الگوی کودک، باید یاد بگیرد که درد بکشد؛ باید یاد بگیرد که به خودش بگوید: «سعی کردم و نشد»، چون اغلب همه چیز دست خود آدم نیست. باید ظرفیت تحمل ابهام را داشته باشد، باید بداند که جواب بسیاری از سوال­‌ها را نخواهد فهمید. جواب بعضی از سوال­‌ها را دیرتر می‌­فهمد و اگر تلاش کند که زودتر از وقتش بفهمد، از بهشت بیرون رانده می­‌شود! مثل این قضیه که «باید هر چیزی را سر وقتش فهمید»، مراجعه بعضی‌­ها به فالگیر و رمال برای اطلاع از آینده است. وقتی وارد این بازی بشوید، راهی ندارید جز اینکه تا آخرش با این بازی پیش بروید و با این سناریو که برایتان تعریف شده بازی کنید و کم نیاورید. کاری که ریسکش خیلی بالاست. کسی چه می­‌داند؟ شاید اگر بازی خودتان را داشته باشید و بگذارید همه چیز روند خودش را داشته باشد، آنچه که باید اتفاق بیفتد. حداقلش این است که می­‌دانید راه صاف را رفته­‌اید و بازی نخورده‌­اید.

 

هزینه­‌های بزرگ شدن را بپذیرید

مهم است که بدانیم در این رانده شدن­ ها که اتفاقا کم هم در زندگی‌مان پیش نمی‌­آید چه کنیم. باید بدانیم که همه، روزهایی داریم یا خواهیم داشت که از بهشت بیرون رانده شویم؛ پس این سوال که «چرا من؟ چرا دیگران نه؟» اساساً غلط است. اینجاها باید بدانیم که خدا دوستمان داشته و با این درد کشیدن می­‌خواهد بزرگ­مان کند. وقتی ببینیم هیچ ایده­ آل مطلقی وجود ندارد، پس دنبال شیوه­ های جدیدی از زندگی می­‌گردیم و یاد می­‌گیریم راه‌­های دیگری هم برای بقا و بهتر زندگی کردن هست. اینکه می­‌گوییم خدا دوستمان دارد که با درد کشیدن می­‌خواهد بزرگ­مان کند برای این است که وقتی از بهشت بیرون رانده می‌­شویم، دنبال یک بهشت بهتر می­‌گردیم. بهشت بهتر یعنی ایده ­آل بهتر؛ ایده ­آلی که بنا نیست مثل بهشت قدیمی باشد. همه این مراحل ممکن است بارها در زندگی ما به شکل­‌های گوناگونی ظهور کنند یا نابود شوند، اتفاق­‌هایی مثل از دست دادن والدین، ازدواج­‌های موفق یا ناموفق، تولد فرزند و قبولی در رشته‌­ای که دوستش داریم یا نداریم، همه و همه درست دست روی ایده­‌آل­‌ها می­‌گذارند و مرزشان را جلو و عقب می­‌برند و باعث می‌­شوند که یاد بگیریم جور دیگری هم زندگی کنیم. حتی یاد بگیریم که تنها هم می­‌شود زندگی کرد؛ در درجات عالی هم مسؤولیت‌­پذیری را یاد می­‌گیریم.

بعد از مواجهه با واقعیت چه می­‌کنیم؟

آدم‌­ها معمولا ناخودآگاه به یکی از این سه فاز رو می‌­آورند:

جست­وجوگری: جست­وجوگری با این سوال شروع می­شود که «چرا من؟ چرا دیگران نه؟» و می­گردد دنبال اینکه چه کاری کرده بوده که مستحق چنین جزایی است؟ چه اشتباهی در گذشته کرده که امروز پایش را می­خورد. در صورتی که اتفاقات عالم آنقدر پیچیده و لایه‌­لایه است که هرکسی نمی­تواند به این راحتی‌­ها سر از کار کائنات و قضا و قدر دربیاورد. این قضیه با یک مثال روشن­تر می­شود؛ یک نفر صبح که از خانه بیرون می­رود، توی ماشین کمربند ایمنی‌­اش را می­­بندد. اما بعدازظهر که به خانه برمی­گردد تصادف می­کند. انسان با تیپ خوشبین می­گوید که خوب شد کمربند را بستم وگرنه الان به جای اینکه روی دستم خراش بیفتد، سرم آن طرف خیابان داشت قل می­خورد. درصورتی که توجه کردن به تنها یک عامل، ساده ­انگاری است.

دهندگی: در اینجا رانده­ شده ­ها می­ترسند که مبادا دیگران هم چوب ایده‌آل­‌هایشان را بخورند، می­روند و نقش ناجی را بازی می­کنند. خود را در موقعیت نجات دهنده قرار می­دهند تا ضربه‌­ای که خوردند را جبران کنند.

جنگجویی: کسی هم که جنگجویی را برمی­گزیند، با زمین و زمان بنای ناسازگاری می­گذارد؛ مدام غر می­زند و نق نق می­کند. از همه کس و همه چیز ایراد می­گیرد و به خودش فرصت نمی­دهد که آرکتایپ بالغش تصمیم بگیرد، در این حالت آرکتایپ کودکش درد می­کشد و احساس ناامنی می­کند.

