شده جایى رفته باشى و یک قرون پول دستت نباشه یا کیف پولت را جا گذاشته باشى؟

بعد از خودفحاشى یهویی یک آرامشى آدم را فرا میگیره، دیگه خیالت راحت میشه نه انتخابى هست نه وسواسى نه دودلى نه خرید این یا اون یکى…
پریشبى اینجورى شدم ولى این فنجونها را دیدم تو پاساژ، قند تو دلم آب شد از ذوق اینکه شاید بعدا گذرم افتاد لواسون و گرفتمشون،
خدا را چه دیدى، شاید نازنینى میهمان ما شد و ما چاى هل باصفایى برایش دم کنیم
واگویه نصب شبى:
نه که دلت را هوایی کنم،
نه،
فقط:
اون بید خشک خونه خاتون بود؛
تُکش نیمه اسفندى سبزه زده!
انگارى گوش شیطون کر،
مقدر شده که باهار را ببینیم دوباره
حیف که نیستى…
درسته که قبیله بى تو ماند،
ولى چه ماندنى؟

حرف آخر
روسیاهی موند به دل ذغال شیطون

+3
این مطلب را هم بخوانید
سه مطلب مناسب این روزهایمان
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *