✍ پرسش:

سلام آقای دکتر. من چند ماه قبل خواستگاری داشتم که از همون اول به دلم ننشسته بود ولی از لحاظ ایمان و اخلاق مشکلی نداشتند، با اصرار خانواده جواب مثبت داده شد و من یک تصمیم صرفا عقلانی گرفتم. ما الان تقریبا سه ماهه که عقد کردیم ولی حس من نسبت به این فرد نه تنها تغییر نکرده بلکه گاهی منفی هم میشه. اصلا انگار نمی‌تونم در جایگاه همسر بپذیرمش. پسر خوبیه ولی من حس امنیت یا تکیه‌گاه رو در کنارش ندارم. به نظر شما من الان باید چیکار کنم؟ ممکنه با گذشت زمان علاقه ایجاد بشه؟ لطفا راهنماییم کنید، تو شرایط سختی هستم …

 

🎧 پاسخ صوتی دکتر شیری:

 

👈 آموزش‌های غیرحضوری طرح‌شده در پاسخ:

 

2+
این مطلب را هم بخوانید
معرفی فیلم ARRIVAL2016
6 پاسخ
  1. فرشته راد
    فرشته راد گفته:

    با سلام خدمت جناب اقای دکتر شیری و با تشکر از مطالب خوبشون همینطور دوست عزیزی که این سوال رو مطرح کردن و همه خوانندگان گرامی
    به نظر شخص بنده صحبت های اقا دکتر در چند زمینه قابل تامل بود یکی اینکه ملاک شما برای مقایسه همسرتون چه کسانی هستن؟ دوم اینکه ممکنه بخشی از این بی میلی به خاطر اصرار خانواده باشه و اینکه حس کنین شما نقش پررنگی تو این انتخاب نداشتین
    اما حقیقتا من با این بخش از صحبت های استاد چندان موافق نبودم که فرمودن اگر الان بهشون حسی ندارین بعدا هم نخواهید داشت.
    من معتقدم که پروسه ازدواج یکی از عمیق ترین و حساس ترین مراحل زندگیه و پذیرش و وفق اومدن باهاش یه مدت زمان بره و این قضیه ممکنه به حساسیت ادما برگرده
    حس نداشتن به برخی ادمای اطراف ممکنه ناشی از عدم شناخت کافی نسبت به اونا و گاهی به خود باشه
    ادمهایی که معقولانه تصمیم می گیرن گاهی این تلقی رو دارن که فکر میکنن خیلی چیزها رو بهتر از بقیه میفهمن ومتفاوت ترن و همین باعث میشه خیلی دیر ادم های اطرافشون رو بپذیرن(ممکنه لزوما هم اشتباه نکنن)
    به نظر من یه مقدار از این دید بی میلی خودتون فاصله بگیرین و توجهتون رو ببرین سمت نقاط مثبت ایشون
    و قطعا بی میلی شما یک حس دوطرفه به وجود اورده
    یه مدت با سبک متفاوتی پیش برین و با میل برخورد کنین قطعا انعکاس برخوردتون رو خواهید دید.
    فکر میکنم دوماه زمان کمی باشه برای این قضاوت
    و اینو فراموش نکنین که تو ازدواج خیلی ایده آل گرا نباشین
    شاید جای مقایسه کردن ایشون با معیارهای ایده ال ذهنیتون اگه مقداری با وضعیت جامعه و افراد همسان مقایشون کنین به نتایج بهتری برسین
    با عرض پوزش از استاد که جسارتا پرحرفی کردم و با آرزوی خوشبختی برای شما دوست عزیز.

    0
    پاسخ
    • نجما
      نجما گفته:

      سلام.من کسی هستم که شرایط این خانم رو داشتم و با دیدگاه شما سر کردم.سعی کردم خودمو اصلاح کنم و همیشه مشکل رو از خودم و دیدگاهم میدیدم و سعی داشتم بقیه رو راضی نگه دارم.اما حالا چهارسال گذشته و من همچنان مثل روز اولم و در آستانه جدایی.بهتره خودمونو گول نزنیم.ما کاملا عقل و منطق نیستیم.درین ک ازدواج عمیق و پیچیده ست شکی نیست ولی تمام کارهای خوب رو وقتی میشه انجام داد ک دلت هم با عقلت هم سو باشه.من کاملا این خانومو درک میکنم و احسنت میگم ک زود نگران این اتفاق شد.

      1+
      پاسخ
  2. مهتاب
    مهتاب گفته:

    سلام با تشکر از دکتر شیری که اینقدر دلنشین پاسخ میدن و با راهنماییهاشون مارو دلگرم میکنن . اتفاقا من برخلاف اون خانمی که موافق نبودن با اون قسمت از صحبتهای آقای دکتر میخوام بگم که آقای دکتر دقیقا درست میگن من خودمم یه ازدواج کاملا سنتی و براساس انتخاب عقلانی داشتم که برپایه احساس عاطفی هیجانی و عشق و علاقه قبلی نبود و براساس پارامترهای مثبتی که اون آقا داشت و یه شناخت نسبی تن به ازدواج دادم ولی متاسفانه هیچوقت حس خوب و رضایتمندی در من ایجاد نشد و هیچوقت نتونستم علاقمند بشم چه رسد به عشق و عاشقی و بعد از دوسال عقد و شش ماه زندگی زیر یک سقف وقتی بشدت افسرده و سرخورده شدم و کلا وضعیت جسمی و روحیم همزمان بهم ریخت مجبور شدم برای نجات خودم و درمانم از اون آقا جدا بشم و طلاق بگیرم . خلاصه اینکه عزیزان همونطوری که آقای دکتر فرمودن اگه از اول کسی به دل ننشینه تا آخرش نمیشینه و احتمالا معجزه ای هم رخ نمیده و همون بهتر که از ابتدا شروعی نباشه که در آخر به پایان تلخی هم منجر بشه .