آنچه نهایتا باید به­ آن برسیم …

بیرون رانده شدن از بهشت رنجی است که همه آنهایی که ایده ­آل خودشان را از دست رفته دیده­‌اند با آن مواجه می­شوند، پس سئوالات « چرا من؟» را باید زودتر تمام کرد. اما می­تواند این پیام ناخودآگاه را بدهد که «این نحوه زندگی مال تو نیست.» رنج می­تواند با قدرت کاذبی که دارد زندگی ما را بخواباند و فلج کند. در بدترین حالت که گاهی حتی امیدی برای گذر از این دوره رنج نیست، باز باید بتوانیم و بخواهیم که از این رنج خودمان را نجات بدهیم و گذشته را رها کنیم، باید با الان‌مان کنار بیاییم و یاد بگیریم که با رنج های آینده هم کنار بیاییم. حتما بر غم‌­ها و رنج‌­ها باید سوگواری کرد ولی به اندازه. پس از سوگواری باید بتوانیم از آنها خداحافظی کنیم چون خداحافظی نکردن از آنها، آنها را تا همیشه کنارمان نگه می­دارد. برای آینده باید جشن گرفت و روزهای بهتر ساخت.

👈 در همین رابطه پیشنهاد می‌شود: در جست‌جوی خویشتن

 

✍️از دختری خوشش می اومد که بسیار دقیق بود و منظم و در خانواده ای بزرگ شده بود با دیسیپلین. خود پسر نیز موقعیت بدی نداشت، تازه لیسانس گرفته بود و ظاهر خودش را دوست داشت. به ویژه اهتمامی خاص با آراستگی موهاش داشت (!) البته موضوع مال چند سال پیشه و شاید بعضی جزئیات یادم نیاد اما مهماش را که برای این نوشته لازمه مینویسم.

با شناختی که از دختر داشتم ( آرکتایپ عقل محور=آتنا) گفتم ابراز محبت زیادی نکن … صبر کن بتونه تعریفی از تو و نوع رابطه ات داشته باشه (دوست داشت دختره را بعد از مدتی برای ازدواج به خانواده اش معرفی کند) چنین دختری حتما مرز داره و نمیتونی خیلی بری تو ریز جزئیات زندگیش.

از ما توصیه های حرفه ای، از شاگردمون شوت زدن!

وقت و بی وقت زنگ زدن به دختره در حالیکه برای صحبت کردن راحت تو خونه شون مساله داشت … ابراز محبت های احمقانه با گل و موسیقی (احمقانه به نسبت شخصیت دختره نه به نسبت گل یا موسیقی که زیبا هستند)

بهش گفتم اینقدر خودخواهانه دوستش نداشته باش … تو دوست داری شیوه های خودت را اعمال کنی و این دختر را داری اذیت میکنی.

👈به پسر گفتم نمیتونی با این دختر هی ددری دودور باشی … باید برنامه داشته باشی باهاش … در درجه اول باید خودت برنامه داشته باشی برای خودت ( کارت؟سربازیت؟ ادامه تحصیلت؟) این حرف ها را چنین دختری میفهمد نه شعر و ترانه و … (منظورم اولویت بندی ارزش های دو نفر در رابطه بود).

رابطه شون زیر چند هفته رفت رو هوا … با کلی دلخوری دوطرفه … پسر هنوز هم در هوای دختره میسوزه … البته می فهمید که فقط میسوزه … یه بار طبق تیپ شخصیتی دختره تلاش نکرد و انگار بیشتر دوست داشت یه اردنگی بخوره تو این رابطه تا واقعا طعم واقعی خوشبخت کردن یک زن را بچشد.

دختر به من هر از گاهی خبری از خودش میداد … حیف شد … اون هم انتخاب هایی پرت داشت که ناشی از انتقام گیری از خانواده اش بود .حقیقتش فکر می کنم بیشتر چوب خانواده اش را می خورد که محدودیت هایی براش میذاشتند که بیش از حد تنگ و ناجور بود وگرنه خودش بچه خوب و سرزنده ای بود.

💡خاطره بالا از این جهت به یادم اومد که همیشه سر بحث شخصیت شناسی (مردان عاطفه محور =poseidon archetype) یادش می افتم.

من سال ها دور و برم این مردان یا زنان بوده اند … گاهی اوقات خونواده ام بهم میگن تو آهنربای این تیپ را داری … شایدم راست می گویند.

👈پسرهایی هستند که خوبند، تحصیل کرده، مودب اما از نظر عاطفی خشکند، نمی فهمند زنانگی را … خونه پر ارتباطشون با زن از نظر صمیمیت این میشه که برادر یک دختر میشن نه همسرش … تو دانشگاه ها پر هستند … دخترها ازشون خوششون میاد اما آبی از آتیش اینها گرم نمیشه … در اسطوره های یونانی همزیستی دارند با Apolon.

 

اگر میخواهید در مورد آرکتایپ ها اطلاعات بیشتری بدست آوردید :
مجموعه آموزش های شخصیت شناسی آرکتایپ با تدریس دکترشیری به شما کمک خواهد کرد
اولین عنوان و نقطه شروع این مجموعه :  رازهای زنانگی و مردانگی