    1+
    پاسخ
  3. زهرا /
    زهرا / گفته:

    با درود خدمت دکتر شیری عزیز ، استاد من هم تا حدود زیادی با نظر خانم فرشته راد موافق هستم، چون تجربه کردم بد نیست مطرحش کنم، من ۷ سال پیش در پروسه یک آشنایی آگاهانه و عاقلانه قرار گرفتم و ما دوستان خانوادگی بودیم شخصیت و منش و شرایط اون آقا برای من قابل قبول بود ولی ایشون به عنوان خواستگار و برای امر ازدواج برایم دلنشین نبود و هیچ حس علاقه و عاطفی به ایشون نداشتم منتهی بخاطر اینکه آدم مقبولی بود ما در خلال دوستی خانوادگی مون با هم خیلی رسمی و محترمانه در ارتباط بودیم و نسبت به هم شناخت پیدا می کردیم از علایق کلی گرفته تا جزئی ترین سلایق و نقطه نظرها و خیلی همگون تعامل فکری و ذهنی داشتیم و داریم الان بعد از گذشت ۷ سال که البته مدت زمان کمی هم نیست من به ایشون علاقمند شدم و برای خواستگاری رسمی ایشون انتظار می کشم ، در تجربه خودم می بینم که شناخت عمیق از شخصیت و نقاط مثبت یک فرد به چه خوبی می تونه عشق و حس و میل رو در آدم ایجاد بکنه شاید اگر نقاط منفی ایشون بر نقاط مثبتشون فائق میومد این حس علاقه در من ایجاد نمی شد بنابر این برای شما دوست عزیزی که ازدواج کردید و فرمودید همسرم پسر خوبیه، امکان زمان گذاشتن بیشتر برای نزدیک شدن به ایشون و درک و شناخت عمیق تر از شخصیت شون برای شما بیشتر فراهمه و من امیدوارم خیلی زود به نقطه خوبی از رضایت برسید و کم کم در وجودتون عشق و علاقه رو نسبت به همسرتون احساس کنید.

    0
    پاسخ
  4. دریمر
    دریمر گفته:

    دوست داشتم تجربه‌ی خودم رو از شرایط مشابه بگم ..
    ۲ سال قبل از ازدواج با هم در ارتباط بودیم، ایشون بشدت با شخصیت و با اخلاق و باهوش و مهربون و مسئولیت‌پذیر و خوش‌فکر هستن و توی اون دوره قبل از ازدواج خیلی بهم کمک میکرد و خوام رو داشت، البته هنوز هم همینطور هست
    بعد از ۲ سال عقد کردیم، با وجود اینکه می‌دونستم تصمیمم عقلانیه و احساسی بهش نداشتم .. اما چون بشدت عاشقم بود تا حدی این خلا تو اون مدت برای من پر شده بود ..
    ۲ سال هم نامزد بودیم و من هنوز حس خاصی بهش نداشتم اما فقط بخاطر ویژگی‌های فوق‌العاده‌ای که داشت خواستم یه فرصت دیگه بدم به رابطه و فکر کردم شاید توی شرایط زندگی توی یه خونه اوضاع تغییر کنه ..
    الان ۸ ساله که ما با هم در ارتباط هستیم، ۶ سال از عقد و ۴ سال از همزیستی ما می‌گذره، اما هنوز هم اون حسی که باعث شه شوق و هیجانم به زندگی پررنگ باشه رو ندارم ..
    هنوز هم بنظرم ایشون انسان فوق‌العاده‌ای هستن، یه دوست بی‌نظیر .. اما هیچوقت نتونستم به‌عنوان همسر بپذیرمش و دوستش داشته باشم ..
    دو سه ساله بشدت افسرده شدم و با وجود همه سختی‌هاش تصمیم گرفتم این رابطه رو تموم کنم ..
    بزرگترین سختیش هم اینه که با وجود اینکه اطرافیانم بهم حق میدم که از رابطه بیام بیرون، اما دائم میگن دیگه نمی‌تونی مرد به این خوبی پیدا کنی! و همین فکر‌ها باعث شد که تو این سال‌ها مردد باشم و به این حال افسردگی و خمودگی نیفتم …
    بله، از همون سال‌های اول می‌دونستم حسی بهش ندارم، اونم با وجود احساسی و هیجانی بودنم، نباید تصمیم عاقلانه می‌گرفتم!

    0
    پاسخ
  5. عاطفه
    عاطفه گفته:

    عالی بود مطلب و کامنتها چون دقیقا توی همچین وضعیتی هستم و با خوندن کامنتها و شنیدن صحبتهای دکتر شیری تصمیمم رو گرفتم که این رابطه رو تموم کنم

    0
    پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *